eitaa logo
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
337 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
26 فایل
باعشق‌اۅسټـ‌هࢪڪہ‌بہ‌جایےࢪسیدھ‌اسټـ ♥️ برای حمایت و تبادل لینک کانال گذاشته شود↯ https://harfeto.timefriend.net/17200402623512
مشاهده در ایتا
دانلود
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسم‌ࢪبّ‌شھـــــدا🌷 #جانم‌مۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_73 ـــ سلام... خوب هستید؟! مهیا، خودش را جمع
🌷 🍂 💜 امروز، قرار بود، با مریم به بیمارستان بروند وگچ دستش را باز کنند. بلند ترین مانتویش را انتخاب کرد و تنش کرد. اینطور کمی بهتر بود. کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد. ـــ مهیا مادر...بزار منم بیام باهات؟! احمد آقا، پیشقدم شد و خودش جواب همسرش را داد. ـــ خانم داره با مریم میره، تنها نیست که... مهلا خانم با چشمانی نگران، به مهیا که در حال تن کردن پالتویش بود، نگاه می کرد. موبایل مهیا زنگ خورد. ـــ جانم مریم؟! ــ دم درم بیا... ـــ باشه اومدم. مهیا، بوسه ای بر گونه ی مادرش کاشت. ـــ من رفتم... تند تند، از پله ها پایین آمد. در را بست و با برگشتنش ماشین شهاب را دید. اطراف را نگاه کرد؛ ولی نشانی از مریم ندید. در ماشین باز شد و مریم پیاده شد. ــــ سلام! بیا سوار شو... مهیا، چشم غره ای به او رفت. به طرف در رفت. ـــ با داداشت بریم؟! خب خودمون می رفتیم... ـــ بشین ببینم. در را باز کرد و در ماشین نشست. ـــ سلام! ـــ علیکم السلام! ـــ شرمنده مزاحم شدیم. ـــ نه، اختیار دارید. ماشین حرکت کرد. مهیا، سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. با ایستادن ماشین به خودش آمد. با خود گفت: ـــ یعنی رسیدیم؟! خاک به سرم... خوابم برد. از ماشین پیاده شدند. شهاب ماشین را پارک کرد و به سمتشان آمد. پا به پای هم، وارد بیمارستان شدند. شهاب، به طرف پیشخوان رفت و نوبت گرفت. بعداز یک ربع نوبت مهیا، رسید. مهیا کمی استرس داشت. مریم که متوجه استرس و ترس مهیا شده بود؛ او را همراهی کرد. بعد از سلام واحوالپرسی؛ دکتر، کارش را شروع کرد. مهیا، با باز شدن گچ دستش، نگاهی به دستش انداخت. ــــ سلام عزیزم... دلم برات تنگ شده بود. مریم خندید. ـــ خجالت بکش... آخه به تو هم میگن دانشجو!!! خانم دکتر لبخندی زد. ـــ عزیزم تموم شد. تا یه مدت چیز سنگین بلند نکن و با این دستت زیاد کار نکن. مریم، به مهیا کمک کرد تا بلند شود. ـــ نگران نباشید خانم دکتر، این دوست ما کلا کار نمیکنه! ـــ حالاتو هم هی آبروی ما رو ببر! مهیا بلند شد. بعد از تشکر از دکتر، از اتاق خارج شدند. ـــ سلام مهیا! مهیا سرش را بلند کرد. با دیدن مهران، اول شوکه شد. اما کم کم جایش را به عصبانیت داد! مهیا، ناخودآگاه به جایی که شهاب نشسته بود، نگاهی انداخت. با دیدن جای خالی شهاب، نفس راحتی کشید و به طرف مهران برگشت. ـــ تو اینجا چه غلطی می کنی؟! مریم، از عصبانیت و حرف مهیا شوکه شد. ـــ آروم باش مهیا جان! مهیا بی توجه به مریم دوباره غرید. ـــ بهت میگم تو اینجا چیکار می کنی؟؟! ـــ می خواستم ازت عذرخواهی کنم. ـــ بابت چی؟! ـــ بابت کار اون روز؛ من منظوری نداشتم. باور کن! ــــ باور نمیکنم و نمیبخشمت. حالا بزن به چاک...فهمیدی؟! بریم مریم! مهیا، دست مریم را کشید و به سمت خروجی رفتند. مهران، جلویشان ایستاد. ـــ یه لحظه صبر کن مهیا... ـــ اولا... من برات خانم رضایی هستم. فهمیدی؟! و دستش را بالا آورد و با تهدید تکان داد. ـــ واگر بار دیگه دور و بر خودم ببینمت بیچارت میکنم... مهران پوزخندی زد. ـــ تو؟!