eitaa logo
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
337 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
26 فایل
باعشق‌اۅسټـ‌هࢪڪہ‌بہ‌جایےࢪسیدھ‌اسټـ ♥️ برای حمایت و تبادل لینک کانال گذاشته شود↯ https://harfeto.timefriend.net/17200402623512
مشاهده در ایتا
دانلود
〖'📸'^^!〗 . - بآنو؛یادت‌نرھ‌براےچــٰادرِتو ‌نقــشہ‌هاکشیده‌اند…! یك‌مقــٰام‌بـلندپایہ‌ی‌آمریکایی‌می‌گوید(: دیگرزمانےنیست‌کہ‌دانشجویان‌رابہ‌ خیابان‌بیاوریم/: براےسرنگون‌کردن‌جمهورےاسـلامی؛ کافیست‌چـــٰادرازسـرزنـٰانشان‌برداشٺ! ✌️🏿🌿!' 『⚘@khademenn⚘』
📸 پیکر سردار شهید حجازی در کنار مزار برادر شهیدش در گلستان شهدای اصفهان آرام گرفت. 『⚘@khademenn⚘』
⟦♥️🍃⟧ 👌🏻♥️ یادماݩ بآشد ↴ گناه ڪه‌ڪردیم°•○ آݩ را به حساب جوانی ݩگذاریمـ×°• میشود↷ 🍃°•جوانی ڪرد به عشق مهدے(عج) به شهادت رسید فدای مهدے(عج)🥀• 『⚘@khademenn⚘』
🎞 |مادر‌شہید| وقتی‌برای‌اولین‌بارازمدافع‌حرم‌ شدنش‌با‌من صحبت‌کرد؛گریه‌کردم. به‌من‌گفت: "مامان‌گریه‌نکن‌!🥀 دوست‌دارم‌برم..قوی هستم؛هیچ‌اتفاقی‌برای‌من‌نمی‌افته نگران‌نباش." مادردیگه‌م‌حضرت‌زینب(س)‌توی‌ سوریه‌ست من‌باید‌برم‌وراه‌روبرای‌زیارت‌شما بازکنم." بعدمن‌روبوسیدوبارهادرآغوش‌ گرفت‌وگفت: "گریه‌نکن‌مامان‌بخند تامن‌راحت‌تربتونم‌برم." دعای‌همیشگیش‌شهادت‌بود.🕊 دوم‌آبان‌ماه۹۶برای‌اولین‌وآخرین بارراهی‌دفاع‌ازحرم‌شد♥️ 💛 『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت26 بعد ازتمام شدن کلاس با سا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق 🌿 امیر دست به سینه دم در منتظرم بود ،با اخم نگاهم میکرد. - چیه ،چرا اینجوری نگام میکنی؟ امیر: خوبه که از صبح منتظرتماس تو ام ،چرا گوشیت و جواب نمیدی ؟ - دیونم کردی خوب،بازم‌ میخواستی حرفای تکراری بزنی ،تازه اگه ازپشت تلفن بهت میگفتم معلوم نبود با شنیدنش چه اتفاقی برات می افتاد، گفتم خودم بیام ازنزدیک بگم که اگه اتفاقی افتاد زود ببرمت بیمارستان😄 امیر:یعنی چی؟ مگه چی گفت؟؟ - چی میخواستی بگه، دختره آبرو برام نزاشت ،هر چی تو دهنش بود بارم کرد ،میگفت من کجا داداش خل و چلت کجا!!!.... از دیدن قیافه درهم امیر خندم گرفته بود ولی زود رومو ازش برداشتم و رفتم سمت پله ،کفشامو درآوردم ازپله ها میرفتم بالا که امیر کنار حوض نشسته بود و به زمین نگاه میکرد، یه لبخندی زدمو رفتم داخل خونه. - مامان،ماماااااان؟ مامان: تو اتاقم. رفتم سمت اتاق مامان و بابا. درو باز کردم دیدم مامان درحال مرتب کردن لباس داخل کمده. - سلام. مامان : سلام عزیزم. - میگم مامان ،پسرت عاشق شده.. مامان: برووو ،دیگه گول حرفاتو نمیخورم.. - وااا ،مامان جدی میگم ،عاشق سارا دوستم شده. مامان: جدی میگی؟ - اره ،امروز با سارا صحبت کردم ،شماره خونشون و بهتون میدم زنگ بزن با مادرش صحبت کن. مامان: امیر کجاست؟ - بیچاره بهش گفتم دختره خوشش نمیاد ازت ،لب حوض کز کرده😅 مامان: ای خدااا چیکارت کنه ،بیچاره الان از غصه دق میکنه که. - نترس مامان جون ،پوستش کلفته چیزیش نمیشه.. مامانم بلند شد و رفت سمت حیاط منم بدو بدو دویدم سمت اتاقم درو قفل کردم تا امیر حمله ورنشه تو اتاقم. لباسامو درآوردم و عوضشون کردم یه روسری رنگی گذاشتم روی سرم ،بلوز. شلواراسپرت پوشیدم، یه دفعه صدای امیر و شنیدم هی می کوبید به در😄 امیر: آیه درو بازکن ،آیه تا صبح همینجا میشینم تا بیای بیرون پوستت و بکنم.. 『⚘@khademenn⚘』
✋🏻 دیندارے ما را اهل حساب و کتاب بار مے آورد و الا دیندارے نیست، دین بازے است! باید مثل یڪ بازاری، حساب سود و زیان تمام لحظه ها و رفتار ها را داشته باشی... -حقوقت هم خدا میدهد :)🌻 🌱 『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسم‌ࢪبّ‌شھـــــدا🌷 #جانم‌مۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_21 آرامشی که در آغوش مادرش احساس کرد آن را ترق
🌷 🍂 💜 مهیا روی تختش دراز کشیده بود، یک ساعتی بود که به خانه برگشته بودند. در طول راه هیچ حرفی میان خودش و مادر پدرش زده نشد با صدای در به خودش آمد ـــ بیا تو احمد آقا در را آرام باز کرد و سرش را داخل اورد: ـــ بیدارت کردم باب مهیا لبخند زوری زد: ــ بیدار بودم مهیا سر جایش نشست احمد آقا کنارش جا گرفت دستان دخترکش را میان دست های خود گرفت . ـــ بهتری بابا؟ ـــ الان بهترم ــــ خداروشڪر خدا خیلی دوست داشت ڪه پسر آقای مهدوی رو سر راهت گذاشت. خدا خیرش بده پسر رعناییه. ــــ اهوم ـــ تازه با آقای مهدوی تلفنی صحبت کردم مثل اینکه آقا پسرشون بهوش اومده فردا منو مادرت می خوایم بریم عیادتش تو میای. مهیا سرش را پایین انداخت : ــــ نمیدونم فڪ نڪنم. احمد آقا از جایش بلند شد بوسه ای بر روی موهای دخترش کاشت : ـــ شبت بخیر دخترم ـــ شب تو هم بخیر قبل از اینکه احمد آقا در اتاق را ببندد مهیا صدایش کرد: ـــ بابا ـــ جانم؟ ــ منم میام. احمد آقا لبخندی زد و سرش را تکان داد: ــ باشه دخترم پس بخواب تا فردا سرحال باشی. مهیا سری تکان داد و زیر پتو رفت آشفته بود نمی دانست فردا قراره چه اتفاقی بیفتد یاشهاب چطور با او رفتار می کند... 『⚘@khademenn⚘』
شبتون مهدوی 🍃🦋 عشقتون فاطمی❤️😍 ارزتون دیدن حرم بی بی زینب✨🤍😍 یاعلی مدد تا فردا🖐🏻🌸 التماس دعا 🙏🏻
-❪ بســم‌اللہ‌الرحمن‌الرحیــــــم ❫-
سلام ✋ امروز روز تولد منه🎊 شهید ابراهیم هادی هستم نمیدونم اگه پیش تون بودم چی بهم کادو می دادین اما حالا که شما این ور هستید و ما اون ور بهترین کادو فکر کنم 💌*صلواته*💌 هر کی دوست داره به من کادو بده پنج(۵) صلوات برای من هدیه کنه انشالله اون ور اومدین جبران میکنم عاقبت بخیر باشید و سلامت التماس دعا یا علی 『⚘@khademenn⚘』
😍 رســول خدا{ﷺ}↯ هرکــس در ماه رمضان زیاد برمن صلوات فرستد روزے کہ ترازوی اعمــال سبک است خداوند ترازوی اعمال اورا سنگین خواهــد نمود...⚖♥️ 📚امالے‌صــدوق.ص۹۵📚 ʝơıŋ➘ |❥ 『⚘@khademenn⚘』