- ناز پرورده ای و درد نمیدانی چیست
‹ گریه ی ممتد یک مرد نمیدانی چیست !'📖 ›
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- اوجِ غم اونجاست که شاعر میگه :
من شعر نوشتم که دلش رامِ منِ خسته شود ؛
او شعرِ مرا برد که دل، از کسِ دیگر ببرد . . .(:
یكنفرمانندِ من چشمانتظارت مانده است !
گل فروشِ شهر هم با رفتنت بیچاره شد (:🔐🧡
برف میبارد و ای کاش در این سوزِ غریب،
به نگاهی، بغلی، بنده نوازی بکنی !
یهوقتاییبهچشماشزلبزنید،
بهشبگید: تو همان دلبر معروف دلم باش
منم آن دلداده مجنون و پریشان!😌💓
بهتگفتهبودم،
مثل غزل پختهی سعدیست نگاهت!
هربار مرورش بکنم باز قشنگ است؟🦚💚"
آنطبیبیکهمرادید ؛ درگوشمگفت :
‹ دردِتودوریِیاراستبهآنعادتکن ! ›🕊
من شعر نوشتم که دلش رامِ منِ خسته شود ؛
او شعرِ مرا برد که دل، از کسِ دیگر ببرد . . .(: