رفاقت با شهدا
💐بسم رب الشهدا و الصدیقین💐 #هنوز_سالم_است #قسمت_پانزدهم بچههای لشکر علی بن ابی طالب باید از ر
💐بسم رب الشهدا و الصدیقین💐
#هنوز_سالم_است
#قسمت_شانزدهم
یک روز گذشت . اذیت و آزار عراقی ها تازه شروع شده بود 😔 درد زخم تمامی نداشت.
محمدرضا به بچهها گفت : عراقی ها قابل نیستند که ما اسیرشان باشیم ؛ به فکر فرار باشید بچهها .💪
دو روز گذشت اذیت و آزار بود و درمانی در کار نبود . تب کم کم داشت مهمان محمدرضا می شد ،😢 اما لب های محمدرضا از ذکر نمی ایستاد.😍
سه روز گذشت . اذیت و آزار بود و دندادن درد هم اضافه شده بود😞 . درد و تب و زخم و لب و ذکر یک جا جمع شده بودند.
چهار روز گذشت اذیت و آزار بود و عفونت و خونی که آرام آرام بیرون می ریخت. 😓 محمدرضا صبور بود ، و ناراحت از اینکه چرا زیر دست عراقی ها اسیر است . آرام دعا می خواند و ذکر می گفت .🤲
پنج روز گذشت. از اتاق عمل خبری نبود . بچههای مجروح را از بیمارستان بصره به زندانی در بغداد منتقل کردند .🚑 محمدرضا غمی نداشت . بین او و خدا سر و سرّی بود .😍
شش روز گذشت . یکی از بچههای مجروح شهید شد ؛😭 مظلوم و غریب 😔
محمدرضا خیلی ضعیف شده بود . زخمش وخیمتر شده بود و لب هایش از تشنگی قاچ خورده بود😭😰 گاهی می گفت تشنه ام ، اما تمام لحظات دیگر را آرام بود .😞😔
هفت روز گذشت . از دشمن چه توقعی می شد داشت جز اذیت و آزار ؟ 😒😒درد هفت روز بود که امان محمدرضا را بریده بود . قطرات اشک دیگر نمی آمدند . 😥😓 لب هایش وَرم کرده بود از بس گزیده بودش . خودش را کشاند سمت ظرف آبی که کنار اتاق بود ، اما دوستانش امیدوار بودند که عراقی ها محمدرضا را درمان می کنند ؛ برای همین آبش ندادند تا زخمش بدتر نشود 😔. محمدرضا خنده تلخی کرد و آرام ذکر گفت .
هشت روز گذشت. زخم حسابی عفونی شده بود ترکش جا خوش کرده بود و عطش محمدرضا را بی تاب کرده بود .😭😭
محمدرضا سرش را که سنگین شده بود و خیس عرق ، به چپ و راست چرخاند .
چشمانش سیاهی رفتند به بچههایی نگاه کرد که مثل خودش بودند . زبان خشکش را در دهان چرخاند و گفت : آب می خواهم . خیلی تشنه ام. آب نمی دهید ؟😥😓
اشک مظلومانه از گوشه ی چشم بچهها چکید . 🥺 هر چه به عراقی ها گفتند، سودی نداشت پنبه ای را خیس کردند و روی لب های ترک خورده ی محمدرضا مالیدند . همه متحیر بودند از این همه صبر😧😮😭😭
محمدرضا آرام توی گوش دوستش میرزایی که او هم مجروح شده بود ؛ زمزمه کرد : « میرزایی ! من مطمئنم که ما پیروز می شویم ، ولی من شهید می شوم و تو آزاد می شوی .🙄😳 برو قم و به مادرم بگو ، دیدم محمدرضا شهید شد ، چشم به راه آمدنش نباشید »😭😭😭😭😭
#ادامه دارد ...
🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
رفاقت با شهدا
💐بسم رب الشهدا و الصدیقین💐 #هنوز_سالم_است #قسمت_شانزدهم یک روز گذشت . اذیت و آزار عراقی ها تا
💐 بسم رب الشهدا و الصدیقین 💐
# هنوز_سالم_است
#قسمت_هفدهم
محمدرضا یاد تاسوعا افتاد ؛
بچهها تشنه بودند. لب هایشان ترک خورده بود😓 . می گفتند عمه جان تشنه ایم😭😭 یعنی آب نیست ؟ اگر آب هست، به ما هم بدهید ؛ حتی اگر چند قطره باشد . عمو خجالت می کشید . بچهها تشنه بودند .😰😰
حال محمدرضا لحظه به لحظه وخیمتر می شد. بی تاب بود و آب می خواست.
بچهها داد و فریاد را انداختند و نگهبان ها را صدا کردند . بالاخره آمدند و یک آمپول💉 تزریق کردند و رفتند ، همین .😑😑
زبان محمد رضا مثل تکه چوب خشک شده بود . خون و چرک از زخمش بیرون می ریخت .😔 سرش آنقدر سنگین بود که نمی توانست به راحتی بچرخانش . لب هایش مثل ماهی باز و بسته می شدند😞😔😭
و صدایش بی رمق به گوش می رسید 😔: که آب می خواهم ، آب بدهید .
یکی از بچه ها گفت : محمدرضا که شهید می شود ، چرا لب تشنه من به او آب می دهم 💪. نشست کنار محمدرضا تا آبش بدهد ، اما دید که محمد رضا تکان نمی خورد صورتش را نزدیک لب و بینی اش آورد و پر اضطراب گفت:
« چرا محمدرضا نفس نمی کشد ؟ یا حسین(علیه السلام) ... محمدرضا ! » 😳😳🥺🥺
محمدرضا جواب سلام های قبل از اذان صبح و غروب هایش را گرفته بود حالا دیگر پیش آقا سرش بالا بود و خجالت نمی کشید . محمدرضا لب تشنه پر کشید .😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
بچهها فریاد زدند . عراقی ها آمدند تا صدا را خفه کنند ، پای آبرویشان در میان بود ؛ صلیب سرخ برای سر کشی آمده بود . محمدرضا را دیدند که جسمش بود ، اما روحش نه .
بچهها محمدرضا را روی پتویی گذاشتند و عراقی بردنش 😔😔😔😭😭😭.
صلیب سرخ پی گیر شد تا ببیند کجا دفنش می کنند : کاظمین ، قبرستان« الکلخ » شماره 127 .
همان شب عملیات مادر خواب دید که محمد رضا با لباس سبز زیبایی که خط های طلایی داشت ، همراه یک بسته به خانه آمد و گفت : « مامان ! برایت هدیه آورده ام . »😍😔
_ گفت :« عجب زود آمدی این دفعه »😁
محمدرضا گفت : « آمدم که چشم به راهم نباشی 😍. » مادر داشت هدیه اش را باز می کرد که از خواب بیدار شد .😐
فردا شب هم همین خواب را دید 😢.
_ روز بعد عکس و فتوکپی شناسنامه محمدرضا را فرستاد سپاه تا از او خبری بگیرد .
سپاه هم مدارک را تحویل صلیب سرخ داد .
#ادامه دارد ...
🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
رفاقت با شهدا
💐 بسم رب الشهدا و الصدیقین 💐 # هنوز_سالم_است #قسمت_هفدهم محمدرضا یاد تاسوعا افتاد ؛ بچهها تشن
💐 بسم رب الشهدا و الصدیقین 💐
#هنوز_سالم_است
#قسمت_آخر
بعدازظهر بود که زنگ خانه ،نگاه مادر را سمت در کشاند . هشت ماه بود که منتظر محمدرضا بود . 240 روز بود که هیچکس از او خبری نیاورده بود .😔😔
پشت در بچههای سپاه بودند با یک آلبوم زیر بغل آمدند و نشستند ، کمی مقدمه چیدند و بعد گفتند : « حاج خانم ! این عکس ها را نگاه کن ببین میتوانی محمدرضا را بشناسی . »😓😢
آلبوم پر بود از عکس رزمنده هایی که اسیر شده بودند .چشم هایشان و دست هایشان را بسته بودند و ازشان عکس گرفته بودند . صلیب سرخ عکس ها رو فرستاده بود .