تو می خوای بدبختم کنی؟! و با تمسخر خندید. مهیا، با دیدن شخصی که پشت سر مهران ایستاده بود؛ لال شد. شهاب، که از دور نظاره گر بود؛ ابتدا دخالت نکرد. حدس می زد شاید فامیل یا هم دانشگاهیش باشد. اما با دیدن عصبانیت مهیا، به مزاحم بودنش پی برد. به سمتشان رفته و پشت پسره ایستاده بود. ـــ چرا لال شدی؟! بگو پس؟!کی می خواد بیچارم کنه؟!... تو؟!؟ شهاب، به شانه اش زد. مهران برگشت. شهاب با اخم گفت: ـــ شاید، من بخوام این کار رو بکنم. مهران، نگاهی به شهاب انداخت. ــــ شما؟! شهاب بدون اینکه جوابش را بدهد، به مهیا نگاهی انداخت. ـــ مهیا خانم مزاحمند؟! مهیا لبانش را تر کرد. ـــ نه آقا شهاب! کار کوچیکی داشتند، الان هم دیگه می خوان برند. مهیا، دست مریم را گرفت و به طرف در خروجی بیمارستان رفت. شهاب، با اخم مهران را برنداز کرد و به دنبال دخترها رفت. مهران اعتراف کرد، با دیدن جذبه و هیکل شهاب، و آن اخمش کمی ترسیده بود... موبایلش را درآورد و روی اسم موردنظر فشار داد. ـــ سلام چی شد؟! مهران همانطور که به رفتنشان نگاه می کرد، گفت: ــــ گند زد به همه چی... ـــ کی؟! ـــ شهاب! ـــ ڪی؟! چرا داد می زنی؟! ـــ تو گفتی شهاب باهاش بود!!! ـــ آره... ـــ دختره ی عوضی... مهران کارمون یکم سخت تر شد، کجایی الان؟! ـــ بیمارستان. ـــ خب من دارم میام خونت... زود بیا! ــــ باشه اومدم! مهران موبایل را در جیبش گذاشت. چهره شهاب، برایش خیلی آشنا بود. مطمئن بود او را یک جا دیده است... بابت کم کاری های چند روز اخیر شرمنده هستیم🙏🏻 پارټ طولانے براتۅن گزاشتیم ان شالله تا حدودی جبران بشود🌸 ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿#پارت116 (با شنیدن این حرفش خوشحال
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق 🌿 خونه ما امیر: خوب پس واسه ناهاربریم بیرون ؟ علی: بریم من حرفی ندارم سارا: منم موافقم -بریم امیر: باشه ،پس نمازمونو میخونیم وحرکت میکنیم همه موافقت کردیم و رفتیم داخل خونه بعد از خوندن نماز رفتم توی اتاق ،خواستم لباسمو بپوشم که چشمم به نایلکس خریدا افتاد رفتم سمتشون ،روسری و مانتویی که علی خریده بود برام بیرون آوردم تصمیم گرفتم این لباسارو بپوشم بعد ازآماده شدن چادرمو سرم گذاشتم کیفمو برداشتم ازاتاق رفتم بیرون علی داخل پذیرایی منتظر من بود با دیدنم لبخندی زد و رفت سمت بی بی خداحافظی کرد بیبی: آیه مادر شب میای اینجا؟ - نه بی بی جون ، مادرآقا سید واسه شام دعوتم کرده باید برم خونشون بی بی: باشه مادر،خوش بگذره بهتون - خیلی ممنون کفشامو پوشیدم دیدم سارا و امیر در حال عکس گرفتن کنار درخت ها ی حیاط هستن علی نگاهم کرد و از نگاهش فهمیدم دلش میخواد ما هم عکس بگیریم خونه ما امیر: خوب پس واسه ناهاربریم بیرون ؟ علی: بریم من حرفیندارم سارا: منم موافقم -بریم امیر: باشه ،پس نمازمونو میخونیم وحرکت میکنیم همه موافقت کردیم و رفتیم داخل خونه بعد از خوندن نماز رفتم توی اتاق ،خواستم لباسمو بپوشم که چشمم به نایلکس خریدا افتاد رفتم سمتشون ،روسری و مانتویی که علی خریده بود برام بیرون آوردم تصمیم گرفتم این لباسارو بپوشم بعد ازآماده شدن چادرمو سرم گذاشتم کیفمو برداشتم ازاتاقرفتم بیرون علیداخل پذیرایی منتظر من بود با دیدنم لبخندی زد و رفت سمت بی بی خداحافظی کرد بی بی: آیه مادر شب میای اینجا؟ - نه بی بی جون ، مادرآقا سید واسه شام دعوتم کرده باید برم خونشون بی بی: باشه مادر،خوش بگذره بهتون - خیلیممنون کفشامو پوشیدم دیدم سارا و امیر در حال عکس گرفتن کنار درخت ها ی حیاط هستن علی نگاهم کرد و ازنگاهش فهمیدم دلش میخواد ما هم عکس بگیریم ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت117 خونه ما امیر: خوب پس واس
