این روزها یه حال و هواییم ؛ یه حال هوای عجیب ؛ انگار دعوت شدم به یه مهمونی بزرگ و یه گوشه اتاق وایستادم جشن و خوشحالی بقیه رو تماشا میکنم ؛ نه کسی میاد دستم بگیره بکشه وسط جشن ؛ نه حتی خودم واسه قاطی شدن با بقیه تلاشی میکنم !
انگار رفتم یه مسافرت قشنگ ولی دائم تو هتل موندمُ واسه بیرون رفتن نا ندارم ؛ انگار بعد چند سال برف اومده من از پنجره اتاقم به ادم برفی ساختن بقیه زل زدم ؛ انقدر که چایی داغ توی دستم یخ کرده !
انگار توی صف پخشِ خوشحالی بودم و به من که رسیده تموم شده ؛
انگار افتادم ته یه چاه عمیق بجای دست پا زدن و تلاش برای بالا اومدن فقط وایستادم تیک تاک ساعت میشمارم ؛ انگار روح از تنم رفته ؛ انگار رنگ نداره شب و روزام ؛ میدونی من میفهمم باید تلاش کنم ؛ میفهمم باید بسازم حتی اگه هزار بار خراب شد ؛ میفهمم باید پاشم ؛ ادامه بدم ؛ خسته نشم ؛ نبازم !
میدونم ؛ آره همشو از حفظم ؛ ولی من دیگه رُس جونم کشیده شده ؛ انگار از من یه خلا مونده فقط ؛ میدونی حتی انگیزه ها و هدف هایی که یه زمانی قوت زانوهام و دلیل تلاشام بود هم کافی نیستن برام ؛ انگار زندگیم و آیندم به یه مو بنده من قیچی دستم گرفتم اصرار به پاره کردنش دارم ؛ دارم خفه میشم ؛ تو حس مزخرف عذاب وجدان واسه هیچ کاری نکردن ؛ واسه خسته شدن ؛ واسه یاس و نامیدی !
ولی حتی این حس مزخرفِ تنفرتانگیز هم واسه ادامه دادن کافی نیست ؛ انگار از همه دنیا طرد شدم ؛ انگار مُردم و خاک نشدم ؛ انگار هزار بار توبه کردم و شکستم ؛ انگار فقط زاده شدم تا خوشحالی بقیه رو ببینمُ واسه خوشحال شدن خودم هیچ کاری نکنم ؛ مثل بچه کلاس اولی میمونم که روز اول مدرسه حتی قبل شروع درس نیاز به تلاش گرفته ؛ انگار تو قرعه کشی بانک سفر به شهر خودم برنده شدم ؛ انگار قلکِ زندگیمُ شکستم و حتی یه تراول از روزایی که سخت تلاش کردم تا نفر بعدی خوشبخت من باشم هم نداشتم توش ؛ انگار پرونده زندگیم جلوم گذاشتن و دائم دارم توسط خودم واسه هیچ کاری نکردن ؛ سرزنش میشم
میدونم ؛ میدونم چند سال دیگه حسرت این روزا قراره بزرگترین عذاب زندگیم بشه ؛ میدونم روزی چند صد بار میگم کاش ؛ کاش و کاش ..
ولی من رُس ادامه دادن ندارم ؛ من دیگه جونِ وایستادن ندارم ؛ من واسه قوی بودن زیادی ضعیفم ..
#واگویههایمسیح
یعنی میخواید باور کنم نسل کسایی که به سلام میگن " سلم ؛ صلام ؛ صلم " منقرض نشده ؟!
بين اونى كه عاشقتونه و اونى كه دوسش دارين اونى رو انتخاب كنيد كه منم :)!
نوشته بود . .
‹ مادربزرگم چند سالی مریض بود و
پدربزرگم یه لحظه هم تنهاش نمیزاشت ! ›
بعد عید حالش بدتر شد و گفتن ك میمیره . .
‹ پدربزرگم ترسید و ایست تنفسی کرد و
زودتر فوت شد ! ›
سر هفته هم مادر بزرگم رفت ؛
‹ عشقهمینقدرمیتونهقشنگوغمگینباشه؛ ♥️'🗞'!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
تراپی؟ نه مرسی، تو یه قدمی صورتش باشم؛ همهچی درست میشه=)
تراپی؟ نه مرسی، باهم دیگ بریم بیرون ؛ همهچی درست میشه=)
رابطهٔ من و خوشحالی مثل وقتاییه ك عینکم رو
گم میکنم و برای پیدا کردنش به عینکم نیاز دارم !
تو اوجِ حالِ بدم ،
اونجا که بریدم و واقعا خسته شدم ،
اونجا که کم آوردم و دلم کندن از همه چی رو میخواد؛
حرفایِ تو میشن بوسه ای رو اشکام.
آدمِ امنِ زندگیِ من تویی🤍🌙
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- نامه ای به بازماندگان :
لطفا جسدم رو ته جنگل های گیلان خاک کنید و درشت واضح روی سنگ مزارم بنوسید :
- لطفا اینجا دیگه راحتش بزارید !
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
به هم میآمدید اما .. تو سهم قلب من بودی !🚶🏻♂🌱
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی بنظرم خدا وقتی دلش گرفته بود شب رو آفرید :)!🌱