•|♥️🖇|•
‹نظریکنبهدلم،
حالدلمخوبشود
حالواحوالگدایت
بهخداجالبنیست...🌿›
#اربـاݕ 🌙
ـــــ✨📸ــہـ۸ـــــ
『⚘@khademenn⚘』
آن شــــب
قسمت ششم.........
هنگامه ی نماز است.......🤲
و مولای متقیان در محراب ایستاده است.....
اذان و اقامه را زمزمه میکند.......
الله اکبـــر....
همه حق به نماز ایستاده....
و ملائک و تمام جهان به او اقتدا میکنند....
اما....
اکنون بهترین زمان است...
برای ظهور خفاش ها😈
مرحب ها
عمر بن عبدود ها
خیبرها
بدرها و حنین ها
علی ع💚
فاتح میادین بزرگ اسلام است
و حتی صحابی نبی خدا به مقام و جلالت او نیستند
اما حسودان
قرآن های سر نیزه را بهانه کردند......
تا....
از خود آفتابی بسازند☀️
و با او رقابت و برابری کنند....
اما بی خبر از آن که در آشفته بازار ملتهب دنیا...
تنها سکه ی اوست که رونق دارد...
و غیر او را...
به پول سیاه نمی خرند😰
علی به رکوع می رود...
درخت ها و ستارگان با او به رکوع می روند😍
اکنون شقی ترین مردم شمشیر خود را برهنه کرده است....
در چند قدمی محراب😰
چشمهای نگران مردم به دستان اوست
او اینجا چه میکند
چه قصدی دارد...... 😰
اکنون در یک قدمی حیدر
ابن ملجم مرادی با شمشیر ایستاده
علی به سجده می رود.....
و....
ادامه دارد
برداشتی متفاوت از شهادت امیر مومنان ع
به قلم✍سید امیر حسین سمائی
#السلام_علیک_یا_حیدر
#ماه_مبارک_رمضان
#مهمانی_محبوب
وداعِ جمعۀ آخر ماه مبارک رمضان
▪️ سيّد بن طاووس و شيخ صدوق از جابر بن عبدالله انصارى روايت كردهاند كه در جمعۀ آخر ماه رمضان خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلّم رسيدم، چون نظر آن حضرت بر من افتاد، فرمودند: اى جابر اين آخرين جمعه از ماه رمضان است، پس آن را وداع كن و بگو:
✨ اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ صِيَامِنَا إِيَّاهُ فَإِنْ جَعَلْتَهُ فَاجْعَلْنِی مَرْحُوما وَ لا تَجْعَلْنِی مَحْرُوما ✨
▫️ خدايا! اين ماه را آخرين دورۀ روزهداری ما قرار مده، و اگر قرار دادى، پس مرا رحمت شده قرار بده و محروم از رحمت قرار مده.
▪️ هر كه اين دعا را در اين روز بخواند به يكى از این دو خصلت نيكو ظفر مىيابد:
▫️رسيدن به ماه رمضان آينده
▫️آمرزش خدا و رحمت بىانتها.
#ماه_مبارک_رمضان
#مهمانی_محبوب💚
#افطار_نامه
افطار بیست و چهارم
.......و اینجا ایستگاه بیست و چهارم ....
و جهان سرنوشت جدیدی را آغاز کرده است....😍
و انسان ها دوباره تولد یافته اند
....پاک و مطهر...
همه چیز تازه و نو است...🌺
و دوباره همه چیز از صفر آغاز می شود.....
نامه ی اعمالی جدید .....📜
مقدرات جدید .....✍
و سالی جدید....
راستی.....
سال نو مبارک....❤️
سال نو فقط رستاخیز دوباره طبیعت نیست...😍
سال نو سالیست که دلهای مرده زنده شود و نامه ی عمل پاک.....🌹
خدا ما را خیلی دوست داشته .....
آغاز سال حقیقی جدید را در ماهی قرار داده
که می توان به اندازه ی هزاران هزاره حسنه و ثواب جمع کرد.....
و عجب حال خوبی است سال جدید خود را با امضای پدر آسمانی ات شروع کنی......😍🌺
مولای من.....