مادر دلش می خواست تنها بود تا زار زار گریه کند . هر صفحه را که ورق می زدند ، دلش از جا کنده می شد 😞😞
صفحه آخر بود که عکس محمدرضایش را دید . چشم هایش را بسته بودند و لب هایش خشک خشک بودند😣😣 . مادر طاقت نیاورد و بی اختیار گفت :
« مادر فدای لب تشنه ات بشوم . آب بهت ندادند مادر ؟! 😭😭😭»
و اشک مثل سیل بهار جاری شد .😓😭😭
یک تابوت خالی را که دورش پرچم ایران🇮🇷🇮🇷🇮🇷 پیچیده بودند و رویش پر از گل بود🌺🌺🌹🌹🥀🥀 ، آوردند . همه سیاه پوشیده بودند . تابوت روی دوش سنگینی نمی کرد .
رفتند تا گلزار ، قطعه ی 2 دست چپ . یک قبر خالی نشان مادر دادند و گفتند : « اینجا مزار شهید محمدرضا شفیعی است . 😭😭😭»
جنگ تمام شد و اسرا برگشتند . میرزایی هم پیام محمدرضا را برای مادر آورد . چند سال بعد که راه کربلا باز شد ، قرار شد اول خانواده ی شهدا را راهی زیارت کنند . مادر ساکش را بست . نشانی محمدرضا را هم برداشت و راه افتاد .
بالاخره توانسته بودند مأمور عراقی را با پول راضی کنند و مخفیانه راهی قبرستان کاظمین شدند .
روی سنگ قبر شماره ی 127 نوشته بودند :« محمد رضا شفیعی .»
حالا مادر حرف های چند ساله ی دلش را می خواست در چند دقیقه برای پسر رشیدش نجوا کند ؛
_ محمدرضا جان مادر ! عزیزدلم سلام ! 😭😭 قربان قد و بالایت بشوم . این جا چه کار می کنی😭😭؟ دلم برایت تنگ شده بود مادر 💔😭😭 لب تشنه ات را دیدم آخرش آبت دادند یا نه😫😩 ؟ دورت بگردم مادر ! در خانه جایت خالی است . غریب افتاده ای اینجا . مگر مادر نداشتی که ...
(الهی بمیرم برای این مادر و مادران شهدا 😭😭😭 )
بعد از تبادل اسرا ، نوبت تبال جنازه ها رسید . قرار شده بود هر چه از بقایای پیکر شهدا مانده تحویل بدهند . بعثی ها رفتند سراغ قبر ها . یکی شان هم قبر محمدرضا بود 😭 . با بیل و کلنگ خاک ها را کنار زدند ....
به دنبال چهار تکه استخوان بودند ، اما پیکر محمدرضا صحیح و سالم بود
😳😳😍😍 ، رشید و چهار شانه . هیچ چیز تکان نخورده بود ؛ موهایش ، پوستش ، مژه اش ، محاسن پرش ، حتی زخم تنش . انگار چند دقیقه پیش شهید شده بود .
عکس ها و مدارک را مطابقت دادند . خبر به گوش صدام رسید . 😒😒
گفته بود جنازه را تحویل ندهید . محمدرضا را سه ماه تمام زیر آفتاب داغ عراق گذاشتند😔 ولی هیچ اتفاقی نیفتاد 💪💪 پودر تجزیه و آهک روی بدن و صورت محمدرضا ریختند ، نه سوخت ، نه پودر شد ، فقط کمی تغییر کرد . رنگ پوستش سفید بود ، سبزه بامزه شد 😍😍
به هر دری می زدند ، رسواتر می شدند 😂😂😒😒 . صلیب سرخ در جریان بود و ایران هم مدرک داشت ؛ مجبور شدند محمدرضا را تحویل بدهند ؛
« و مَکروا مکرُ اللّه وَ اللّهُ و خیرُ الماکرین »
سال 1381 بود . عصر مادر تلویزیون را روشن کرده بود و نشسته بود روی تخت که شنید : « 570شهید سرفراز از خاک عراق به آغوش میهن بازگشتند. »
دل مادر به تپش افتاد .💗💗💓💓
زنگ خانه را که زدند دوید ، آیفون را برداشت و بی سلام گفت : « محمدرضا یم را آورده اید»🙄😳😍😍
آن هایی ک پشت در بودند زبانشان بند آمد . در باز شد و داخل خانه رفتند . از سپاه بودند . متعجب به مادر نگاه می کردند که مادر گفت ؛_ سه شب پیش خواب دیدم که پدر محمدرضا آمد تا دیوار خانه را که خراب شده بود ، تعمیر کند. یک قناری سبز هم با خودش آورده بود.
