میزنم دم ز علمدار شهید .mp3
11.23M
می زنم دم ز علمدار رشید حرم عشق😭
شه با کرم عشق😭
صفای قدم عشق😭
@az_shohada_ta_karbala
8.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیشنهاددانلود
خدایی خدا غریبه !
چون که ما عاشقش نشدیم غریبه !😭
غریبه !
بنده لایقش نشدیم !😭
غریبه !
رهرو صادقش نشدیم !😭
غریبه !
Sibsorkhi-ShahadatImamHadi1399[01].mp3
3.36M
حاج حسین سیبسرخی🎙
چه بی حرم چه باحرم
میگیره دستمو زهرا مادرم
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #پارت_71 نگاهی به آدرس انداخت. ــــ آره خودشه... س
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت72
کنار در وروی، از سبد، یک چادر برداشت و سرش کرد.وارد صحن امام زاده علی ابن مهزیار شد. با برخورد چشمش به مناره ها، قطره های اشک در چشمانش نشستند.
قدم های آرامی برمی داشت. با ورودش به امامزاه، آرامشی در وجودش می نشست.
قسمت خلوتی را پیدا کرد و آنجا، نشست.
سرش را به کاشی سرد، چسباند. صدای مداحی در فضا پیچیده بود، چشمانش را بست؛ و به صدای مداح گوش
سپرد.
دل بی تاب اومده...
چشم پر از آب اومده...
اومده ماه عزا...
لشکر ارباب اومده...
دلی بی تاب اومده...
اومده ماه عزا...
لشکر ارباب اومده...
لشکر مشکی پوشا ؛ سینه زن های ارباب...
شب همه شب میخونن؛ نوحه برای ارباب...
جان آقا... سَنَ قربان آقا...
سیّد العطشان آقا...
جان آقا... سَنَ قربان آقا...سیّد العطشان آقا...
جان آقا... سَنَ قربان آقا...
سیّد العطشان آقا...
از صدای قشنگ و دلنشین مداح؛ لبخندی روی لبانش نشست؛ و چشمه اشک هایش، جوشید و گونه هایش، خیس
شد.
با صدای تلفنش به خودش آمد.
هوا، تاریک شده بود.
پیامکی از طرفش مادرش بود.
ــــ مهیا جان کجایی؟!
ـــ بیرونم، دارم میام خونه...
از جایش بلند شد. اشک هایش را پاک کرد.
پسر جوانی، سینی به دست، به سمت مهیا آمد. مهیا، لیوان چایی را از سینی برداشت و تشکری کرد.
چای دارچین؛ آن هم در هوای سرد؛ در امامزاده، خیلی می چسبید. از امامزاده خارج شد؛ که صدای زنی او را متوقف
کرد.
ـــ عزیزم! چادر را پس بده.
مهیا نگاهی به چادر انداخت. آنقدر احساس خوبی با چادر به او دست می داد؛ که یادش رفته بود، آن را تحویل بدهد.
دوست نداشت، این پارچه را که این چند روز برایش دوست داشتنی شده بود؛ از خود جدا کند. چادر را به دست زن
سپرد؛ و به طرف خیابان رفت.دستش را برای تاکسی تکان داد.
اما تاکسی ها با سرعت زیادی از جلویش رد می شدند.
با شنیدن کسی که اسمش را صدا می کرد به عقب برگشت.
ـــ مهیا خانم!
با دیدن شهاب، با لباسهای مشکی که چفیه ی مشکی را دور گردنش بسته بود؛
دستش را که برای تاکسی بالابرده بود را پایین انداخت.
ـــ سلام......
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت115 -اره علی :چرا دیشب به
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿#پارت116
(با شنیدن این حرفش خوشحال شدم ، از اینکه اینقدر به فکر و عقایدم احترام میزاره دوست داشتم )
در حیاط باز شد و امیر و سارا وارد حیاط شدن خنده به لب اومدن سمت ما
سارا :آقا سید می خواستین تلافی کنین
علی سرش بلند شد و ازاتاق بیرون رفت
منم بلند شدم رفتم جلوی آینه خودمو نگاه کردم صورتم
خوب شده بود شومیزمو پوشیدمو
موهامو شونه کردم و دم اسبیبستم
روسریمو گذاشتم روی سرمو رفتم ازاتاق بیرون
دست وصورتمو شستم و رفتم سمت آشپز خونه
بیبیو علیکنار سفره نشسته بودن
- سلام
بیبی: سلام به روی ماهت
کنار علینشستمو مشغول صبحانه خوردن شدیم
به اطرافم نگاه کردمو گفتم: بیبی امیر کجاست؟
بیبی: گفت میره دنبال سارا بر میگرده
- اها
بعد از خوردن صبحانه با علیرفتیم داخل حیاط روی
تخت نشستیم
علی: آیه
- بله
علی: امشب شام میای بریم خونه ما؟
( چیزی نگفتم ،دلم میخواست بگم نه )
علی: امشب مامان کلیمهمون دعوت کرده به خاطرتو،از
من خواست بیام دنبالت ،اگه که دوست نداری بیای
اشکالینداره بهشمیگم که یه وقت دیگه میارمش خونه
- نه ،میام
علی لبخندی زد : خودم آخر شب میرسونمت خونتون
(با شنیدن این حرفش خوشحال شدم ،ازاینکه اینقدربه پایین و خجالت کشید
-نمیری تو که همیشه سوهان روحمی
سارا :ولی خودمونیمآدستتون درد نکنه ، این دل من خنک شد
امیر :اااااا...سارا
سارا: چیه کم اذیتم کرد این آیه ،اقا سید نمی دونین این آیه چه آتیشی میسوزونه ،نگاش نکنین الان مثل موش سربه زیر شده ...