سال جدید را با نام تو آغاز می کنم...
............و نمی دانم در سرنوشت سال پیش رو چه برایم امضا کرده ای.....
اما....
هر چه از دوست رسد نیکوست.....
مولای من.....
کاش در نامه ی من خدمت و شهادت در راه خودت را امضا می کردی.....💔
مولای من....
هر کجا هستی سرت به سلامت باد...
ای سرور و سالار من....
پدر جان....
کجاستی؟.
#ماه_مبارک_رمضان
#مهمانی_محبوب
#بهار_قرآن
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_24 مهیا شوڪه بود همه به او نگاه می کردند مخا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت_25
مهیا گوشه ای ایستاد
پاهایش را تند تند تڪان مے داد و خیره به دو ماموری بود ڪه مشغول نوشتن چیزهایے در پرونده آبی رنگ
بودند
ــــ حالتوڹ خوبہ؟؟
مهیا سرش را بلند ڪرد و به شهاب ڪه این سوال را پرسیده بود نگاهے ڪرد
ــ آره خوبم فقط یڪم شوڪه شدم
شهاب با تعجب پرسید
ـــ شوڪه برا چے؟
ـــ آخه ایڹ همہ بسیجے اوڹ هم یہ جا تا الان ندیده بودم
شهاب سرش را پایین انداخت و ریز ریز خندید ڪه درد زخمش باعث شد اخم ڪنه.
ــــ خب آقای مهدوی لطفا برامون توضیح بدید دقیقا اون شب چه اتفاقی افتاد؟
با صدای مامور سرشان را طرف سروان برگرداندند
مهیا بر اتیکت روی فرم لباس مامور زوم کرد آرام زمزمه ڪرد:
ــــ سروان اشکان اصغری
ـــ اون شب من بعد مراسم موندم تا وسایل هیئت رو بزارم تو پایگاه ها ڪه دیدم یڪی صدام می کنه سرمو
ڪه بلند ڪردم دیدم خانم رضایی هستن ڪه چند پسر دنبالشون می دویدند با پسرا درگیر شدم یڪشونو یه
مشت زدم زود بیهوش شد مطمئنم مست بود چون ضربه ی من اونقدرا محڪم نبود. من با دو نفر دیگه درگیر بودم
ڪه اون یڪی بهوش اومد و با چاقو زخمیم ڪرد.
ـــ خانم رضایی گفتن ڪه شما قبل از اینڪه زخمی بشید به ایشون گفتید برن تو پایگاه خواهران؟؟
ـــ بله درسته .
سروان سری تکون داد:
ـــ گفتید رفتید تو پایگاه خواهران ؟
مهیا: بله
ـــ آقای مهدوی مگه کسی از خانما اونجا بودن که در پایگاه باز بود ؟
شهاب از نشستن زیاد زخمش خونریزی ڪرده بود از درد مالفه را محڪم در دستانش فشرد:
ـــ وسایل زیاد بود نمیشد همه رو تو پایگاه برادران بزاریم برای همین میخواستم یه تعدادیشو بزارم تو پایگاه
خواهرا .
ـــ خب خانم رضایی شما قیافه های اونا رو یادتونه
ـــ نخیر یادم نیست
ـــ یعنی چی خانم یادتون نیست
مهیا ڪه از دست این سروانِ خیلی شاڪی بود با عصبانیت روبه سروان گفت...
『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_25 مهیا گوشه ای ایستاد پاهایش را تند تند تڪان
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت_26
ـــ جناب دیشب تاریک بود و من ترسیده بودم وقت نداشتم که زل بزنم بهشون بعدشم شما چرا اینطوری با من
حرف میزنید؟ اون از دیشب که می خواستید منو بازداشت کنید اینم از الان. اصلا یه دفعه ای بگید ایشونو من زدم
ناکار کردم.
شهاب از عصبانیت و شنیدن قضیه بازداشت خیلی تعجب ڪرد
در باز شد و پرستار وارد شد
ـــ جناب سروان وقتتون تموم شد بیمار باید استراحت ڪنه.
سروان سری تڪان داد واخمی به مهیا کرد :
ــــ آقای مهدوی فردا یک مامور میفرستم برای چهره نگاری.
ـــ بله در خدمتم
ـــ خداحافظ ان شاءالله بهتر بشید.
شهاب تشڪری ڪرد.
پرستار رو به مهیا گفت :
ـــ خانم شما هم بفرمایید بیرون وقت ملاقات تموم شد .
مهیا به تڪان دادن سرش اڪتفا کرد
سروان و پرستاراز اتاق خارج شدند.
مهیا دو قدم برداشت تا از اتاف خارج شود ولی پشیمون شد با اینڪه از شهاب خوشش نمی آمد اما بی ادب نبود .
باید یه تشڪری بکنه دو قدم رو برگشت.
『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت62 اینقدر خوشحال بودم که تا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت63
امیر: آیه ،با مامان و بابا خداحافظی نکردی که؟
- اینقدرتن تن شدکه وقت نشدجنابعالی رو که صد بار صدات کردم بیدار شدی ،باشه بعدا واسه مامان زنگ میزنم
امیر: آیه چیزی نمیخوای واسه تو راهت بخری بخوری؟
-نه چیزی نمیخوام
دست کرد تو جیبش و یه کارت بیرون آورد و گرفت سمت من
امیر: بیا بگیرشاید نیازت بشه
- نمیخوام داخل کارت خودم پول هست
امیر: اره میدونم جناب عالی پولدارین ،حالا اینم داشته باش شاید نیازت بشه
- اگه پول کم آوردم بهت میگم برام واریز کنی ،شماره کارتمم که ماشالله حفظی
امیرخندید: باشه
یه دفعه یکی ازپشت سر امیر و صدازد
برگشتم نگاه کردم هاشمی بود ،که می اومد سمت ما
امیر: سلام آقا سید ،شما هم میرین؟
- سلام
هاشمی: سلام ،اره
امیر: التماس دعا داریماااا
هاشمی: چشم
- امیر جان من برم اگه کاری نداری
امیر: نه قربونت برم ،فقط زنگ بزن از خودت گزارش بده
خندیدم و گفتم چشم
امیربغلم کرد و پیشونیمو بوسید و رفتم سمت اتوبوس خواهران
خانم منصوری دم دراتوبوس ایستاده بود منو دید اومد سمتم
منصوری: سلام آیه جان خوبی؟
راننده بشینین
نامه رو ازش گرفتم ،باورم نمیشد ،اسم فرستنده جاوید الاثر ابراهیم هادی بود ،گیرنده آیه هدایتی
اشک از چشمام جاری شد ،نمیدونستم چی بگم ، به هاشمی نگاه کردم کردم ،متوجه تعجبم شده بود
هاشمی: ببخشید اینو خودم درست کردم ،دلم نمیخواست شما که واسه همه نامه نوشتین بدون نامه راهی سرزمین
عشق بشین
- خیلی ممنونم ،بابت همه چی
هاشمی: خواهش می کنم کاری نکردم،بفرمایید بشینین منم برم ببینم بچه های اون اتوبوس اومدن یا نه
سر جای خودم نشستم بعد از ده دقیقه خانم منصوری هم آمد کنارم نشست
منصوری: بلاخره بچه ها اومدن ،چند دقیقه دیگه حرکت می کنیم
منم لبخندی زدمو چیزی نگفتم
بعد ازیه مدت راننده به همراه یه جوون سواراتوبوس شدن وحرکت کردیم که بعد متوجه شدم اون جوون شاگرد راننده است
ازنگاه های شاگرد راننده متنفربودم، هی برمیگشت و به دخترا نگاه میکرد و میخندید
بعضی از دخترا هم که مشخص بود برای تفریح اومده بودن صدای خنده های بچه ها باعث میشد شاگرد راننده بیشترنگاهشون کنه
چند باری خانم منصوری به بچه ها تذکر داد ولی تذکر ها بی اثر بود
یه دفعه دیدم که خانم منصوری گوشیشو درآورد و شروع به پیام دادن کرد
بعد از ده دقیقه ازراننده خواست که نگه داره
متوجه شدم اتوبوس جلویی برادران هم ایستاده بود
『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت63 امیر: آیه ،با مامان و باب
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت64
یه دفعه دراتوبوس باز شد و هاشمی وارد اتوبوس شد
متوجه شدم خانم منصوری ماجرارو به هاشمی گزارش داده
توی دلم گفتم حتما الان پوست این راننده شاگرده رو میکنه
ولی با دیدن لبخند روی لبش تعجب کردم
رو به راننده شاگرد گفت: داداش یه کم اونطرف تر میری منم بشینم
راننده شاگرد هم چیزی نگفت و هاشمی دراتوبوس و بست وکنارش نشست
هاشمی: برای سلامتی و تعجیل در ظهورآقا امام زمان صلوات.
