eitaa logo
رفاقت با شهدا
3.8هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
677 ویدیو
15 فایل
بِســـمِ الله الرّحمـــنِ الرّحیـــم أُوْلَئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهـمْ لِلتَّقـوَی آن‌ها کســانی‌اند که خدا قلب‌هاشان را برای تقـــوا امتحان کرده🕊 تأسیس1399/2/25
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خــآدمـــ_شہــدآ💕: 📜 🌹 هرچی خواستم بنویسم نتونستم.خودتون ببینید از چه چیز‌هایی گذشتند😔 ○|شهید💔مدافع حرم محمد بلباسے🕊|○ هدیه به روح ارواح طیبه شهدا صلوات ﷽ 🌿🌾 اَللَّهُـــمَّ صَلِّ عَلــَی مُحَمـّـــَدٍ وَآلِ مُحَمـّــَدٍ وَعَجّـــِـلْ فــَرَجَهُـــمْْ 🌾🌿 🌹اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌹 🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
*ماجرای مادری که فرزند شهیدش را غسل داد* آنچه که در تصاویر دیده مي شود ، خانم آفاق بصیری؛ *مادر دانشجوی شهید «سیدمحمد محمد‌نژاد»* از لشگر ۲۵ کربلا در استان مازندران است *شهید محمد نژاد* در ادامه عملیات بیت‌المقدس در وسط معرکه جنگ شهر خرمشهر بر اثر اصابت گلوله کاتیوشا به پشت سرش به *شهادت* رسید. وقتی به *مادر شهید* گفتند که پسر شما غسل نمی‌خواهد گفت: درست است که فرزند من نیاز به غسل و کفن ندارد، ولی من او را غسل می‌دهم و کفن می‌پوشم، تا به دشمنان بگویم ما از مرگ و *شهادت* هیچ ترس و واهمه‌ای نداریم و به مردم بگویم که افتخارم این است که پسرم فدای اسلام، انقلاب و نظام وحضرت امام شده است. این *مادر شهید* خودش وارد قبر شد و از احساس او پرسیدند گفت: خیلی نوازشش دادم و با او درددل کردم و بعد از آن نیز خودم وارد قبر شدم و تلقینش را خواندم. لبانم را جلوی گوشش گرفتم و به او گفتم: *پسرم! سلام مرا به مادرت حضرت زهرا (س) برسان* و به او بگو: من یک مادر پیری دارم و از او بخواه که در روز قیامت از من شفاعت کند🌷بندگان خدا این نظام به این آسانی بدست نیامد است مواظب رفتارمان باشیم 🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ سلام دوستان مهمون امروزمون برادر حسین هست🥰✋ *بازگشتـــــ بعد از 35 سال*🕊️ *شهید حسین علی قلی نژاد*🌹 تاریخ تولد: ۱ / ۵ / ۱۳۴۳ تاریخ شهادت: ۲۲ / ۱۲ / ۱۳۶۳ محل تولد: تهران محل شهادت: شرق دجله *🌹راوی← دو اسمه بود حسین و عباس‌🌙سیکلش را که گرفت، ترک تحصیل کرد چون پدر قطع نخاع بود🥀در کفاشی مشغول به کار شد🍃بعد از انقلاب، کفاشی را رها کرد و وارد مسجد شد و با بسیجی‌ها در مسجد فعالیت می‌کرد🌙او به جبهه رفت و در عملیات‌ خیبر از ناحیه پهلو مجروح شد🥀همچنین در عملیات مسلم ابن‌عقیل(ع)، با موج خمپاره ضربه مغزی شد و یک ماه بیهوش بود؛🥀وقتی توانست سرپا بایستد دوباره به جبهه رفت🕊️در اولین مجروحیت، یک ماه گُم شد‼️بعد از یک ماه خانواده‌های مجروحین که پیش او رفته بودند متوجه می‌شوند حسین نمی‌تواند صحبت کند🥀یک کاغذ برای او می‌آورند و حسین روی کاغذ می‌نویسد "پایگاه