علی :فک کنم شما دلتون خیلی پره از دست آیه
امیر :پره؟داداش الان اگه دستش یه تیر بار باشه همه رو سمت آیه هدف میگیره
با حرف امیر همه خندیدیم
امیر : خوب برنامه تون چیه ؟
علی:فعلا که هیچی ،ولی واسه شب قراره با آیه بریم خونه ما
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
"♥💣"
#بهوقتبندگے☔}
.
🌸اونجاکِهمیگۍ :
[وَما انا یا ربِّ ؟ و ما خَطَری ؟!]
یعنۍخدایا،منچیدارمکہانقدر
براتمهمم ؟! منکیَام ؟! 🙂💡
●| حتمدارمخداهممیگھ :
چوندوستتدارم !چِهعلتی
زیباترازاین :) ؟!🍃🎈
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
•°🌱
#اربابدلم♥️
چیست این خاصیت
عشق که جاذبهاش
میکشد سوی حرم
خلوت شبهای مرا ♡】°
#صلیاللهعلیک_یااباعبدالله❤️
#اللهم_ارزقنا_کربلا_به_حق_الحسین
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
#وصیتنامہ
•『🌱』•
حاجقاسمیهجاتوی
وصیتنامشونمیگن؛
خدایاوحشتهمہے
وجودمرافراگرفتہاست'
منقادربہمھارِ
نفسِخودنیستݥـ
رسوایمنڪن! :)
#سرداردلم🕊
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت72 کنار در وروی، از سبد، یک چادر برداشت و سرش ک
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت_73
ـــ سلام... خوب هستید؟!
مهیا، خودش را جمع و جور کرد.
ـــ خیلی ممنون!
ـــ تنها هستید؟؟ یا با خانواده اومدید؟!
ـــ نه! تنها اومده بودم امام زاده.
ـــ قبول باشه!
مهیا سرش را پایین انداخت.
ـــ خیلی ممنون!
ـــ دارید می رید خونه؟!
ـــ بله! الان تاکسی می گیرم میرم.
ــــ لازم نیست تاکسی بگیرید، خودم می رسونمتون.
ـــ نه... نه! ممنون، خودم میرم.
شهاب دزدگیر ماشین را زد.ـــ خوب نیست این وقت شب تنها برید. بفرمایید تو ماشین، خودم می رسونمتون.
شهاب مهلتی برای اعتراض کردن مهیا نگذاشت و به طرف دوستانش رفت. مهیا استرس عجیبی داشت. به طرف
ماشین رفت و روی صندلی جلو جای گرفت.
کمربند ایمنی را بست و نفس عمیقی کشید.
شهاب سوار ماشین شد.
ـــ شرمنده دیر شد.
ـــ نه، خواهش میکنم.
شهاب ماشین را روشن کرد.
قلب مهیا بی تابانه به قفسه سینه اش می زد.
بند کیفش را در دستانش فشرد.
صدای مداحی فضای ماشین را پر کرد.
ـــ منو یکم ببین سینه زنیمو هم ببین...
ببین که خیس شدم...
عرق نوکریت این...
دلم یه جوریه... ولی پر از صبوریه... چقدر شهید دارند... میارند از تو سوریه...
مهیا، یواشکی نگاهی به شهاب انداخت. شهاب بی صدا مداح را همراهی می کرد.
ــــ منم باید برم...آره برم سرم بره...نزارم هیچ حرومی، طرف حرم بره...
سریع نگاهش را به کفش هایش دوخت. ترسید، شهاب متوجه شود.
سرش را به طرف بیرون چرخاند و به مداحی گوش سپرد.
تا رسیدن به خانه، حرفی بینشان زده نشد.
مهیا در را باز کرد.
ـــ خیلی ممنون! شرمنده مزاحم شدم.
اما تا خواست پیاده شود، صدای شهاب متوقفش کرد.
ــــ مهیا خانم...
ـــ بله؟!
شهاب دستانش را دور فرمون مشت کرد.
ـــ من باید از شما عذرخواهی کنم. بابت اتفاقات اون روز، هم جا موندنتون هم دستون، هم...
دستی به صورتش کشید.
ـــ... اون سیلی که از پدرتون خوردید.
اگه من حواسمو یکم بیشتر جمع می کردم، این اتفاق نمی افتاد.
ــــ تقصیر شما نیست؛ تقصیر دیگری رو نمی خواد گردن بگیرید.ـــ کاری که نرجس خانم...
مهیا، اجازه نداد صحبتش را ادامه بدهد.
ــــ من، این موضوع رو فراموش کردم...بهتره در موردش حرف نزنیم.
شهاب لبخندی زد.
ـــ قلب پاکی دارید؛ که تونستید این موضوع رو فراموش کنید.
مهیا، شرم زده، سرش را پایین انداخت.
ـــ خیلی ممنون!
سکوت، دوباره فضای ماشین را گرفت.
مهیا به خودش آمد.
از ماشین پیاده شد.
ـــ شرمنده مزاحمتون شدم...
ـــ نه، اختیار دارید. به خانواده سلام برسونید.
ـــ سلامت باشید؛ شب خوش...
مهیا وارد خانه شد. به محض بستن در، صدای حرکت کردن ماشین شهاب را شنید. به در تکیه داد. قلبش، در قفسه
سینه اش، بی قراری می کرد.
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دستش را روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد...
ــــ پس چته؟! آروم بگیر...!!
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