eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
اونجایی که شایع میگه : احتیاج دارم به تو، به گفتن از حالم به تو : )!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - - مریم ؟! فکر نمیکردم بعد گندی که برادرت صبح زد اینجا پیدات بشه ! " اشک
- بسم الله الرحمن الرحیم - تموم تنم شروع به لرزش کرد ؛ زانوهام سست شد توانایی نگه داشتن بدنم نداشت ؛ نشستم زمین با همه توانم داد زدم ؛ داد زدم از عماد خواستم که نره ؛ نره منو با یه کوه عذاب وجدان تنها نزاره ؛ دلم میخواست بهش بگم منم دوستش داشتم ؛ بهش بگم منم عاشقش بودم ؛ بگم که اشتباه کردم .. ولی دیگه خیلی دیر شده بود ؛ پرستارا از هر گوشه ای واسه آروم کردنم میرسیدند ؛ - خانوم ؟! خانوم چیزی شده ؟! شما همراه بیماری ؟! خانوم ؟! مریم : جدا نکنید ؛ دستگاه جدا نکنید ؛ التماست میکنم نزار ببرنش ؛ تروخدا نزار عماد منو ببرن .. - عماد شما ؟! منظورتون آقای رحیمیِ ؟! ایشون که به بخش منتقل شدن ! من به پدرشون گفتم که بهوش اومدن ! مریم : بِ ؛ بِ هوش ؟! پس این کیه توی اتاق عماد ؟! - ایبابا خانوم محترم همه بیمارستان گذاشتی رو سرت ؛ ایشون یه آقای پیری بودن " با همه سرعت پله های بیمارستان رو پایین رفتم تا به طبقه ای که عماد رو بستری کرده بودن برسم ؛ جلوی در اتاق که رسیدم صدای خوش و بش کردن رحیمی و عطیه با عماد میومد ؛ دلم نمیخواست جلوی عماد بحث کنم باهاشون ؛ تو راه پله منتظر نشستم تا برن توی یه موقعیت مناسب برم دیدن عماد ؛ هرچند وقت ملاقات تموم داشت میشد ؛ ولی من باید با عماد صحبت میکردم ؛ قبل اینکه مدارک رحیمی رو به پلیس بدیم به ساعت نگاه کردم ؛ چیزی تا تموم شدن زمان ملاقات نمونده بود ؛ صدای رحیمی رو عطیه نزدیک شد ؛ سرکی توی راه رو کشیدم متوجه رفتن عطیه و رحیمی شدم ؛ حالا نوبت رفتن و راضی کردن پرستار واسه دیدن عماد بعد زمان ملاقات بود ؛ " - سلام ! خوبین ؟! ± جانم بفرمایید ؟! " چشمام ریز کردم تا اسمش که روی کارت پرستاریش نوشته شد بود رو بخونم " - عع ؛ خانوم اسماعیلی جان ؛ من شوهرم تو کما بوده چند وقت ؛ تازه بهوش اومده میخاستم برم دیدنش ولی پدرشوهرم پیشش بود راستش چون با ازدواج ما مخالف بود دیگه باهاشون تو رابطه نیستیم البته اینم بگمااا عماد جان گفت فقط یا مریم یا هیچکس ! ± چه کمکی از دست من برمیاد عزیزم؟! زمان ملاقات تموم شده ! - خانوم اسماعیلی جان ؛ شما خودت بزار جای من شوهر دسته گلت از کما اومده بیرون نری دیدنش؟! شما شوهر داری اصلا؟! اگه نداری خدا یه خوبش رو مثل عماد من برات جور کنه خواهری کن بزار برم . " خودم از شدت لوندی و دروغگوییم خندم گرفته بود ؛ ولی انگار جواب داده بود کم کم داشت راضی میشد " کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست @aye_110
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‏احتیاج دارم به خبر خوب ؛ به هدیه‌ی بی‌مناسبت ؛ به دیدن اتفاقی و غیر منتظره‌ی کسی که سالهاست ندیدمش ؛ به شنیدن یه تعریف از کسی که فکر میکردم به چشمش آدم مهمی نیستم، به چندتا شاخه گل ؛ به برگشتن عادتهای خوب قدیمی که خیلی وقته کنار گذاشته شدن، به انگیزه، به امید، به پول، به عشق ..🌱
همسایه مون هر روز ساعت 6 صبح شیفت کاری که داره تموم میشه میاد خونه هر روز صبح هم زنگ مارو میزنه مامانم بهش گفت خانومتون خونه اس زنگ خونه خودتونو چرا نمیزنید?! برگشت گفت : آخه خانومم بد خواب میشه :))🧡🧃
‹ کنارت هر کجا باشم کمی عالی تر از خوبم ! ›
- اما من ترجیح می‌دم «عزیزم» ها رو از من دریغ کنید .
حس میکنم برا درس خوندن زیادی پیرم .
فکر کنم اون بز اسکولی که قراره من به دهنش شیرین بیامو یه گرگ فلان شده خورده =)
هدایت شده از مـی‌جــآن🇵🇸
-چجوری تموم شد؟! +‏یه روز من زنگ نزدم اونم زنگ نزد برا همیشه دیگه بی خبرم ازش!