همه شروع کردن به صلوات فرستادن
با اومدن هاشمی کمی سکوت حکم فرما شده بود
منم از داخل کوله ام مفاتیح کوچیکمو بیرون آوردم و مشغول خوندن شدم
دوباره همهمه و خنده بچه ها بلند شد ، چهره عصبانی هاشمی رو میدیدم
گفتم الاناست که بلند شه یه چیزی به بچه ها بگه
وقتی که خواست بلند شه یه فکری به ذهنم رسید
زودتراز هاشمی بلند شدم و رو به بچه ها ایستادم
یه نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به حرف زدن
- سلام بچه ها ،میشه یه لحظه سکوت کنین تا صدام به همه برسه ؟
کم کم سکوت حکم فرما شد
بچه ها نامه هایی که پشت صندلیتون بود و برداشتین ؟
همه باصدای بلند گفتن: بله
- خوب دقت کردین به اسم گیرنده و فرستنده اش ،فرستنده اش اسم یه شهیده ،گیرنده اش هم اسم شماست
داخل این نامه وصیت نامه شهیده
میشه تک تک شما نامه خودتونو باز کنید و بلند بخونید ،که شهید شما چه وصیتی کرده؟
دوباره همهمه بچه ها بلند شد. انگار خوششون اومده بود
بچه ها اینجوری با هم نگفتم بخونیدااااا، تک تک، از همین جلو شروع میکنیم
سرمو چرخوندم سمت یه دختر چادری که داشت به نامه اش نگاه میکرد
- عزیزم میشه شما نامه اتون رو بخونین؟
دختر همونجوری که نشسته بود نامه اش رو باز کرد و شروع کرد به خوندن
با خوندن وصیت نامه ها کم کم همه آروم شدن
تو چهره بعضی هاشون غم دیده میشد
بعد از خوندن تمام وصیت نامه همه سکوت کردن و چیزی نگفتن
لبخند زدمو گفتم: خوب حالا دیگه میتونیم بگیم که واقعا شهدا مارو خواستن که بریم پیششون
یکی از دختر ها که انتها نشسته بود گفت: شما نخوندین نامه خودتونو
برگشتم از داخل کوله ام نامه ام رو بیرون آوردم
- فرستنده نامه شهید جاوید الاثرابراهیم هادی، گیرنده آیه هدایتی
نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن
『⚘@khademenn⚘』
•••🕊
#بدونتعارف🖐🏻‼️
توهنوزبهمادرتمیگیتو!
باخواهربرادرکوچکتریابزرگترت
نمیسازی!
مایهیافتخارِپدرتنیستی!
تویدرسایمدرسهیادانشگاهتنفرِاول
نیستی!
امربهمعروفونهیازمنکرنمیکنی!
هنوز
ازخیلیاحلالیتنگرفتی!
لابدانتظارداریشهیدمبشی...💔(:
✨#رومونچقدرزیادهحقیقتا...
『⚘@khademenn⚘』
‹🕊🍁›
#قالشـہید:
•『اگـر خـــداۅݩـد . . .♥️↡
متا؏ ۅجۅد تۅرا👉
خریدݩے بیابـد...
هر ڪجا کہ باشے 🙂
در هر زماݩـ 🙃
تو را بہ شہادت برمےگزیند..💛✨』
#شہیدمرتضےآۅیݩے🌿
『⚘@khademenn⚘』