اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت29 نفس عمیقی کشیدم و رفتم دا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت30
صبحزود از خونه زدم بیرون یه دربست گرفتم ،رفتم سمت دانشگاه،
وارد محوطه دانشگاه شدم که یکی صدام کرد،
برگشتم نگاهش کردم، سارابود.
- سلام عروس خانم ،اینجا چیکارمیکنی ناسلامتی امشبشب خواستگاریته!
سارا: نمیخواستم بیام ،ولی منصوری تماس گرفت گفت
حتما باید بیای تازه گفت تو هم باید باشی.
- عع من چرا ؟
سارا: نمیدونم بریم ببینیم چیکار داره.
با سارا سمت اتاق بسیج حرکت کردیم ،
بعد از درزدن وارد
اتاق شدیم.
- سلام
سارا: سلام
منصوری: سلام بچه ها بشینین کارتون دارم.
رفتیم روی صندلی که کنار میزبود نشستیم
منصوری:یه مشکلی پیش اومده ،بچه هایی که هر ساله
پکیج برای راهیان نور درست میکردن الان نمیتونن درست
کنن ،گفتم بیاین اینجا تایه فکری بکنیم ببینیم چیکارباید
بکنیم.
سارا: ببخشید من و آیه اسممونو واسه این سفر خط زدیم.
منصوری:عه چرا؟
سارا:خوب نمیتونیم بیایم دیگه..
( با حرف سارا خندم گرفت، به منصوری نگاه کردم)
- درسته که نمیتونیم بیایم ولی پکیج و درست میکنیم.
منصوری یه لبخندی زد: خدارو شکر،من تنها امیدم شما
بودین.
- خوب حالا باید چیکار کنیم؟
منصوری: باید برین بسیج برادران اونجا آقای هاشمی
کمکتون میکنه.
با شنیدن اسم هاشمی اخمام رفت توهم ، یه روزه اومده
کل کارو سپردن بهش..!
سارا: باشه ،چشم.
بعد با سارا ازاتاق بیرون رفتیم.
『⚘@khademenn⚘』