💐🍃🌼🍃🌺🍃💐🍂🌸🍂💐
#اعمال_شب_بیست_و_سوم_ماه_رمضان
🌙اعمال شب های قدر بر دو نوع است؛
➖یکی آنکه در هر سه شب باید انجام داد و دیگر اعمالی که مخصوص هر شب است و به همین مناسبت اعمال مخصوص شب بیست و سوم ماه رمضان را مرور می کنیم.
اعمال مشترک این سه شب شامل غسل، نماز دو رکعتی با هفت مرتبه توحید و هفتاد مرتبه استغفرالله و اتوب الیه، قرآن به سر گرفتن، زیارت امام حسین (ع)، خواندن نماز صد رکعتی و احیا داشتن این شب هاست
🌟و در شب بیست و سوم علاوه بر این اعمال بر چند عمل تاکید شده است:
1⃣ #غسل که یکی در اول شب و یک غسل هم در آخر شب سفارش شده است.
2⃣تاکید بر #شب_زنده_داری؛ امیرمومنان (ع) فرمود: پیامبر خدا در دهه آخر ماه رمضان، بستر خود را جمع می کرد و کمرش را می بست و شب بیست و سوم، خانواده خود را بیدار می کرد و در آن شب، به صورت خفتگان، آب می پاشید.
همچنین در روایتی آمده است که فاطمه زهرا (س) نمی گذاشت که کسی از خانواده اش در شب بیست و سوم بخوابد و خواب آنان را با کم خوردن درمان می کرد و از روز برای آن شب، آماده می شد و می فرمود محروم، کسی است که از خیر آن بی بهره بماند.
3⃣تاکید بر #زیارت_امام_حسین (ع)؛ امام رضا (ع) فرمود: کسی که در ماه رمضان، امام حسین (ع) را زیارت می کند؛ مواظب باشد که نزد قبر آن امام بودن را در شب شب بیست و سوم از دست ندهد؛ شبی که امید است شب قدر باشد.
4⃣خواندن #سوره_های #عنکبوت_روم و #دخان؛ امام صادق (ع) خطاب به ابوبصیر فرمود: هر کسی سوره های عنکبوت و روم را در شب بیست و سوم ماه رمضان بخواند؛ به خدا قسم او از اهل بهشت است و هرگز در این سخن استثنا نمی کنم و نمی ترسم که خداوند، در این سوگند گناهی بر من بنویسد. این دو سوره نزد خداوند، جایگاهی والا دارند.
5⃣خواندن هزار بار #سوره_قدر؛ امام صادق (ع) فرمود: اگر کسی در شب بیست و سوم ماه رمضان، هزار بار سوره قدر را بخواند؛ در حالی صبح خواهد کرد که یقین او، با اعتراف به آنچه مخصوص ماست استوار خواهد بود و این نیست، مگر به سبب آنچه در خواب خود می بیند.
6⃣دعا برای #امام_زمان (ع)، از امامان معصوم (ع) نقل شده است که این دعا را در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان در حال سجده، ایستاده، نشسته و در همه حالات تکرار میکنی و نیز در همه اوقات این ماه و هر قدر که میتوانی و هر موقع از دوران زندگیات به یادت آمد میخوانی.
بعد از تمجید خدای و درود بر پیامبر(ص) میگویی اللّهم کن لولیک الحجة بن الحسن...
#التماس_دعا
به تک تک شما و بچه های فعال خودمون میگم سال نو مبارک👏👏👏👏👏
پر از خیر و شادی👏👏👏👏👏
پر از اتفاقات خوب👏👏👏👏👏
پر از کادوهای رنگارنگ👏👏👏👏👏
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
سال جدید🤔😳😳😳
با دقت گوش کنید👇
اعترافات یک زن از جهاد نکاح
#قسمت_پانزدهم
در حین تحلیل و بررسی با فرزانه بودیم که آقای جلالی در اتاق رو زد آمد داخل
گفت: خانما امروز جلسه ی مهمی دارم زودتر تعطیل می کنیم...
فرزانه چنان برقی تو چشمهاش زد که یعنی جلالی قشنگ متوجه این شادی نامحسوس شد...
وسایل مون رو جمع و جور کردیم آماده رفتن شدیم داشتیم از دفتر می رفتیم بیرون چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که فرزانه با یه حالت خاصی محکم زد به شونه ی من...
گفت: نگاه کن! نگاه کن! این دوتا پسره همونایی نبودن تو خونه ی خانم مائده برا جابجایی یخچال اومده بودن!
گفتم: آره خودشون اینجا چکار می کنن؟؟ اومدن پیش جلالی!!! فرزانه گفت: ما تو دهن شیر بودیم و خودمون خبر نداشتیم... بگو چرا ما رو تعطیل کرد وگرنه دلش برا ما نسوخته....
حتما می خواست متوجه نشیم فرستادمون دنبال نخود سیاه.... عه! عه! ما چقدر ساده ایم دختر ...!
گفتم فرزانه مجالی بده یه بند نرو تو تراژدی! شاید اصلا قضیه این نباشه شاید اومدن اینها مکمل مصاحبه ی ما باشه چمیدونم!
شدیم مثل پلیس های جنایی! ولش کن به ما چه کی با کی میاد و میره!
ما کار خودمون رو انجام بدیم والا....
فرزانه با اخم گفت: خیر سرت خبر نگاری یعنی انگیزت متلاشیم کرد! ملت از هیچی کلی سوژه درست می کنن! اونوقت ما سوژه ها جلومون رژه میرن خانم میگه ولش کن مشغول کار خودت باش !
گفتم: خانم امجد الان به نظر شما دقیقا چکار کنیم سوژه ها رو از دست ندیم؟ خوب منم دوست دارم بدونم چه خبره!
ولی دیدی که جلالی گفت کار تعطیل!
فرزانه گفت: خوب به بهونه ی جا گذاشتن یه چیزی بر میگردیم داخل دفتر...
اونوقت می فهمیم چه خبره و این دوتا آقاه قضیشون با جلالی چیه و اونجا چکار می کنن !
حس کنجکاویم باعث شد به حرف فرزانه گوش کنم و برگشتیم سمت دفتر...
در اتاق آقای جلالی مثل همیشه باز بود روی میز که همیشه پر از کاغذ و کلی وسیله بود ایندفعه تمیز و مرتب برق میزد.... یکی از آقاها به صندلی تکیه داده بود و یکی دیگشون که اسلحه کلت به کمرش بسته بود با دقت داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد...
با دیدنه اسلحه آروم آب دهنمون رو قورت دادیم! داشتیم مثلا می رفتیم سمت اتاق خودمون که آقای جلالی با یه سینی که سه تا لیوان چایی داخلش بود از آبدارخونه اومد بیرون با دیدن ما چنان شوکه شد که می خواست سینی از دستش بیفته!
گفت: خانما شما اینجا چکار می کنید؟! مگه نگفتم امروز زودتر تعطیلین...
نمی بینید مهمون دارم ...
فرزانه مِن مِن کنان گفت: ببخشید یه وسیله جا گذاشتیم بر میداریم زود میریم...
گفت: وسیله باشه برا بعد بفرمایید بیرون... بفرمایید...
#سیده_زهرا_بهادر
ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
یک لحظه تفکر........🌺🌺🌺
« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید که بهلول، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.»
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286