ابوذر"🌙 با پیگیری‌ها حسین شناسایی شد و او را به تهران منتقل کردند و یک ماه مادر پرستار حسین بود🥀مادرش← بعد از شهادت🕊️حسین را در کنار تپه‌­ای می­‌گذارند🥀پلاک و ساعت حسین را باز می­‌کنند تا در فرصتی مناسب او را به عقب برگردانند🥀اما با توجه به پاتک شدید دشمن💥 پیکرش در منطقه باقی ماند🥀 35 سال گذشت و خبری رسید🌙چون حسین پلاک نداشت از طریق DNA شناسایی شد🌷و به آغوش خانواده بازگشت*🕊️🕋 *شهید حسین علی قلی نژاد* *شادی روحش صلوات*💙🌹 *zeynab_roos313*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
4_6012841488688351900.mp3
20.2M
🔊 سخنرانی استاد رائفی‌‌‌‌‌پور 📑 «سازمان سری شیعه» - جلسه ۷ 🗓 ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۱ - تهران 🎧 کیفیت 48kbps 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفاقت با شهدا
💐بسم رب الشهدا و الصدیقین💐 #هنوز_سالم_است #قسمت_پانزدهم بچه‌های لشکر علی بن ابی طالب باید از ر
💐بسم رب الشهدا و الصدیقین💐 یک روز گذشت . اذیت و آزار عراقی ها تازه شروع شده بود 😔 درد زخم تمامی نداشت. محمدرضا به بچه‌ها گفت : عراقی ها قابل نیستند که ما اسیرشان باشیم ؛ به فکر فرار باشید بچه‌ها .💪 دو روز گذشت اذیت و آزار بود و درمانی در کار نبود . تب کم کم داشت مهمان محمدرضا می شد ،😢 اما لب های محمدرضا از ذکر نمی ایستاد.😍 سه روز گذشت . اذیت و آزار بود و دندادن درد هم اضافه شده بود😞 . درد و تب و زخم و لب و ذکر یک جا جمع شده بودند. چهار روز گذشت اذیت و آزار بود و عفونت و خونی که آرام آرام بیرون می ریخت. 😓 محمدرضا صبور بود ، و ناراحت از اینکه چرا زیر دست عراقی ها اسیر است . آرام دعا می خواند و ذکر می گفت .🤲 پنج روز گذشت. از اتاق عمل خبری نبود . بچه‌های مجروح را از بیمارستان بصره به زندانی در بغداد منتقل کردند .🚑 محمدرضا غمی نداشت . بین او و خدا سر و سرّی بود .😍 شش روز گذشت . یکی از بچه‌های مجروح شهید شد ؛😭 مظلوم و غریب 😔 محمدرضا خیلی ضعیف شده بود . زخمش وخیم‌تر شده بود و لب هایش از تشنگی قاچ خورده بود😭😰 گاهی می گفت تشنه ام ، اما تمام لحظات دیگر را آرام بود .😞😔 هفت روز گذشت . از دشمن چه توقعی می شد داشت جز اذیت و آزار ؟ 😒😒درد هفت روز بود که امان محمدرضا را بریده بود . قطرات اشک دیگر نمی آمدند . 😥😓 لب هایش وَرم کرده بود از بس گزیده بودش . خودش را کشاند سمت ظرف آبی که کنار اتاق بود ، اما دوستانش امیدوار بودند که عراقی ها محمدرضا را درمان می کنند ؛ برای همین آبش ندادند تا زخمش بدتر نشود 😔. محمدرضا خنده تلخی کرد و آرام ذکر گفت . هشت روز گذشت. زخم حسابی عفونی شده بود ترکش جا خوش کرده بود و عطش محمدرضا را بی تاب کرده بود .😭😭 محمدرضا سرش را که سنگین شده بود و خیس عرق ، به چپ و راست چرخاند . چشمانش سیاهی رفتند به بچه‌هایی نگاه کرد که مثل خودش بودند . زبان خشکش را در دهان چرخاند و گفت : آب می خواهم . خیلی تشنه ام. آب نمی دهید ؟