CQACAgQAAx0CVc35HwACBWtgYM0RDmBQs16C1l1G7I_EGFocQwACUgcAArPIcVDcZxTIyHmXmR4E.mp3
7.49M
🎧🎧
⏰ 5 دقیقه
#حتما_گوش_کنید👆
✅ بـسیار زیـبا و شـنیدنی👆
📥داسـتان شـنیدنی پسـر مهـزیار
و امـام زمـان..
مـیشـه یـوسف زهـرا رو دیـد..
مانـع دیـدار ، گـنـاهـان مـاسـت..
چـرا هـمـه طـلبکـاریـم از امـام زمـان..!
═══✼🍃🌹🍃✼═══
🎤 #حاج_اقا_دارستانی
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
🌸🍃🌸🍃
مردی خانه بزرگی خرید. مدتی نگذشت خانه اش آتش گرفت و سوخت. رفت و خانه دیگری با قرض و زحمت خرید. بعد از مدتی سیلی در شهر برخاست و تمام سیلاب شهر به خانه او ریخت و خانهاش فرو ریخت.
مرد را ترس برداشت و سراغ شیخ شهر رفت و راز این همه بدبیاری و مصیبت را سوال کرد.
شیخ ابو سعید ابوالخیر گفت: خودت میدانی که اگر این همه مصیبت را آزمایش الهی بدانیم، از توان تو خارج است و در ثانی آزمایش مخصوص بندگان نیک اوست.
شیخ گفت: تمام این بلاها به خاطر یک لحظه آرزوی بدی است که از دلت گذشت و خوشحالی ثانیهای که بر تو وارد شده است.
روزی خانه مادرت بودی، از دلت گذشت که، خدایا مادرم پیر شده است و عمر خود را کرده است، کاش میمرد و من مال پدرم را زودتر تصاحب میکردم.
زمانی هم که مادرت از دنیا رفت، برای لحظهای شاد شدی که میتوانستی، خانه پدریات را بفروشی و خانه بزرگتری بخری. تمام این بلاها به خاطر این افکار توست.
مرد گریست و گفت: خدایا من فقط فکر عاق شدن کردم، با من چنین کردی اگر عاق میشدم چه میکردی؟؟!!
سر بر سجده گذاشت و توبه کرد.
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
🌸🍃🌸🍃
اسمش علی بود و از سادات، صدایش می کردند آ سید علی، دهاتی بود و کم سواد، اما عجيب صفای باطنی داشت، همشهری و هم دهاتی همین شیخ حسنعلی نخودکی خودمان خودش تعریف می کند جمعه صبحی اول طلوع خورشید به بالای تپه ای رفتم کنار چشمه ای و عریضه ای، نامه ای،نوشتم برای امام زمانم که آی آقا جان! سنم دارد بالا می رود و هنوز صاحب فرزندی نشدم...
کاغذ را که نوشتم پرت کردم سمت چشمه، باد گرفت و نامه را چسباند به عبایم، دو سه باری آمدم کاغذ را به داخل چشمه بیاندازم اما هر بار نمی شد، به دلم افتاد کاغذ را بردارم و بخوانم، برداشتم، نگاه كردم ديدم كه جواب من همان وقت آمده است؛ قبل از اينكه به آب برسد؛ داخل کاغذ نوشته است: خداوند دو فرزند نصيب شما ميكند كه يكي از آن ها منشأ خدمات خواهد بود.
برداشتی آزاد از سخنان استاد اخلاق شیخ جعفر ناصری
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
🌸🍃🌸🍃
عارفے گفت:
اۍ جوان قرآن بخوان
قبل ازآنڪہ برایت قرآن بخوانند.
نماز بخوان
قبل ازآنڪہ برایت نماز بخوانند.
ازتجربہ دیگران استفادہ ڪن
قبل ازآنڪہ تجربه دیگران شوۍ.
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
🌸🍃🌸🍃
علی بن خالد گفت : من در پادگان محمدبن عبدالمک بودم که شنیدم شخصی ادعای نبوت کرده و در اینجا زندانی می باشد . به دیدن او رفتم ، پولی به نگهبانان دادم تا اجازه ملاقات به من دادند . وقتی نزد او رفته و مقداری صحبت کردم او را مردی عاقل و با فهم یافتم . از او پرسیدم : جریان تو چیست ؟
گفت : من عابدی هستم که در مقام راءس الحسین (ع ) در شام عبادت می کنم . شبی در آنجا مشغول عبادت بودم که شخصی نزد من آمد و گفت : برخیز ، من برخاستم و با او حرکت کردم . چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که به مسجد کوفه رسیدیم ، او نماز خواند و من هم نماز خواندم و بعد حرکت کردیم و پس از پیمودن چند قدم به مسجد رسول خدا(ص ) در مدینه رسیدیم . سلام بر پیامبر کرده ، نمازی خواندیم و حرکت نمودیم . پس از مدت کوتاهی به مکه رسیدیم ، طواف کردیم و از آنجا خارج شدیم . بلافاصله به شام در محل عبادت خودم رسیدم آن شخص ناپدید شد . من در حال تعجب باقی ماندم .
یکسال گذشت . باز آن شخص ظاهر شد و مانند سال قبل مرا به کوفه و مدینه و مکه برد و باز گردانید . چون خواست برود ، او را قسم دادم که خود را معرفی کند ، فرمود : من محمدبن علی بن موسی بن جعفر (امام نهم ) هستم ! من این جریان را برای دیگران نقل کردم . خبر دهان به دهان گشت تا به گوش محمد بن عبدالملک رسید . ماءموران او آمدند و مرا دستگیر کرده و به زندان انداختند و تهمت ادعای پیامبری بر من بستند .
علی بن خالد گفت : من به او گفتم : حال و جریان خودت را بنویس تا من نزد محمد بن عبدالملک ببرم ، شاید مفید باشد . او قصه خود را نوشت و من آن را به وسیله شخصی نزد محمد بن عبدالملک فرستادم . پسر عبدالملک در پشت نامه او نوشت : آن کسی که در یک شب او را به کوفه و مدینه و مکه برده بیاید و او را از زندان آزاد کند ! من خیلی ناراحت شدم . فردای آن روز برای دادن خبر به او و توصیه او به صبر و بردباری به زندان رفتم . دیدم مردم اجتماع کرده اند و نگهبانان این طرف و آن طرف می روند و مضطرب هستند ، علت را پرسیدم ، گفتند : زندانی که ادعای پیامبری می کرد دیشب ناپدید شده ، درها بسته بود ، نگهبانان کاملا مواظب بوده اند ولی نمی دانیم او پرنده ای شده و پرواز کرده یا به زمین فرو رفته است .
من با دیدن این جریان از مذهب خود که زیدی بودم دست کشیدم و مذهب حق، شیعه اثنی عشریه را برای خود انتخاب کردم .
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
🌸🍃🌸🍃
حضرت امام علی (ع) میفرمایند:
حُسنُ الظَّنِّ يُخَفِّفُ الهَمَّ وَ يُنجِي مِن تَقَلُّدِ الإِثمِ
خوشگمانی اندوه را کاهش میدهد و از افتادن در بند گناه میرهاند.
غررالحکم 5323
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
🌸🍃🌸🍃
وقایع آخرالزمان درکلام امام علی (ع)
حضرت علی (علیه السلام ) فرمود: زمانى بر مردم خواهد آمد که چند گناه بزرگ و عمل زشت در بین آنها پدید مى آید.
کارهاى زشت آشکار مى گردد و معمولى مى شود.
پرده هاى عفت و شرم پاره مى گردد.
زنا کارى و تجاوزهاى ناموسى علنى مى شود
مالهاى یتیمان را حلال مى شمارند و مى خورند.
ربا خوارى شیوع پیدا مى کند.
در کیلو و وزنها، کم و کاست مى کنند.
شراب را به اسم نبید حلال شمرده و مى خورند.
رشوه را به عنوان هدیه و شیرینى مى گیرند.
به نام امانت دارى خیانت مى نمایند.
مردها خود را به شکل زنان و زنان خویش را به صورت مردها در مى آورند.
به احکام و دستورات نماز
بى_اعتنائى مى کنند.
حج خانه خدا را براى غیر خدا (براى ریا و یا تجارت ) بجا مى آورند.
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💚پــــدرمتــویــی
💚یاصاحبالزمان
#یا_صاحب_الزمان
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
#طنز_در_آرزوے_شهادت
#خاطره فوق العاده #خواندنی
😂😂😂😂
#دلـــت_پاڪــــ_باشــــه🙄🙄
در یڪی از دانشگاه ها
پیرامون #حجاب سخنرانی میڪردم
ناگهان دختری جوان از وسط جمعیت فریاد زد
حاجاقااااااااااااااااا
چرا شما حجاب را ساختید؟!!!!
گفتم ؛ حجاب ، بافتهء ذهن ما نیست
حجاب را ما نساختیم بلکه در کتاب خدا یافتیم
گفت ؛ حجاب اصلا مهم نیست
چون ظاهر مهم نیست دل پاڪ باشه کافیه
گفتم ؛ آخه چرا یه حرفی میزنی ڪه
خودت هم قبول نداری؟!!!!
گفت : دارم
گفتم : نداری
گفت : دارم
گفتم : ثابت میڪنم ڪه
این حرفی ڪه گفتی خودت قبول نداری
گفت : ثابت ڪن
گفتم : ازدواج ڪردی
گفت : نه
گفتم : خدایا این خانم ازدواج نڪرده و
اعتقاد داره ظاهر مهم نیست دل پاڪ باشه
پس یه شوهر زشت زشت زشت قسمتش بفرما
فریاد زد : خدا نڪنه
گفتم : دلش پاڪه 🙄
گفت : غلط ڪردم حاجاقاااااااا😢😭😂😂😂😂
#عزیزم_مواظب_افڪارت_باش
چـــــــون
رفتـــــارت میشـــــــود
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
۱۰ فروردین ۱۴۰۰
#پندانه
✍گویند: دانایی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا میکنند.به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد. یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند. فرد دانا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه کرد. پرسیدند: تو چرا گریه میکنی؟
گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا میکردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت.دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز که بر سر آن میجنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم یا پیر شدیم، آن را رها کرده و برای همیشه میرویم.
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
۱۰ فروردین ۱۴۰۰