تاکی...؟؟
بهتـوازدورسـلامیبرســانم
جانبیتوبهلبآمده،
ایپارهٔجانم💔/🤚
#اربابجـانـم🖤
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
#تلنگر✨🥀
اگهآدمبشید ؛ گریہکنید ؛ توسلکنید ؛
مراقبتکنید ؛ میرسیمبہنقطہظھـور ..
میرسیمبہنقطہامامزمان؏ !
چونآقالَنگِماآدمانیستکہبیان ؛
آقایہجاوایسادهمیگہبیا !!
بایدبِکِشونیمخودمونوبرسونیمبہ
اونبالاۍقلّہ (:
#حاجحسینیکتا
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دفاعجانانهیشهابحسینی|😎|
|🌿♥️| از #حجاب ؛)😉🌱
➖ دمت گرم،بچه سید🖐🏻💚
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
🌸🍃
#شهیدانھ✨💚
هممداحبودهمفرماندھ...
سفارشکردهبود...
رویسنگقبرشبنویسند...
#یـازهرا💔
اینقدررابطهاشباحضرتزهرا(س)
قویبودکھمثلبیبیشھیدشد:)
خمپارهخوردبہسنگرش
وبچههارفتندبآلاےسرش...
دیدندکهخمپارهخوردھ...
پہلوۍسمتچپش...
#شهیدمحمدرضاتورجیزاده💛ــ
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
🍃 ویژگی های ظاهری شهید رضا حاجی زاده برای الگو برداری کردن ::
↭نماز اول وقت
↭احترام به والدین
↭پیرو خط ولایت و امامت
↭انس با قرآن
↭دائم الوضو
↭صبور بود
↯شهید رضا حاجی زاده :: رفتن به سوریه یک تکلیف است من زندگی را دوست دارم و اصلا هم برای شهادت نمی روم ↯
⇜البته در آرزوی شهادت هم بود 🕊
و من الله توفیق...
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
فاتح خان طومان - سلام مدافع حرم.mp3
8.35M
سلام عزیز پرپرم
سلام عزیز برادرم
سلام فدایی حسین
سلام مدافع حرم
شهادت آرزومه🖤🌷💚🕊
🌸محسن روی حجاب خیلی تأکید داشت.به حدی که خیلی ناراحت میشد اگر جایی در بین دوستان میدید که حجاب رعایت نمیشود؛ به صراحت اعلام میکرد که حجاب را رعایت کنید، در حالت کلی میتوان گفت بسیار روی مسئله حجاب حساس بود.
#شهید_محسن_حججی 🌹
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
♥':)
♥':)
•
.
روحاللـھخدمتحضرتآقارفتـھبود😻
ازقرار ، آقابـھاوفرمودهبودچـھقدرعنایـے
داریشما😊♥
بـچھکجـآهستـے؟!
پسـرمهمگفتـھبودبچـھآملهستم😁
بعدحـضرتآقابـھسـرپسرشھیدمدست
مـےکشندوبـھروحاللـھمیگن:
دانـھبلندمـٰازندارن!😅☺️🌱'
خاطرهایازمـٰآدرشھید'
#شھیدروحاللـھسلطانـے'
⸤ @az_shohada_ta_karbala
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت127 روز سفرمون رسید. من و م
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت128
به همراه سارا و امیررفتیم سمت لابی هتل منتظربقیه شدیم.
همه اومده بودن ولی بازم علی رو ندیدم.
روی یه قسمت از فرش نشسته بودیم.
بعد از مدتی امیربه همراه علی و یه حاج اقایی سمت مااومدن .
با دیدن علی دلم آروم گرفت.
علی با فاصله کنارم نشست.
آدم هایی که از کنارمون رد میشدن وقتی فهمیدن قراره خطبه عقد خونده بشه نزدیکتر شدن..
بعد ازاینکه گلاب و آوردمو گلم چیدم ،بار سوم بله روگفتم.
بعد از گفتن بله علی جمیعتی که دورمون جمع شده بودن شروع کردن به صلوات فرستادن، فاطمه هم حلقه هارو برامون آورد،علی سرش پایین بود و چیزی نمیگفت، نزدیکش شدم آروم گفتم: علیجان مبارکت باشم.
علی باشنیدن این حرف سرش و بالا گرفت و لبخند زد: هرچند دلخورم ازت ولی مبارکت باشم.
با دیدن لبخند علی انگار دوباره جون گرفتم
علی: بریم زیارت؟
- بریم اقا
از همه جدا شدیمو رفتیم سمت حرم.
قرار گذاشتیم نیم ساعت بعد کناراسمال طلایی باشیم.
