مادر شهید می گوید: سختیهایی که همسر شهید همت کشید، فکر نکنم در زمان ما کسی کشیده باشد، 😱
خودش می گفت: خدایا من چه کنم با این همه تنهایی (روزها، ماهها)😢
و دزد (چند بار در نبود همت)😱
و عقرب (یک روز 25 عقرب کشتم حتی در رختخواب کودکم) 😱😭🦂
و موشک (خانه شان در معرض موشک باران و او تنها در شهر دزفول غریب بود).😔
امّا در پرتو زندگی با همّت که اینچنین با محبت بود❤️
، می گفت: «در اوج تمام آن سختیها، محرومیتها، ترسها و حتی ناامیدیها، خودم را خوشبخت ترین زن دنیا می دانستم.😍😢❤️
#به_نقل_از_مادر_شهید_همت
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
خیلی خسته بود .
از یه محاصره سخت جان سالم به در برده بودند و برای آزادی الحمره خیلی جنگیده بودن .
تقریبا گرسنه بودند و قبل از اینکه چیزی بخورد وقتی به مقر رسید🚶♂️
گفت : من اول به مادرم یه زنگ بزنم .
صدای مادرش در پشت تلفن دلش را گرم کرد و در جواب احوالپرسی مادرش گفت :همه خوبیم ،همه چیز در امن و امان است .
مادرش گفت :مهدی غذای خوب می خورید ؟خوب می خوابید؟❗️
مهدی با اینکه ،هم گرسنه بود و هم بی خوابی شدید کشیده بود گفت :همه چیز عالی ،اینجا مثل رستوران غذا منو باز😌 ،هر چی بخواهیم برایمان آماده است .
از بس خوابیدیم خسته شدیم...
وقتی مهدی گوشی را قطع کرد .همرزمش گفت :مرد مومن چرا به مادرت دروغ گفتی ،تو که دیروز تو محاصره بودی❗️ .
مهدی گفت : آخه راستش و بگم که مادرم میاد اینجا منو به زور بر می گرداند..
ول کن بزار مادرم در خانه با خیال راحت فکر کند که همه چیز امن است ،بزار آرامش داشته باشن🍃
#خاطرات
#شهید_مهدی_ذاکرحسینی
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
✨﷽✨
🌷| یک سالی از #زندگی مشترکمان می گذشت که یکی از دوستانش دعوت کرد، #برویم خانه شان
گفته بود ( یک مهمانی ساده گرفتیم به مناسبت سالگرد ازدواجمان )
همراه عباس و دختر چهل روزه مان رفتیم
از در که #وارد شدیم، فهمیدیم آن جا جای ما نیست.خانم ها و آقایان #مختلط نشسته بودند و خوش و بش می کردند
از سر اجبار و به خاطر تعارف های صاحب خانه رفتیم نشستیم، ولی #نتوانستیم آن وضعیت را تحمل کنیم.خدا حافظی کردیم و آمدیم بیرون
پیاده راه #افتادیم سمت خانه عباس ناراحت بود.بین راه حتی یک کلمه هم حرف نزد
قدم هایش را بلند بر می داشت که #زود تر برسد
به خانه که #رسیدیم دیگر طاقت نیاورد زد زیر گریه
مدام خودش را سرزنش می کرد که #چرا به آن مهمانی رفته
کمی که آرام شد، وضو گرفت
سجاده اش را گوشه ای #پهن کرد و ایستاد به نماز
تا نزدیک #صبح صدایش را می شنیدم
قرآن می خواند و اشک می ریخت
آن شب خیلی از #دوستانش آنجا ماندند.برای شان مهم نبود که شاید خدا راضی نباشد
ولی عباس همیشه یک قهرمان بود؛ حتی در مبارزه با #نفس اماره اش🌷
#شهید_عباس_بابایی🌷
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
#خاطــره🎞
+بهش گفتم : بابک من بخاطر خانوادم نمیتونم بیام دفاع از حرم
- گفت: توی کربلا هم دقیقا همین بحث بود
یکی گفت خانوادم
یکی گفت کارم
یکی گفت زندگیم
اینطوری شد که امام حسین ع تنها موند💔
و من واقعا جوابی نداشتم برایحرفش...