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق 🌿 رفتم سمتش گفتم :ما هم بریم چند تا عکس بگیریم ؟ علی هم از خدا خواسنه قبول کرد و رفتیم سمت درخت ها سارا هم اومد سمتم گوشیمو از دستم گرفت سارا :من از شما عکس میگیرم منم چیزی نگفتم و رفتیم کنار چند تا درخت ایسنادیم سارا هم انگار می خواست عکس آتلیه بندازه از ما، هی میگفت اینجوری وایستین اونجوری وایستین آخرش اعصابم خورد شد به علی گفتم -علی اقا اگه میشه با گوشی خودتون عکس بگیرین علی هم گوشیشو از جیبش بیرون آورد و نزدیکم شد و دستشو گذاشت روی بازوم و چند تا عکس انداختیم سارا هم از زاکیه عکس گرفتنمون عکس می گرفت بعد سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم قرار شد بریم یه رستوران سنتی که امیر ادرسشو به علی داده بود بعد از مدتی رسیدیم رستوران چون اخر هفته بود رستوران خیلی شلوغ بود اخر هم یک تخت خالی پیدا کردیم که نزدیکش یه تخت بودکه ند تا پسر جوون نشسته بودن و می خندیدن امیر :شما دو تا برین اون سمت بشینین که پشتتون به اونا باشه منو سارا هم بدون هیچ حرفی رفتیم نشستیم امیر و علی هم روبه رومون نشستن امیر :با دیزی موافقین ؟ علی : اره خوبه سارا : عاشقشم -خوبه ،فقط امیر جان دو تا سفارش بده با هم می خوریم ،چون یکیش واسه یه نفر زیاده امیر :باشه ، سید تو اینجا پیش بچه ها باش من میام علی : باشه بعد رفتن امیر ، سارا گوشیشو از داخل کیفش در اورد و عکسای مسخره ای که با امیر گرفته بود نشونم میداد منم با دیدن عکسا شروع کردم به خندیدن یه دفعه سرمو بالا اوردم با چهره تو هم رفته و کلافه علی مواجه شدم خندمو محو کردم و چیزی نگفتم سارا هم که فهمید چی شده گوشیشو گذاشت داخل کیفش ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
. پایِ‌علـم‌طُ قـٖد‌کشیــد‌م‌مـٖن مزه‌یِ‌غـٖم‌تو‌ چشـیٖدم‌من ‌آقایے‌مثه‌طُ ندیدم‌من،‌دوستت‌دارم♥️(: ‌ 🌱 ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
وقتی‌میرفت‌گلزار‌شهدا تموم‌سنگ‌ِقبر‌هارو‌میشُست وهمشونو‌به‌آغوش‌میکشید.. آخه‌ممکن‌بود‌یکیشون‌پسرش‌‌باشه(:💔 وقتی‌میرفت‌گلزار‌شهدا تموم‌سنگ‌ِقبر‌هارو‌میشُست وهمشونو‌به‌آغوش‌میکشید.. آخه‌ممکن‌بود‌یکیشون‌پسرش‌‌باشه(:💔 ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
شبتون مهدوی 🍃🦋 عشقتون فاطمی❤️😍 ارزتون دیدن حرم بی بی زینب✨😍 یاعلی مدد تا فردا🖐🏻🌸 التماس دعا 🙏🏻
•💞🌿• . |•عاشـق آن اسـتْ ڪہ فڪرش همہ خدمـت باشـدْ . . . بـهترازحضـرت اربـابْ ندیـدم شاهے؛ ڪهـ چـنین باخـبراز حـال رعـیت باشـد•|♥️ . |🧡 ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
『🚗💣』 •|🍒|• . سعی‌ڪن‌همیشہ‌خوب زندگی‌ڪنی‌وڪار‌های خوب‌بڪنی...✨🦋! ٺاوقتی‌ازخودٺ‌پرسیدے :<من‌ڪیم؟...🌿! بٺونی‌جواب‌هاے‌قشنگی‌ بہ‌خودٺ‌بدے...🌸! ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
".🧡🛵". . • ✨میگفټ: ‏آنقدر‌عاشقانه‌برای‌خدازندگی‌ کنیم‌که‌خداهم‌عاشقانه‌بگوید "وَاصْطَنَعْتُكَ‌لِنَفْسِی" "تورابرای‌خودم‌ساخته‌ام..." ..!♥️ 🕊 ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
یارب! نصیب‌ڪن‌پر‌و‌بالۍ‌کھ‌چون‌مسیح زین‌خاکدان‌بهـ‌عالم‌بالا‌شویم‌ما. . . ♥️! -صائب‌تبریزی-؛🌿 ⚘@az_shohada_ta_karbala🕊