eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
یادداشت برای آدم های سابق زندگیم : امروز استادم بهم گفت هر هفت سال یه بار تمام سلول های بدن ما از بین میرن و جایگزین میشن. چقدر راحته که بدونم روزی بدنی خواهم داشت که تو هرگز لمسش نکردی !
- چه صنمی داری باهاش؟! + اینایی هس که هلالی شکلن، پرتشون میکنی، میرن ولی باز برمیگردن پیش خودت .. - خب ! بومرنگ؟! + آره آره همونا؛ بومرنگشم :)!🔗🪄
با این روند کنکور به نظر میرسه، سال دیگه بیشتر از اینکه جشن قبولی دعوت‌شید، جشن عقد دعوت میشید !
هر کی ورزش می‌کنه فک می‌کنه اکسش از نداشتنش پشیمونه، داداش شما دمبل رو بعد از زدن حرکت بذار سر جاش نمی‌خواد نگران اکست باشی 🚶🏻‍♂!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - " باورم نمیشد ؛ چیزی که میدیدم واسم قابل حضم نبود ؛ این مسعود بود ؟! همو
- بسم الله الرحمن الرحیم - - مریم ؟! فکر نمیکردم بعد گندی که برادرت صبح زد اینجا پیدات بشه ! " اشک هامو پاک کردمو از کنار اتاق عماد اون ور تر رفتم ؛ دلم نمیخواست عماد صدای بحث من و پدرش متوجه بشه ؛ " مریم : اگه اینجاهم فقط یه دلیل داره ! اونم عماده که روی تخت خابیده ؛ به محض بهوش اومدن عماد و گفتن یسری چیزا بهش یه جوری میرم از زندگیش که حتی اسمم نشنوه دیگه ! - خوبه ؛ خیلی خوب ! تو از اون برادر کله خرت اسمش چی بود ؟! مسعود نه ؟ درست میگم دیگه ؟! از اون برادر کله خرت عاقل تری ! برادرت سر جاش بشون و بگو رحیمی گنده تر از این حرفایی که توی جوجه وکیل بخای بندشو به آب بدی ! مریم : من گفتم از زندگی عماد میرم ؛ نگفتم تورو بیخیال میشم ؛ حتی اگه مسعودم بیخیال بشه من نمیشم ! من این همه سال از زندگیم نزدم که بیخیال بشم ! تا پشت میله های زندان نبینمت جیگرم خنک نمیشه ! قسم میخورم هرچند سال هم طول بکشه این کارو انجام بدم ! " خندید ؛ از همون خندهای مرموز و مسخره همیشگیش ؛ چجوری یه آدم این حجم از منفوری رو توی خودش جا داده بود ؛ چجوری میتونست وقتی پسرش داره میمیره بازم دست از کثا/فت کاریاش برنداره ؛ این آدما حتی به گوشت و استخون خودشونم رحم نمیکنن چه برسه بقیه ؛ به سمت حیاط بیمارستان رفتم سپهر روی یکی از نیمکت ها نشسته بود مشغول صحبت با گوشی بود انقدر غرق صحبت بود که متوجه حضور من نشد : - نمیخای جوابم بدی بابا ؟! حق هم داری ! منم بودم جواب نمیدادم ؛ مریم پیش منه ؛ ولی الان اون بیشتر مراقبت منه ، خیلی بزرگ شده بابا ، دیگه اون مریم کوچولوی پنج سال پیش نیست ؛ یه کار نیمه تموم داریم تمومش که کنیم برمیگردیم ؛ کاش تا اون روز بخشیده باشی منو ؛ کاش .. " بغضش اجازه نداد بیشتر از این صحبت کنه ؛ تلفن قطع کرد زل زد به صحفه خاموش گوشی " مریم : تو مجبور نیستی ! - چرا ؛ چرا اتفاقا من مجبورم مریم ؛ اونی که باعث بانی همه این اتفاقاته منه ؛ اون من بودم که تنهاتون گذاشتم ؛ من بودم که دقیقا یه روز قبل دادگاه با رحیمی از ایران رفتم ! اگه من انقدر نامرد نبودم هیچکدوم از این اتفاقا نمیافتاد ! اومدم که جبران کنم مریم ؛ تروخدا بزار کنارت باشم .. مریم : میدونی که رحیمی بیکار نمیشینه ! - میدونم ؛ ولی همه عواقبش گردن من ! حالا هم پاشو بریم خونه من ؛ خیلی حرف دارم باهات .. " بین راه سپهر مدام از این چند سال گفت ؛ با اینکه تو پول و رفاه بوده ولی عطیه