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت128 به همراه سارا و امیررفتی
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت129
بعد اززیارت از حرم خارج شدم دیدم علی کناراسمال طلایی وایستاده
نزدیک شدم
علی:زیارتت قبول بانو
-زیارت شما هم قبول آقا
بعد رفتیم روی فرش نشستیم شروع کردیم به خوندن زیارت امین الله
بعد ازتمام شدن علی چشم دوخته بود به گنبد آهی کشید و گفت : آیه من تو این چند روزی از دلتنگی تو داشتم دیونه میشدم
-علی جانم ،حال منم بهترازتو نبود ،ولی وقتی به این فکرمیکردم عقدمون کنار حرم اقا خونده میشه آروم میشدم دستشو گرفتم و گفتم: حالا دیگه تا آخرآخر مال هم شدیم
علی نگاهم کرد و گفت : خیلی دوستت دارم آیه ،خدارو شکر واسه همیشه مال من شدی
دست کردم داخل جیبم پاکت نامه رو بیرون آوردم گرفتم سمتش
علی: دسته شما درد نکنه من باید لفظی میدادم به شما ،شرمندم کردی
چادرو گرفتم روی صورتمو شروع کردم به خندیدن
علی هم فک کرد دارم گریه میکنم
علی: الهی قربونت برم، گریه نکن به خدا لفظی گرفتم برات گفتم امشب بهت بدم
چادرمو از صورتم برداشتم علی وقتی دید گریه نمیکردم خودش زد زیر خنده
- عزیزم پاکتو باز کن
علی: چشم
علی وقتی نامه داخل پاکتوخوند ،بوسید و به من نگاه کرد و گفت : چشم
با شنیدن این حرف خوشحال شدم
علی: آیه جان بریم شام بخوریم؟ امیر صد بارزنگ زده
-باشه بریم
بعد با هم دست تو دست هم رفتیم سمت هتل
وارد هتل که شدیم سمت رستوران هتل رفتیم
با اشاره های دست امیررفتیم سمتشون
همه دور هم نشسته بودن
من رفتم کناربابا نشستم علی هم کنار داداشش نشست
زیر چشمی به علی و داداشش نگاه میکردم
نمیدونم داداشش چی زیر گوشش میگفت که علی ازخجالت سرخ میشد و آروم میخندید
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت80 مهیا، دو کاسه ی بستنی را روی میز گذاشت. زهر
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت_81
ـــ ای بابا! این دیگه کیه؟!
دوباره رد تماس زد.
مهران از صبح تا الان چند بار تماس گرفته بود. اما مهیا، همه را رد تماس زده بود.
چادرش را مرتب کرد؛ کیفش را برداشت؛ و گفت:
ـــ مامان بریم؟!
ـــ بریم!
مهلا خانم و مهیا، برای عیادت مریم، آماده بودند.
بعد از فشار دادن دکمه آیفون، شهین خانوم در را برایشان باز کرد.محمد آقا، خانه نبود و چهار نفر در پذیرایی نشسته بودند.
مریم، سینی شربت را جلویشان گذاشت.
ـــ بنشین مریم! حالت خوب نیست.
ـــ نه! بهتر شدم. دیشب رفتم دکتر، الان خیلی بهترم.
مهال خانم، خداروشکری گفت.
ـــ پس مادر... مراسم عقدت کیه؟!
شهین خانم آهی کشید و گفت:
ـــ چی بگم مهلا جان... هم مریم هم محسن می خوان که شهاب، تو مراسم عقد باشه... ولی خب، تا الان که از
شهاب خبری نیست.
شهین خانم، نگاهی به دخترکش انداخت، که با ناراحتی سرش را پایین انداخته بود.
ـــ محمد آقا هم گفت، اگه تا فردا شهاب نیاد؛ پس فردا باید مراسم برگزار بشه...
مهلا خانم، دستش را روی زانوی شهین خانوم گذاشت.
ـــ خدا کریمه، شهین جان! خوب نیست زیاد طولش بدیم. بالاخره جوونند، دوست دارند با هم برند بیرون، بشینند
حرف بزنند، حاج آقا خوب کاری میکنه.
مهیا، اشاره ای به مریم کرد. بلند شدند و به سمت اتاق مریم رفتند.
مریم روی تخت نشست.
ـــ چته مریم؟!مریم، با چشم هایی پر از اشک، به مهیا نگاهی کرد.
ـــ خبری از شهاب، نیست...
با این حرف مریم، مهیا احساس ضعف کرد. دستش را به میز گرفت، تا نیفتد.
با اینکه خودش هم حالش تعریفی نداشت، اما دلش نمی آمد، به مریم دلداری ندهد.
با لبخندی که نمی توان اسم لبخند را رویش گذاشت...
کنار مریم نشست و او را در آغوش گرفت.
ـــ عزیزم...خودش مگه بهتون نگفته، نمیشه بهتون زنگ بزنه؟! کارش هم حتما طول کشیده، اولین ماموریتش که
نیست! مگه نه؟!
مریم از آغوش مهیا، بیرون آمد و با چشمانی پر اشک به مهیا نگاه کرد.
ـــ ولی من می خوام تو مراسم عقدم داداشم باشه! انتظار زیادیه!
ـــ انتظار زیادی نیست! حقته! اما تو هم به فکر محسن باش؛ از مراسم بله برونتون یه هفته گذشته، خوب نیست بلا تکلیف بگذاریش...
ـــ نمی دونم چیکار کنم؟ نمی دونم !
ـــ بلند شو؛ لوس نشو!
مراسم عقد و برگزار کنید. از کجا میدونی تا اون روز، شهاب نیاد. یا اگه هم نیومد، تو عروسیت جبران میکنه.
مریم لبخندی زد؟بوسه ای به گونه ی مهیا زد.
ـــ مرسی مهیا جان!
ـــ خواهش میکنم خواهرم. ما بریم دیگه...
ـــ کجا؟! زوده!
ـــ نه دیگه بریم... الان پدرم هم میاد.
مریم بلند شد.
ـــ تو لازم نیست بیای! بنشین چشمات سرخ شده نمی خواد بیای پایین..
همانجا با هم خداحافظی، کردند.
مهیا از اتاق مریم خارج شد. نگاهی به در بسته ی اتاق شهاب انداخت.
با صدای مادرش، از پله ها پایین رفت.
ـــ بریم مهیا جان؟!
ـــ بریم...
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