هدایت شده از مـیجــآن🇵🇸
-چجوری تموم شد؟!
+یه روز من زنگ نزدم
اونم زنگ نزد
برا همیشه دیگه بی خبرم ازش!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
-چجوری تموم شد؟! +یه روز من زنگ نزدم اونم زنگ نزد برا همیشه دیگه بی خبرم ازش!
این چقدر منه !
نصف ارتباط های زندگیم سر اینکه اون پیام نداد و (من فکر کردم مزاحمشم ) منم پیام ندادم تموم شد !
اونوقت همه فکر میکنن بیمعرفتم :)!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - تموم تنم شروع به لرزش کرد ؛ زانوهام سست شد توانایی نگه داشتن بدنم نداشت
- بسم الله الرحمن الرحیم -
" دلشوره عجیبی داشتم ؛ از واکنش عماد میترسیدم ؛ هرچند پرستار گفت خیلی نمیتونه صحبت کنه ولی بازم از نگاهش میترسیدم ؛
آروم بدون سرصدا وارد اتاقش شدم ؛ پشتت به من بود سمت پنجره اتاقش دراز کشیده بود ؛
شاید خواب بود ؛ شاید نمیخواست کسی رو ببینه ؛ نمیدونم ..
- عماد ؛
" هیچی نگفت ؛ حتی تکون هم نخورد "
- میدونم که بیداری ؛ ولی اگه خواب باشی گفتن این حرفا برام آسون تره ؛ با کلی دروغ دغل پرستار راضی کردم ۱۰ دقیقه ببینمت ؛
ببینمت که بگم ازدواج با پدرت از روی هیچ حسی نبود ؛ حتی از روی پول ثروتشم نبود ؛ میخواستم انتقام بابام بگیرم ؛ بابایی ۱۰ سال از عمر جوونیش تو شرکت پدرت گذروند آخرم با پاپوش افتاد زندان ؛ انتقام سپهری که بخاطر نداری و بلند پروازی شوهر عطیه شد ؛ انقام خودم ؛ مریم محجوبیِ که یهو بزرگ شد ؛ یعنی مجبور بود بزرگ شه ؛ چون نه پدری داشت نه برادری ؛ خودش بود مامانِ مریضی که تو هفته سه چهار روز بیمارستان بود ؛
میفهمی چی میگم عماد ؟!
من نمیخواستم بازیت بدم ؛ اصلا هدفم تو نبودی ؛ یهو سر کلت از کجا پیدا شد نفهمیدم
وقتی فهمیدم یه ربطی به گذشتم داری
با خودم گفتم چی از این بهتر ؟!
شانس خودش اومد جلوی راهت ؛ ازش استفاده کن .
اوایل فکر نمیکردم منم علاقمند شده باشم بهت ؛ سرت داد میزدم ؛ باهات بد بودم
احساساتت سرکوفت میکردم تا خودم قایم کنم ؛ وقتی نشنیدم تو راه محضر تصادف کردی روزی نبود که به خودم لعن نفرستاده باشم ؛
حاضر بودم همه زندگیم بدم فقط یه لحظه ؛ یه لحظه دیگه بتونم ببینمت ؛
الانم نیومدم اینارو بگم که دلت برام بسوزه و منو ببخشی ؛ اومدم بگم من دارم میرم ؛ واسه همیشه ؛ دارم برمیگردم شهر خودم پیش پدرم ؛ سپهر احتمالا اینجا میمونه تا کارارو درست کنه ؛ حساب پدرت از تو جداس ؛
مراقب خودت باش خدانگهدار عماد جان .
" از عماد خداحافظی کردم ولی تموم وجودم خواستارِ موندن بود ؛ کاش عماد چیزی میگفت ؛ کاش یه حرفی میزد
حتی کوچیک ترین حرفش باعث میشد از رفتن پشیمون شم ؛ ولی نگفت ؛ هیچی نگفت "
بغض لعنتی گلومو فشار میداد ؛ همه سلول های بدنم التماسم میکردن واسه نرفتن ؛ واسه موندن ؛
- عماد ؟! تروخدا یه چیزی بگو ؛ بگو بمون ؛ بگو نرو ؛ اصلا داد بزن سرم ؛ بد بیراه بگو عصبی شو فقط تروخدا نادیده نگیر منو ؛ من دارم دق میکنم ؛ عماد خواهش میکنم ..