#شهیدبابکنوری
#بھنقݪازدوستشھیڋ🔗
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
آشنایی با شهدا
🌷سردار شهید دفاع مقدس علی صیاد شیرازی🌷
نام:علی صیاد شیرازی
ولادت: 1323/3/23(خراسان رضوی)
شهادت: 1378/1/21(تهران)
وضعیت تاهل: متاهل صاحب فرزند
نحوه شهادت: صیاد شیرازی در بامداد ۲۱ فروردین ۱۳۷۸ به وسیله عوامل مسلح سازمان مجاهدین خلق در پوشش رفتگر، مقابل در منزل مسکونیاش واقع در تهران و در برابر دیدگان فرزندش ترور شد.
سن شهادت: 55 ساله
علاقه: ولایت،خانواده
#یادش_باصلوات
رفاقت با شهدا
آشنایی با شهدا 🌷سردار شهید دفاع مقدس علی صیاد شیرازی🌷 نام:علی صیاد شیرازی ولادت: 1323/3/2
❤️فرار از گناه به سبک شهدا ❤️
⭕️ رفته بود تهران درس بخونه
سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه میرفت مدرسه، علی از یک کوچه دیگه
به دوستش میگفت:
اون کوچه، مسیر مدرسه دخترونه است من نمیام...
برگرفته از کتاب رسم خوبان
#شهید_علی_صیاد_شیرازی
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
آشنایی با شهدا 🌷سردار شهید دفاع مقدس علی صیاد شیرازی🌷 نام:علی صیاد شیرازی ولادت: 1323/3/2
#عاشقانه_شهدا
روزهای جمعه میگفت:امروز میخوام یه کارخیربرات انجام بدم 😊
هم برای شما، هم برای خدا😉
وضومیگرفت ومی رفت تی آشپزخانه، هرچه میگفتم :نکنیداین کارومن ناراحت میشم باعث شرمتدگیمه😔
گوش نمیکرد، درامیبست وآشپزخونه رومیشست❤️
#شهید_علی_صیاد_شیرازی🌸
#حتما_نباید_برای_خوشحالی_خانومی_طلا_بگیرید
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
آشنایی با شهدا 🌷سردار شهید دفاع مقدس علی صیاد شیرازی🌷 نام:علی صیاد شیرازی ولادت: 1323/3/2
💠🍃💠🍃💠
🌺علی همیشه یک سوم حقوقش را به من می داد و من با همان یک سوم امور منزل را اداره می کردم خرج و مخارج منزل دست خودم بود
🌹می گفتم : شما مسئولین از وضع بازار که خبر ندارید رفتم بلوزی را که تازه خریده بودم برایش آوردم گفتم : به نظرت قیمت این بلوز چنده ؟ قیمت پنج هزارتومانی را میگفت پانصد تومان دادم در می آمد معلوم بود که از قیمتها خبر ندارد می گفتم شما مسئولین نمیدانید که قیمتها چقدر بالاست و گرانی چه بیدادی میکند
پولی که علی میداد بااینکه یک سوم حقوقش بود اما برکت داشت
✨وقتی که بهم پول میداد میگفتم : حاج اقا یه وقت پول کم نیارید و برید قرض کنید از همین بردارید
می خندید و می گفت : شما نگران نباش قرض نمیکنم
💫دو سوم باقی مانده حقوق هرماهش را برای کمک به این و آن خرج میکرد خیلی ها می امدند دم در خانه نامه میدادند و گریه میکردند درد دل میکردند نامه را که میدادم علی مدام پیگیری میکردم تا به نتیجه برسد علی میخندید و میگفت : خانم شما بیشتر از من برای درددل این مردم جوش میزنید
📝 راوی : همسر شهید
#شهید_علی_صیاد_شیرازی
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