eitaa logo
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
337 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
26 فایل
باعشق‌اۅسټـ‌هࢪڪہ‌بہ‌جایےࢪسیدھ‌اسټـ ♥️ برای حمایت و تبادل لینک کانال گذاشته شود↯ https://harfeto.timefriend.net/17200402623512
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♥️ ⃟ ⃟❁ ان‌شاءاللّٰہ‌فࢪج‌امضـا‌میشھ...🤲🏻😍 | °°°•🌸•°°°•🦋•°°° 『⚘@khademenn⚘』 °°°•🦋•°°°‌•🌸•°°°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♥️ ⃟ ⃟❁ یاخدیجه، اےهمیشہ‌یاراحمد↶ اےبه‌موج‌غصہ‌هاغم‌خواࢪاحمد...🖤😔 °°°•🌸•°°°•🦋•°°° 『⚘@khademenn⚘』 °°°•🦋•°°°‌•🌸•°°°
💛☺️ جانتون بی بلا حضرت ماه..🌼 ʝơıŋ➘یاصاحب الزمان (عج): ♥️ ⃟ ⃟❁ °°°•🌸•°°°•🦋•°°° 『⚘@khademenn⚘』 °°°•🦋•°°°‌•🌸•°°° |❥
🖐🏻‼️ طـرف‌چادࢪیہ‌،مذهبیہ‌ ظاهراواجباتش‌هم‌ترڪ‌نمیشھ! ولی‌تو‌فحش‌دادن‌ب‌رفیقاش وآدماۍ‌نزدیک‌زندگیش‌‌مثلاازروی‌ علاقہ‌‌رکورد‌جهانۍ‌رو‌به‌خودش‌ اختصاص‌داده و‌دل‌شڪستن‌توفضای‌مجازی‌ هم‌که‌اصلا‌کاری‌براش‌ندارھ وقتی‌هم‌بهش‌میگی‌: بچہ‌شیعه‌به‌خودت‌بیا میگه‌من‌مذهبی‌‌نیستم😐 خب‌وقتی‌اسم‌شیعه‌بودن‌از‌روت‌ برداشته‌شد‌‌بگو‌من‌مذهبی‌نیستم!! ؟ 『⚘@khademenn⚘』
«🧶☔› • . رفیق‌هـۍ‌نگو‌مـن‌گناهکارم‌مـنو قبـول نمیکنـھ... روم‌نمیشـھ‌با #خـدا حـرف‌بزنـم بـھ‌قول‌اسـتاد‌دولابـۍ تـو‌مـخلوقِ‌خدایـۍ... حــرف‌بزنین،‌درد‌و‌دل‌کنید باهـاش.. خدا ‌مـنتظره..💔:) 『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
#رمان‌عاشقانہ‌مذهبے🦋 #مقتدابھ‌شهدا🌹 #پارت_24 پریدم بالای اتوبوس خواهران و لیست حضور و غیاب را چک کرد
🦋 🌹 دو، سه ساعت از شروع حرکتمان نگذشته بود که اتوبوس خراب شد و راننده زد کنار. دود از جلوی اتوبوس بلند میشد! زهرا زیر لب گفت: اوه اوه! گاومون زایید! راننده و کمک راننده پیاده شدند. با توقف ما، ماشین تدارکات و اتوبوس برادران هم توقف کرد. همه از پشت شیشه به راننده نگاه میکردیم که با پریشانی با آقای صارمی صحبت میکرد. آقاسید با تلفن حرف میزد. اعصاب من هم مثل راننده خورد بود، اما زهرا انگار نه انگار! با لهجه اصفهانی اش مزه می پراند و حرص مرا درمیاورد: آی اوتوبوسا بسیجا برم من! یکی از یکی خب تر آ سالم تر!… از شواهد و قرائن مشخصس که حالا حالا ول معطلیم! با عصبانیت گفتم: میذاری بفهمم چه خبره یا نه؟ همان موقع سید از پله ها بالا آمد و گفت: خانم صبوری! یه لحظه اگه ممکنه! بلند شدم. زهرا هم پشت سرم آمد. سرش را پایین انداخت و گفت : قرار شد خواهرا جاشونو با برادرا عوض کنن. زنگ زدیم امداد خودرو الان میرسن ولی گفتیم خواهرا رو با اتوبوس سالم تا یه جایی برسونیم که شب تو بیابون نمونن. تا یه جایی میرسوننتون که این اتوبوس تعمیر بشه. – یعنی الان پیاده شون کنم؟ – بله اگه ممکنه. چون برادرا پیاده شدن منتظرن 『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
#رمان‌عاشقانہ‌مذهبے🦋 #مقتدابھ‌شهدا🌹 #پارت_25 دو، سه ساعت از شروع حرکتمان نگذشته بود که اتوبوس خراب ش
🦋 🌹 به طرف بچه ها برگشتم و صدایم را بالا بردم: خواهرا قرار شد جامونو با آقایون عوض کنیم که شب تو بیابون نمونیم. سریع پیاده بشین. پیاده شدیم و جایمان را با برادرها عوض کردیم. آقاسید خودش هم سوار شد، نشست کنار کلمن آب و به تسبیح فیروزه ای رنگش خیره شد. مثل پنج سال پیش! نامه اش را از لای قرآنم درآوردم و گرفتم جلوی صورتم. دوباره اشکهایم چکید. سید هنوز لایق دوست داشتن بود اما… نمیدانم! رسیدیم به یک مرکز رفاهی بین راهی. موقع اذان مغرب بود. اتوبوس توقف کرد. وضو گرفتیم، نفس عمیقی کشیدم و به آقاسید گفتم: میشه به شما اقتدا کنیم؟ – من؟ – بله چه اشکالی داره؟ ثوابشم بیشتره! – آخه… – الان نماز دیر میشه ها! نفسش را بیرون داد و گفت: چشم! برای نماز صف بستیم. آقاسید چفیه اش را پهن کرد روی زمین، ایستاد و دست هایش را بالا برد: الله اکبر… دوباره مثل ۵سال پیش مقتدایم شد… نام اصلی رمان مقتدا است از داستان هاے نازخاتون🌷 منبع↯ @nazkhatoonstory 『⚘@khademenn⚘』