" بیفایده بود ؛ عماد خودش به خواب زده بود و بیدار کردنش کار من نبود ؛ از اتاق بیرون زدم یه راس سمت شرکت رحیمی رفتم تا وسایلم واسه رفتن جمع کنم .
کل مسیر بیمارستان تا شرکت خدا خدا میکردم خبری از رحیمی و عطیه نباشه ؛ بی حوصله تر از این حرفایی بودم که بخوام بازم بجنگم باهاشون ؛ این سری هم مثل پنح سال پیش به مسعود اعتماد میکنم میزارم خودش کارارو پیش ببره ..
جلوی در ورودی شرکت خبری از ماشین رحیمی نبود ؛ بدون مکث وارد شرکت شدم کلید اتاقم از روی میز منشی دفتر برداشتم ؛ وارد اتاق شدم همه وسایل رو جمع کردم ؛ سوییچ ماشینی که برای شرکت بود روی میز اتاق گذاشتم از شرکت بیرون زدم ؛
منتظر رسیدن تاکسی بودم که صدای رحیمی از پشت سرم همه حواسم رو بهم ریخت :
- داری میری ؟! اونم با این عجله ؟!
مریم : من دیگه اینجا کاری ندارم ؛ گفتم عماد بهوش بیاد میرم ؛ تنها چیزی که میخام اینه که توی بد زات تاوان همه کثا/فت کاریات بدی !
- خیلی ساده ای مریم ؛ خیلی ساده ..
تو فکر میکنی اون برادر جوجه وکیلت میتونه کاری کنه ؟! بهش بگو با جون خودش بازی نکنه ؛ هرچی مدارک از شرکت دزدیده بیاد مثل بچه آدم تحویل بده وگرنه ..
مریم : وگرنه چی ؟! چه غلطی میخای بکنی ؟! ترسیدی نه ؟! حقم داری خب هرچی این سال ها جمع کردی داره دود میشه میره هوا ..
" خندید ؛ از همون خنده های همیشگی مسخرش ؛ از اون خندهایی که پشتش کلی فکر و کار عجیب غریب بود که به ذهن هیچکس خطور نمیکرد ! "
سوار تاکسی شدم بدون توقف به سمت فرودگاه رفتم ؛ فقط یک ساعت تا پرواز مونده بود ؛ داشتم برای همیشه با این شهرو آدماش خداحافظی میکردم ؛
فقط کاش ؛ کاش عماد رو برای بار آخر میدیدم ..
#گلاریس
#پارتسیام
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست
@aye_110
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
تراپی؟ نه مرسی، بغلم کنه سرشو فرو کنه تو گردنم، همهچی درست میشه=)
تراپی؟! نه ممنون پامو تکون میدم =)
تموم میشه ..
ناراحتیات، گریه هات، بی پولیات، دوندگیهات، دوستیات، درسات، مشکلاتت، بیماریت، تنهاییت، نگرانیات، خستگیهات، دلتنگیات، خندههات، ذوقت، پولت، تفریحاتت.
همهی چیزای خوب و بدی که حسشون میکنی تموم میشن و تو نباید توشون غرق شی !
واسه ادامهٔ زندگی نیاز به یه ذوق از ته دل دارم، یه چی مثه شبِ قبل اردو !
آنقدر تعویض نکنید . !
به خدا گاهی میتوان
رابطهها را تعمیر کرد . .
حتی با یک لبخندِ عاشقانه : ))🤍
بودن بعضیا تو زندگیمون چقد خوبه . .
انگار ساخته شدن که از راه دور
بهت حس خوب و آرامش بدن ،
وقتی باهاشون حرف میزنی
خوشحال میشی ،
یکی مث تو فقط خواستم بگم ،
چقد خوبه که تورو دارم . . ♥️
اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس میپرسن اينه که از يک تا ده به دردت چه شمارهای ميدی؟
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن . .
و يادمه يه بار وقتی که نمیتونستم نفس بکشم
و قفسه سينهام تو آتش میسوخت ، با اينکه نمیتونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم
و نُه رو نشون دادم . .
بعداً وقتی بهتر شدم پرستار اومد و بهم گفت که
من يه مبارز واقعی هستم .
ازم پرسيد : میدونی از کجا میدونم؟
چون دردی رو که ده بود، گفته بودم ۹!
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت، به خاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹، دليل اينکه گفتم
۹ اين بود که درد شماره دهم رو نگه دارم برای
یه وقت دیگه . .
و الان وقتش بود ، ده بزرگ و وحشتناک، از
دست دادن تو بود . .
رفتن تو درد شماره ده من بود !🎭