eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مـی‌جــآن🇵🇸
-چجوری تموم شد؟! +‏یه روز من زنگ نزدم اونم زنگ نزد برا همیشه دیگه بی خبرم ازش!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
-چجوری تموم شد؟! +‏یه روز من زنگ نزدم اونم زنگ نزد برا همیشه دیگه بی خبرم ازش!
این چقدر منه ! نصف ارتباط های زندگیم سر اینکه اون پیام نداد و (من فکر کردم مزاحمشم ) منم پیام ندادم تموم شد ! اونوقت همه فکر میکنن بیمعرفتم :)!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - تموم تنم شروع به لرزش کرد ؛ زانوهام سست شد توانایی نگه داشتن بدنم نداشت
- بسم الله الرحمن الرحیم - " دلشوره عجیبی داشتم ؛ از واکنش عماد میترسیدم ؛ هرچند پرستار گفت خیلی نمیتونه صحبت کنه ولی بازم از نگاهش میترسیدم ؛ آروم بدون سرصدا وارد اتاقش شدم ؛ پشتت به من بود سمت پنجره اتاقش دراز کشیده بود ؛ شاید خواب بود ؛ شاید نمیخواست کسی رو ببینه ؛ نمیدونم .. - عماد ؛ " هیچی نگفت ؛ حتی تکون هم نخورد " - میدونم که بیداری ؛ ولی اگه خواب باشی گفتن این حرفا برام آسون تره ؛ با کلی دروغ دغل پرستار راضی کردم ۱۰ دقیقه ببینمت ؛ ببینمت که بگم ازدواج با پدرت از روی هیچ حسی نبود ؛ حتی از روی پول ثروتشم نبود ؛ میخواستم انتقام بابام بگیرم ؛ بابایی ۱۰ سال از عمر جوونیش تو شرکت پدرت گذروند آخرم با پاپوش افتاد زندان ؛ انتقام سپهری که بخاطر نداری و بلند پروازی شوهر عطیه شد ؛ انقام خودم ؛ مریم محجوبیِ که یهو بزرگ شد ؛ یعنی مجبور بود بزرگ شه ؛ چون نه پدری داشت نه برادری ؛ خودش بود مامانِ مریضی که تو هفته سه چهار روز بیمارستان بود ؛ میفهمی چی میگم عماد ؟! من نمیخواستم بازیت بدم ؛ اصلا هدفم تو نبودی ؛ یهو سر کلت از کجا پیدا شد نفهمیدم وقتی فهمیدم یه ربطی به گذشتم داری با خودم گفتم چی از این بهتر ؟! شانس خودش اومد جلوی راهت ؛ ازش استفاده کن . اوایل فکر نمیکردم منم علاقمند شده باشم بهت ؛ سرت داد میزدم ؛ باهات بد بودم احساساتت سرکوفت میکردم تا خودم قایم کنم ؛ وقتی نشنیدم تو راه محضر تصادف کردی روزی نبود که به خودم لعن نفرستاده باشم ؛ حاضر بودم همه زندگیم بدم فقط یه لحظه ؛ یه لحظه دیگه بتونم ببینمت ؛ الانم نیومدم اینارو بگم که دلت برام بسوزه و منو ببخشی ؛ اومدم بگم من دارم میرم ؛ واسه همیشه ؛ دارم برمیگردم شهر خودم پیش پدرم ؛ سپهر احتمالا اینجا میمونه تا کارارو درست کنه ؛ حساب پدرت از تو جداس ؛ مراقب خودت باش خدانگهدار عماد جان . " از عماد خداحافظی کردم ولی تموم وجودم خواستارِ موندن بود ؛ کاش عماد چیزی میگفت ؛ کاش یه حرفی میزد حتی کوچیک ترین حرفش باعث میشد از رفتن پشیمون شم ؛ ولی نگفت ؛ هیچی نگفت " بغض لعنتی گلومو فشار میداد ؛ همه سلول های بدنم التماسم میکردن واسه نرفتن ؛ واسه موندن ؛ - عماد ؟! تروخدا یه چیزی بگو ؛ بگو بمون ؛ بگو نرو ؛ اصلا داد بزن سرم ؛ بد بیراه بگو عصبی شو فقط تروخدا نادیده نگیر منو ؛ من دارم دق میکنم ؛ عماد خواهش میکنم .. " بیفایده بود ؛ عماد خودش به خواب زده بود و بیدار کردنش کار من نبود ؛ از اتاق بیرون زدم یه راس سمت شرکت رحیمی رفتم تا وسایلم واسه رفتن جمع کنم . کل مسیر بیمارستان تا شرکت خدا خدا میکردم خبری از رحیمی و عطیه نباشه ؛ بی حوصله تر از این حرفایی