😥😓 اشک مظلومانه از گوشه ی چشم بچه‌ها چکید . 🥺 هر چه به عراقی ها گفتند، سودی نداشت پنبه ای را خیس کردند و روی لب های ترک خورده ی محمدرضا مالیدند . همه متحیر بودند از این همه صبر😧😮😭😭 محمدرضا آرام توی گوش دوستش میرزایی که او هم مجروح شده بود ؛ زمزمه کرد : « میرزایی ! من مطمئنم که ما پیروز می شویم ، ولی من شهید می شوم و تو آزاد می شوی .🙄😳 برو قم و به مادرم بگو ، دیدم محمدرضا شهید شد ، چشم به راه آمدنش نباشید »😭😭😭😭😭 دارد ... 🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفاقت با شهدا
💐بسم رب الشهدا و الصدیقین💐 #هنوز_سالم_است #قسمت_شانزدهم یک روز گذشت . اذیت و آزار عراقی ها تا
💐 بسم رب الشهدا و الصدیقین 💐 # هنوز_سالم_است محمدرضا یاد تاسوعا افتاد ؛ بچه‌ها تشنه بودند. لب هایشان ترک خورده بود😓 . می گفتند عمه جان تشنه ایم😭😭 یعنی آب نیست ؟ اگر آب هست، به ما هم بدهید ؛ حتی اگر چند قطره باشد . عمو خجالت می کشید . بچه‌ها تشنه بودند .😰😰 حال محمدرضا لحظه به لحظه وخیم‌تر می شد. بی تاب بود و آب می خواست. بچه‌ها داد و فریاد را انداختند و نگهبان ها را صدا کردند . بالاخره آمدند و یک آمپول💉 تزریق کردند و رفتند ، همین .😑😑 زبان محمد رضا مثل تکه چوب خشک شده بود . خون و چرک از زخمش بیرون می ریخت .😔 سرش آنقدر سنگین بود که نمی توانست به راحتی بچرخانش . لب هایش مثل ماهی باز و بسته می شدند😞😔😭 و صدایش بی رمق به گوش می رسید 😔: که آب می خواهم ، آب بدهید . یکی از بچه ها گفت : محمدرضا که شهید می شود ، چرا لب تشنه من به او آب می دهم 💪. نشست کنار محمدرضا تا آبش بدهد ، اما دید که محمد رضا تکان نمی خورد صورتش را نزدیک لب و بینی اش آورد و پر اضطراب گفت: « چرا محمدرضا نفس نمی کشد ؟ یا حسین(علیه السلام) ... محمدرضا ! » 😳😳🥺🥺 محمدرضا جواب سلام های قبل از اذان صبح و غروب هایش را گرفته بود حالا دیگر پیش آقا سرش بالا بود و خجالت نمی کشید . محمدرضا لب تشنه پر کشید .😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 بچه‌ها فریاد زدند . عراقی ها آمدند تا صدا را خفه کنند ، پای آبرویشان در میان بود ؛ صلیب سرخ برای سر کشی آمده بود . محمدرضا را دیدند که جسمش بود ، اما روحش نه . بچه‌ها محمدرضا را روی پتویی گذاشتند و عراقی بردنش 😔😔😔😭😭😭. صلیب سرخ پی گیر شد تا ببیند کجا دفنش می کنند : کاظمین ، قبرستان« الکلخ » شماره 127 . همان شب عملیات مادر خواب دید که محمد رضا با لباس سبز زیبایی که خط های طلایی داشت ، همراه یک بسته به خانه آمد و گفت : « مامان ! برایت هدیه آورده ام . »😍😔 _ گفت :« عجب زود آمدی این دفعه »😁 محمدرضا گفت : « آمدم که چشم به راهم نباشی 😍. » مادر داشت هدیه اش را باز می کرد که از خواب بیدار شد .😐 فردا شب هم همین خواب را دید 😢. _ روز بعد عکس و فتوکپی شناسنامه محمدرضا را فرستاد سپاه تا از او خبری بگیرد . سپاه هم مدارک را تحویل صلیب سرخ داد . دارد ... 🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا