فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
روا بوَد که گریبان ز هجر پاره کنم..🥺💔
#امام_رضا(ع)🌹
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
🌷بسم الله الرحمن الرحیم🌷
ذڪر روز پنجشنبه :
لٰا الٰهَ الّا اللّٰه الْمَلِکُ الْحَّقُ الْمُبِینْ
#السلام_علیک_یا_صاحب_الزمان ❣
السلام علیک یا اباصالح المهدی🌸
ای راز نگهدارِ دِل زار کجایی؟
ای برق مناجات شبِ تار کجایی؟
صحرای غمت پر شده از قافله عشق
ای قافله را قافله سالار کجایی؟
تعجیل در فرج آقا صلوات🌹
#پلاڪ_پنہان🌷
#پارت_سه
ــ نمیدونم دیگه با کمیل چیکار کنم؟چی دیده که این همه مخالفه نظامه.خیره
سرش پسره شهیده .برادرش پاسداره دایی اش سرهنگه شوهر خاله اش سرهنگه پسر خاله اش سرگرده ،یعنی بین کلی نظامی بزرگ شده ولی چرا عقایدش اینجوریه نمیدونم!!
فرحناز دست خواهرش را می گیرد وآرام دستش را نوازش می کند؛
ــ غصه نخور عزیزم.نمیشه ڪه همه مثل هم باشن،درست میگی کمیل تو یک
خانواده مذهبی و نظامی بزرگ شده و همه مردا و پسرای اطرافش نظامین اما دلیل نمیشه خودش و آرش هم نظامی باشن
ــ من نمیگم نظامی باشن ،میگم این مخالفتشون چه دلیلی داره؟؟الان آرش می گیم
هنوز بچه است تازه دانشگاه رفته جوگیر شده.اما کمیل دیگه چرا بیست و نه سالش داره تموم میشه.نمیدونم شاید به خاطر این باشگاهی که باز ڪرده ، باشه ،معلوم نیست ڪی میره ڪی میاد!
ــ حرص نخور سمیه.خداروشکر پسرت خیلےباحیاست،چشم پاڪه،نمازو روزه
اشو میگیره،خداتو شڪر ڪن.
سمیه خانم آهی میکشد و خدایا شکرت را زیر لب زمزمه می ڪند.
سمانه با دیدن سینے مرغ های به سیخ ڪشیده در دست زهره زندایی اش از
جایش بلند مے شود و به ڪمڪش مے رود.
کمیل مثل همیشہ کباب کردن مرغ ها را به عهده می گیرد و مشغول آماده کردن
منقل مےشود سمانه سینی مرغ ها را کنارش می گذارد:
ــ خیلے ممنون
سمانه !خواهش میڪنم" آرامی زیر لب مے گوید و به داخل ساختمان، به اتاق
مخصوص خودش و صغرا که عزیز آن را برای آن ها معین ڪرده بود رفت.
چادر رنگی را از ڪمد بیرون آورد و به جای چادر مشڪی سرش کرد، روبه روی
آینه ایستاد و چادر را روی سرش مرتب کرد.
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
#خاکریزخاطرات🌷
پزشک جبهه بود
کنار پیکر بی سر پسرش نشست ...
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
شهادت فقط در جبهههایِ جنگ نیست
اگر انسان برایِ خدا کار کند
و به یاد او باشد و بمیرد
شهید است...!