اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت16 نگاهش کردم : چی؟ معصومه:
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت17
امیر و رضا اومدن. روبه روی تخت ما یه تخت دیگه بود
نشستن.
امیر:راستی فردا زودتر بریم گلزار که ازاون طرف بریم
بازار.
رضا : بازار چرا؟
امیر: خوب بریم خرید عید دیگه ؟
معصومه: اووو کو تا عید ،دو ماه مونده.
امیر: نزدیک عید شلوغ میشه،مثل پارسال باید مثل
بادیگارد کنارتون وایستیم تا کسی بهتون بر خورد نکنه.
رضا خندید: نه اینکه خریداتون دودقیقه ای انجام
میشه ،واسه همین گفت.
- من موافقم
امیر: چه عجب،یه بار با من موافق بودی!
- خوب حرف حساب میزنی دیگه ،البته نصف خریدامونو
الان میکنیم چیزایی هم که یادمون رفت و نزدیک عید.😄
امیر: هیچی ،رضا فردا باید باربری کنیم واسشون.
معصومه: وظیفتونه ،مگه یه خواهر
بیشتر دارین!!
امیر: اختیار دارین این حرفا چیه ،همین یکیش هم ازسرمون زیادیه.
با صدای مامان هممون سرمونو سمت در ورودی
چرخوندیم.
مامان: بچه ها بیاین میوه و چایی آوردم.
معصومه : اخ جون میوه بریم بچه ها.
همه بلند شدیم و رفتیم داخل خونه.منم رفتم کناربی بی نشستم.
عمو : بی بی جان بیا بریم خونه ما خوابیدن.
یه دفعه بلند گفتم:
نه نه نه نه نه.
با نگاه همه فهمیدم که باز گند زدم.
بی بی: نه مادر،امشب میخوام کنارآیه بخوابم.
معصومه: بی بی جون کم کم دارم حسودی میکنم به این
آیه هااا..
بیبی لبخند زد و گفت: الهی قربونت برم فردا میام خونه
شما کنارتو میخوابم.
معصومه با شنیدن این حرف نیشش تا بنا گوشش باز شد.
رضازود تربلند شد و عذر خواهی کرد و رفت ،چون مثل
هر شب میخواست بره هیئت.بعد ازیکی دو ساعت زن عمو و عمو و معصومه هم
خداحافظی کردن و رفتن.به کمک امیر ظرفای میوه رو جمع کردیم بردیم گذاشتیم
داخل آشپز خونه،
یه پیش بند هم گذاشتم گردن امیر.
امیر: این چیه
- شستن ظرف شام با من بود ،شستن ظرف میوه با تو…
امیر: نخیرر،مردی گفتن ،زنی گفتن ،بیا خودت بشور،چند
روز دیگه که رفتی خونه شوهرت،غذا درست کردن که بلد
نیستی ،لااقل ظرف و خوب بشور که نگن این دختره بدرد
چیزی نمیخوره…!
『⚘@khademenn⚘』