به چشم یه مستخدم نگاهش میکرده ؛ بیشتر وقتا خونه نمیومده و تو همون شرکت میخابیده ؛ شرط ازدواج با عطیه هم بچه دار نشدن بوده ؛ رابطه رحیمی و سپهر هم صرفا فقط چون رحیمی میدونسته سپهر دامادشِ و بخاطر عطیه هم ک شده گند کاریاش درست میکنه خوب بوده ؛ به خونه که رسیدیم همه خاطرات شب تولد سپهر برام مرور شد ؛ از اینکه دیگه عمادی نبود تا با ذوق نگاهم کنه و از مسخره ترین چیزا هم تعریف کنه و منو بخندونه تو عذاب بودم ؛ تو حیاط ایستادم از سپهر خواستم خودش بره داخل و مدارک رو بیاره ؛ هنوز چند قدمی ازم دور نشده بود که صداش جر بحثی راه افتاد " - از خونه من گمشو بیرون ؛ هرچی داری از من و پدرم داری وگرنه تو یلاقبا پول خرید یه دست کت و شلوار درست حسابی هم نداشتی آقای مسعود محجوب ! سپهر : پنج سال آزگار براتون دوییدم ؛ از این دادگاه به اون دادگاه از این پرونده به اون پرونده ؛ همه این دم دستگاهی که داری مدیون پدر من و امثال اونی که با رندی و به خیال خودتون زرنگ بودن بیچارشون کردین ! نمیزارم دیگه یه آب خوش از گلوتون پایین بره .. - گمشو میشی بیرون از خونه من یا بگم پرتت کنن بیرون ! وسایلش بهش بدید زودتر بره نمیخام حتی یه لحظه دیگه ببینمش ! " سهم سپهر از اون خونه‌ی ویلایی چند تا خونه و ماشین های خارجی ؛ شد یه دست لباس و یه لب‌تاپ ؛ " سپهر : خب مریم جان ؛ دیدی همچیو که ؛ باید سوییچ ماشین رو هم تحویل بدم ؛ برو خونه یکم استراحت کن فردا میام دنبالت بریم دنبال کارا تا دیر نشده ؛ مریم : ماشین من هست ؛ منم که فعلا نیازی ندارم ؛ فقط جلوی در بیمارستان پارک کردم با ماشین تو تا اینجا اومدیم ؛ یه تاکسی بگیر من برم بیمارستان با ماشین میام دنبالت ! بعد هم که دست تو باشه تا هروقت که کار داری .. " قبل از برداشتن ماشین رفتن سمت سپهر ؛ یبار دیگه رفتم تو بیمارستان تا عماد رو از پشت شیشه اتاق نگاه کنم ؛ به طبقه عماد که رسیدم پرستاری با عجله فریاد زد : - ضربان قلبش داره میاد پایین عجله کنید ؛ عجله کنید " بعد گفتن این جمله همه با سرعت به سمت راه روی اتاق عماد دوییدن ؛ - بهش شُک بده ؛ دوباره مریض داره از دست میره ! یک ؛ دو ؛ سه ؛ حالا .. بسه دیگه متاسفانه بیمار تموم کرد ؛ دستگاهارو جدا کنید ..
‏آخرش یه روز میبینی خدا سشوارشو خاموش میکنه و میگه چی میگفتین؟! صداتونو نشنیدم :))
خاک بر سرِ تمامِ این کلمات اگر تو از میانِ تمامشان نفهمی من دلتنگم . . . !
به قول کمال خجندی : " تو دوست تر از جانی و خوش تر زِ جهانی!🫂🤍"
یه زندگی میخوام همه دنبال آدرس دعا نویسم بگردن :)!
تو با همه فرق داری برام ؛ می‌دونی چرا ؟! چون تو تنها کسی هستی که اینقدر بهش اعتماد دارم ، اینقدر راحت پیشش خود واقعیمم ، وانمود نمی‌کنم ، میتونم یه احمق باشم بدون اینکه مسخره بشم ، میتونم چیزای بی‌مزه بگم ، میتونم عکسای مسخره بفرستم واست ، فرق تو با بقیه اینه که خود واقعیه منو دیدی ، به من توجه کردی و بهم عشق ورزیدی ، این بهترین چیزیه که یه آدم می‌تونه به کسی بده و من همیشه قدر کارتو میدونم ، قدر وجودتو بودنتو.💭🤍 ..
پسرم تو بازی زد دست بچه خواهرمو زخم کرد بچه خواهرمم داشت گریه میکرد بهش گفتم برو ازش معذرت خواهی کن، گفت خوب نمیشه که ؛ اگه میشد میکردم :)!
شایدم یه روزی م.ست کردم و اومدم همه اون چیزایی که نمیدونی رو ، بهت گفتم . .