اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت30 صبحزود از خونه زدم بیرون
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت31
- سارا چرا تو اسمتو خط زدی واسه راهیان نور؟
سارا: خوب، چیزه ! دلم نمیخواد تنها برم.
- دیوونه ،نه به داره نه بباره..
همینجور حرف میزدیم که رسیدیم دم دراتاق بسیج
برادران،یه کم چهره مونو جدی کردیم و چند تقه به دراتاق و زدیم
وارد شدیم، آقای هاشمی با تعدادی ازپسرای دانشگاه در حال بگو به خند
بودن
،با دیدن چهره ی خندان هاشمی من و سارا هاج و واج
نگاهش میکردیم
که یکی ازپسرا پرسید: ببخشید کاری داشتین ؟
یه دفعه به خودم اومدم که گفتم :خانم منصوری مارو
فرستادن راجب پکیج راهیان نور.
یه دفعه هاشمی گفت: بله بفرمایید داخل.بعد به پسرایی
که دورش نشسته بودن گفت : بچه ها خسته نباشین شما
میتونین برین.
یعنی با این حرفش خندم گرفت ،خوبه که نیششون تا بنا
گوششون بازبود خیلی هم خسته شده بودن...!
منو سارا کنارایستادیم که آقایون تشریفشونو بردن.
هاشمی: بفرمایید بشینین.
منو سارا هم رفتیم نشستیم.
هاشمی: به نظر من یه پکیج ساده درست کنیم مثلا،یه
سجاده به رنگ لباس بسیجی بایه تسبیح و یه مفاتیح
ریز،نظر شما چیه؟
سارا: به نظرم خوبه.
- ولی به نظر من خیلی ساده است،چون شاید بعضی هابرای اولین باره که به این سفر میان. باید یه چیزی درست
کنیم ذوق و شوق رفتنشون زیاد بشه..
هاشمی سرشو برگردوند سمت من
چشم تو چشم شدیم ،یه دفعه رنگ آبی چشماش منو جذب
خودش کرد.
یه دفعه سرمو پایین کردمو به دستام خیره شدم.
هاشمی: خوب شما چه نظری دارین؟
- نمیدونم ،باید فکر کنم..
هاشمی یه لبخندی زد ،با این لبخندش فکر کردم داره منو
مسخره میکنه😠
بلند شدم و نگاهش کردم: جوک گفتم که خندیدین ؟
هاشمی لبخندشو محو کرد: نه ولی اینجور شما با نظرم
مخالفت کردین فکر کردم حتماپیشنهاد خودتون بهتراز
پیشنهاده من باشه..!
با جدیت گفتم: معلومه که هست ،فردا بهتون پیشنهادمو
میگم ،فعلا با اجازه.
ازاتاق بیرون رفتم ،سارا هم پشت سرم اومد بیرون.
سارا: چت شد یهو آتیشی شدی؟
- ای کاش میتونستم خفه اش کنم با
دستام ،دیونه
زنجیری منو مسخره میکنه!!
سارا: وااا ،آیه ! بنده خدا که چیزی نگفت ،راستش من خودمم خندم گرفت تو این حرف و زدی ،آخه دختر کم عقل ،لااقل فکر میکردی بعد نظرت و میگفتی..!
- ول کن سارا اعصابم خورده،میزنم داغونت میکنم.
سارا: باشه بابا ،الان داغونم نکن ،داداش بیچاره ات
افسردگی میگیره.
خندیدم و رفتیم سمت کافه دانشگاه
تا ساعت دو کلاس داشتیم آخرین کلاسمون هم با هاشمی
بود.
『⚘@khademenn⚘』