بودم که بخوام بازم بجنگم باهاشون ؛ این سری هم مثل پنح سال پیش به مسعود اعتماد میکنم میزارم خودش کارارو پیش ببره .. جلوی در ورودی شرکت خبری از ماشین رحیمی نبود ؛ بدون مکث وارد شرکت شدم کلید اتاقم از روی میز منشی دفتر برداشتم ؛ وارد اتاق شدم همه وسایل رو جمع کردم ؛ سوییچ ماشینی که برای شرکت بود روی میز اتاق گذاشتم از شرکت بیرون زدم ؛ منتظر رسیدن تاکسی بودم که صدای رحیمی از پشت سرم همه حواسم رو بهم ریخت : - داری میری ؟! اونم با این عجله ؟! مریم : من دیگه اینجا کاری ندارم ؛ گفتم عماد بهوش بیاد میرم ؛ تنها چیزی که میخام اینه که توی بد زات تاوان همه کثا/فت کاریات بدی ! - خیلی ساده ای مریم ؛ خیلی ساده .. تو فکر میکنی اون برادر جوجه وکیلت میتونه کاری کنه ؟! بهش بگو با جون خودش بازی نکنه ؛ هرچی مدارک از شرکت دزدیده بیاد مثل بچه آدم تحویل بده وگرنه .. مریم : وگرنه چی ؟! چه غلطی میخای بکنی ؟! ترسیدی نه ؟! حقم داری خب هرچی این سال ها جمع کردی داره دود میشه میره هوا .. " خندید ؛ از همون خنده های همیشگی مسخرش ؛ از اون خندهایی که پشتش کلی فکر و کار عجیب غریب بود که به ذهن هیچکس خطور نمیکرد ! " سوار تاکسی شدم بدون توقف به سمت فرودگاه رفتم ؛ فقط یک ساعت تا پرواز مونده بود ؛ داشتم برای همیشه با این شهرو آدماش خداحافظی میکردم ؛ فقط کاش ؛ کاش عماد رو برای بار آخر میدیدم .. کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست @aye_110
جدی پاییز شد ؟! بابا همین دو ساعت پیش تابستون بود💔
تموم میشه .. ناراحتیات، گریه هات، بی پولیات، دوندگی‌هات، دوستیات، درسات، مشکلاتت، بیماریت، تنهاییت، نگرانیات، خستگی‌هات، دلتنگیات، خنده‌هات، ذوقت، پولت، تفریحاتت. همه‌ی چیزای خوب و بدی که حسشون میکنی تموم میشن و تو نباید توشون غرق شی !
واسه ادامهٔ زندگی نیاز به یه ذوق از ته دل دارم، یه چی مثه شبِ قبل اردو !
آنقدر تعویض نکنید . ! به خدا گاهی می‌توان رابطه‌ها را تعمیر کرد . . حتی با یک لبخندِ عاشقانه : ))🤍
بودن بعضیا تو زندگیمون چقد خوبه . . انگار ساخته شدن که از راه دور بهت حس خوب و آرامش بدن ، وقتی باهاشون حرف میزنی خوشحال میشی ، یکی مث تو فقط خواستم بگم ، چقد خوبه که تورو دارم . . ♥️
هنو مثه بار اول میبینمت میره بالا ضربان قلبم🤍
- تنها تویی ك حرف مرا گوش میکنی ؛ جای دگر ك رنگ ندارد حنایِ من  :)
اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس می‌پرسن اينه که از يک تا ده به دردت چه شماره‌ای ميدی؟ اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن . . و يادمه يه بار وقتی که نمی‌تونستم نفس بکشم و قفسه سينه‌ام تو آتش می‌سوخت ، با اينکه نمی‌تونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم و نُه رو نشون دادم . . بعداً وقتی بهتر شدم پرستار اومد و بهم گفت که من يه مبارز واقعی هستم . ازم پرسيد : می‌دونی از کجا می‌دونم؟ چون دردی رو که ده بود، گفته بودم ۹! اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت، به خاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹، دليل اينکه گفتم ۹ اين بود که درد شماره دهم رو نگه دارم برای یه وقت دیگه . ‌. و الان وقتش بود ، ده بزرگ و وحشتناک، از دست دادن تو بود . . رفتن تو درد شماره ده من بود !🎭