معشوق شاعر بودن غمانگیز است ؛ خصوصا وقتی بعد نوشتن هزاران شعر دربارهات دیگر مخاطب شعرهایش نباشی . .
مثلا فکر کن روزی آیدا از خواب بلند میشد و میدید دیگر مخاطب اشعار شاملو نیست . .
کتاب مثل خون در رگهای من پشت چاپ مانده و احمدِ عزیزش کتاب دیگری را برای معشوق جدیدش گیسو نوشته به نام عطر خوش گیسویت . .
آیدا در آینه به خودش نگاه میکرد . .
آیدا در آینه میشکست . !
یک چیزها هم هستند
که روزمان بی حضورشان روز نمیشود انگار...
مثل چایِ تازه دم اولِ صبح
مثلِ عطرِ نان گرم
مثل بوی خاکِ باران زده
مثل بنان خواندنِ رادیوی قدیمیِ همسایه
مثلِ...
نه!
نشد!
از سر خط مینویسم
یک چیزها هم هستند
که روزمان بی حضورشان روز نمیشود هرگز
یک چیزها هم هستند
که باید باشند که باشیم
که اگر نباشند نمیشود اصلا
یک چیزها هم هستند
که بودمان وصل است به بودنشان
مثلِ خنده های دلبر...
مثلِ خنده های بی ریایِ دلبر!🤍 ˘˘
- طاهره اباذری هریس
آن کس که شتاب دارد، عاشق نیست، تشنهای است که معشوق را چشمهی آب شیرین تصور کرده است!
وقتی دوید و رسید و نوشید و ورم کرد، رها می کند و می رود!
محبوب، چشمهی آب شیرین نیست، هوای خنک دم صبح است :)!🪴'💚
مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد..
من رسم و رسوم جدید رو بلد نیستم. برم بلایند دیت وسط خوردن غذا پرده رو میدم کنار میپرسم زنونه همه چی تکمیله؟!🦦
تو ..
مگو ترین راز منی !
نِگهت میدارم ؛
سخت !
نِگهت می دارم ؛
دشوار !
نِگهت میدارم ؛
در آغوش !
نگاهم کن گاهی ..
دل خوش می شوم به همین 🤍🌙 .