مامان بزرگ ادبیاتِ مخصوص
به خودش رو داشت . !
به همبرگر میگفت همبرگرد ،
به سطل سلط ،
زبونش نمیچرخید . !
به کبریت میگفت کربیت . .
به سقف میگفت سفق . .
براۍ احوال پرسی زنگ میزد میگفت :
زنگ زدم حالت رو بگیرم . .
هیچوقت عادت نکردم به
این جملہ بعد از شنیدنش همیشه
لبخندمیزدم حالمخوبمیشد . .
زنگ زده بود حالم رو بگیره ،
ولی قصدش حال پرسیدن بود . .
بر عکسِ بعضی از آدم ها که تلفن میکنند ؛
مسیج میدهند حالت را بپرسند . .
ولی حالت را میگیرند : )))
± میگفت همین خوابگاه خودمونو شبا ؛
یه طبقه اگه بخوای بری پایین، همون پلههای اول میبینی یکی نشسته و انقدر غرق آدم پشت تلفن و حرفاشه که متوجه حضورت نمیشه و مست طوری
و آروم پشت گوشی زمزمه میکنه منم دوستت دارم عزیزم ..
و چند تا پله پایین تر اگه بری، توی پاگرد میبینی یکی حالش به قدری بده که اصلا نفهمیده کسی دور
و برشه و با گریه رو به آدم پشت خط داد میزنه
ازت متنفرم لعنتی، میفهمی؟! متنفر !
میگفت تو خودت باید حواست جمع باشه وگرنه فاصلهی بین عشق و تنفر خیلی کوتاهه ، حتی کوتاهتر از فاصلهی چندتا پلهی ناقابل!💭'🌱
دلم میخاد یکی تو زندگیم باشه بهم بگه من همیشه طرف توئم، هر غلطی دوست داری بکن !
میگفت :در همسایگی ما زنی بود ،
که تمام دردهایش را
پشت آرایش غلیظی پنهان می کرد ...
اماهمیشه ، بُغض در صدایش ،
تمام معادلاتش را می ریخت بهم !
عشق ینی جای نفرین با دعا یادش کنی . .
خانه اش آباد دلداری که یارش را فروخت : )!
متاسفانه بخش بامزه بودن افسردگیم دیگه ته کشیده و الان افسرده خالی هستم !