بیدار که شدم فهمیدم که محمدرضایم را می آورند . منتظر بودم .😥😥😢😢
محمدرضا آمده بود و حالا دیگر آن قبر خالی در گلزار شهدا یک مهمان عزیز داشت ...
#پایان کتاب هنوز سالم است
🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
Ostad_Raefipour_Sazman_seri_shiee_Jalase_09_1401_05_15_Tehran_48kb.mp3
23.47M
🔊 سخنرانی استاد رائفیپور
📑 «سازمان سری شیعه» - جلسه ۹
🗓 ۱۵ مرداد ماه ۱۴۰۱ - تهران
🎧 کیفیت 48kbps
🍃
🦋🍃 @takhooda ✨
💌بسمـ رب الشـهدا..
|💔| #شهیـدسیـدجوادسجـادے🍃🌼
#لشڪرفاطمیون
تاریخ تولد: ۱۳۷۱/۰۷/۱۴
محل تولد: اصفهان
تاریخ شهادت: ۱۳۹۳/۰۱/۲۳
محل شهادت: لاذقیه_سوریه
وضعیت تأهل: مجرد
محل مزارشهید: گلزارشهدایشیراز
#اززبانهمـرزمـشهیـد👇🌹🍃
✍..چندروزقبل ازشهادت؛"سید جواد"شیرینی دردست واردمقرشد.خوشحال بودومیگفت:بخوریداین شیرینی خوردن دارد،آخه شیرینی شهادت منه من دیگه برنمیگردم بعدانگیدشیرینی نداده رفت.همه خندیدم وکسی حرف جوادرا جدی نگرفت
بعدازعملیات برای آوردن پیکرشهدارفتیم که سیدجواد به شهادت رسید.فرمانده راضی به اومدنش نبودبچه های داوطلب گفتند که مراقب سیدهستند فرمانده به شرط جلونرفتن جواد راضی شده بود.جواد پیشتاز بود و ما نتوانستیم جلوی اورا بگیریم..
🌿🌾 اَللَّهُـــمَّ صَلِّ عَلــَی مُحَمـّـــَدٍ وَآلِ مُحَمـّــَدٍ وَعَجّـــِـلْ فــَرَجَهُـــمْْ 🌾🌿
#اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
لبیک یا زینب🌹🌹
#توسل_به_شهدا
سید"ابراهیم" میگفت:یه روز که "حاجی" اومده بودن مقر "مهدی" خواب بود بیدارش کردم گفتم:
حاجی"اومدن،سراسیمه خودشو رسوند و عکس گرفتیم.
پریشانی موهای شهید "صابری" هم بخاطر تازه بیدار شدن ایشون از خواب هستش.🌺🍀
عاشق تفنگ بود اونم تفنگ AK47
یا همون چیزی که ما بهش می گیم «کلاشنیکف»...
کلی اطلاعات ریز و درشت از این اسلحه داشت...
فکر می کنم مجلات مربوط به اسلحه رو نیز می خرید..
تو سایت اسلحه هم می رفت...
همیشه بهش می گفتم آخه تو با این هیکلت، تفنگ برای چی می خوای....
اما اون عزیز به هممون ثابت کرد
دفاع از حرم اهل بیت علیهم السلام نه هیکل می خواد نه ادعا...🌸
بی ادعا رفت و به آرزوش رسید..🌹
شهیدمدافع حرم #مهدی_صابری🍃
تاریخ تولد: ۱۳۶۸/۱/۱۴
تاریخ شهادت: ۱۳۹۳/۱۲/۱۳
سمت: فرمانده گردان حضرت علیاکبر (ع) از تیپ فاطمیون
محل شهادت :سوریه
🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