eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.4هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
763 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
💐🍃🌼🍃🌺🍃💐🍂🌸🍂💐 🌙اعمال شب های قدر بر دو نوع است؛ ➖یکی آنکه در هر سه شب باید انجام داد و دیگر اعمالی که مخصوص هر شب است و به همین مناسبت اعمال مخصوص شب بیست و سوم ماه رمضان را مرور می کنیم. اعمال مشترک این سه شب شامل غسل، نماز دو رکعتی با هفت مرتبه توحید و هفتاد مرتبه استغفرالله و اتوب الیه، قرآن به سر گرفتن، زیارت امام حسین (ع)، خواندن نماز صد رکعتی و احیا داشتن این شب هاست 🌟و در شب بیست و سوم علاوه بر این اعمال بر چند عمل تاکید شده است: 1⃣ که یکی در اول شب و یک غسل هم در آخر شب سفارش شده است. 2⃣تاکید بر ؛ امیرمومنان (ع) فرمود: پیامبر خدا در دهه آخر ماه رمضان، بستر خود را جمع می کرد و کمرش را می بست و شب بیست و سوم، خانواده خود را بیدار می کرد و در آن شب، به صورت خفتگان، آب می پاشید. همچنین در روایتی آمده است که فاطمه زهرا (س) نمی گذاشت که کسی از خانواده اش در شب بیست و سوم بخوابد و خواب آنان را با کم خوردن درمان می کرد و از روز برای آن شب، آماده می شد و می فرمود محروم، کسی است که از خیر آن بی بهره بماند. 3⃣تاکید بر (ع)؛ امام رضا (ع) فرمود: کسی که در ماه رمضان، امام حسین (ع) را زیارت می کند؛ مواظب باشد که نزد قبر آن امام بودن را در شب شب بیست و سوم از دست ندهد؛ شبی که امید است شب قدر باشد. 4⃣خواندن و ؛ امام صادق (ع) خطاب به ابوبصیر فرمود: هر کسی سوره های عنکبوت و روم را در شب بیست و سوم ماه رمضان بخواند؛ به خدا قسم او از اهل بهشت است و هرگز در این سخن استثنا نمی کنم و نمی ترسم که خداوند، در این سوگند گناهی بر من بنویسد. این دو سوره نزد خداوند، جایگاهی والا دارند. 5⃣خواندن هزار بار ؛ امام صادق (ع) فرمود: اگر کسی در شب بیست و سوم ماه رمضان، هزار بار سوره قدر را بخواند؛ در حالی صبح خواهد کرد که یقین او، با اعتراف به آنچه مخصوص ماست استوار خواهد بود و این نیست، مگر به سبب آنچه در خواب خود می بیند. 6⃣دعا برای (ع)، از امامان معصوم (ع) نقل شده است که این دعا را در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان در حال سجده، ایستاده، نشسته و در همه حالات تکرار می‌کنی و نیز در همه اوقات این ماه و هر قدر که می‌توانی و هر موقع از دوران زندگی‌ات به یادت آمد می‌خوانی. بعد از تمجید خدای و درود بر پیامبر(ص) می‌گویی اللّهم کن لولیک الحجة بن الحسن...
سلام و عرض احترام بر شما عزیزان طاعاتتون قبول🙏🌹
به تک تک شما و بچه های فعال خودمون میگم سال نو مبارک👏👏👏👏👏 پر از خیر و شادی👏👏👏👏👏 پر از اتفاقات خوب👏👏👏👏👏 پر از کادوهای رنگارنگ👏👏👏👏👏 ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ سال جدید🤔😳😳😳 با دقت گوش کنید👇
اعترافات یک زن از جهاد نکاح در حین تحلیل و بررسی با فرزانه بودیم که آقای جلالی در اتاق رو زد آمد داخل گفت: خانما امروز جلسه ی مهمی دارم زودتر تعطیل می کنیم... فرزانه چنان برقی تو چشمهاش زد که یعنی جلالی قشنگ متوجه این شادی نامحسوس شد... وسایل مون رو جمع و جور کردیم آماده رفتن شدیم داشتیم از دفتر می رفتیم بیرون چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که فرزانه با یه حالت خاصی محکم زد به شونه ی من... گفت: نگاه کن! نگاه کن! این دوتا پسره همونایی نبودن تو خونه ی خانم مائده برا جابجایی یخچال اومده بودن! گفتم: آره خودشون اینجا چکار می کنن؟؟ اومدن پیش جلالی!!! فرزانه گفت: ما تو دهن شیر بودیم و خودمون خبر نداشتیم... بگو چرا ما رو تعطیل کرد وگرنه دلش برا ما نسوخته.... حتما می خواست متوجه نشیم فرستادمون دنبال نخود سیاه.... عه! عه! ما چقدر ساده ایم دختر ...! گفتم فرزانه مجالی بده یه بند نرو تو تراژدی! شاید اصلا قضیه این نباشه شاید اومدن اینها مکمل مصاحبه ی ما باشه چمیدونم! شدیم مثل پلیس های جنایی! ولش کن به ما چه کی با کی میاد و می‌ره! ما کار خودمون رو انجام بدیم والا.... فرزانه با اخم گفت: خیر سرت خبر نگاری یعنی انگیزت متلاشیم کرد! ملت از هیچی کلی سوژه درست می کنن! اونوقت ما سوژه ها جلومون رژه میرن خانم میگه ولش کن مشغول کار خودت باش ! گفتم: خانم امجد الان به نظر شما دقیقا چکار کنیم سوژه ها رو از دست ندیم؟ خوب منم دوست دارم بدونم چه خبره! ولی دیدی که جلالی گفت کار تعطیل! فرزانه گفت: خوب به بهونه ی جا گذاشتن یه چیزی بر میگردیم داخل دفتر... اونوقت می فهمیم چه خبره و این دوتا آقاه قضیشون با جلالی چیه و اونجا چکار می کنن ! حس کنجکاویم باعث شد به حرف فرزانه گوش کنم و برگشتیم سمت دفتر... در اتاق آقای جلالی مثل همیشه باز بود روی میز که همیشه پر از کاغذ و کلی وسیله بود ایندفعه تمیز و مرتب برق میزد.... یکی از آقاها به صندلی تکیه داده بود و یکی دیگشون که اسلحه کلت به کمرش بسته بود با دقت داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد... با دیدنه اسلحه آروم آب دهنمون رو قورت دادیم! داشتیم مثلا می رفتیم سمت اتاق خودمون که آقای جلالی با یه سینی که سه تا لیوان چایی داخلش بود از آبدارخونه اومد بیرون با دیدن ما چنان شوکه شد که می خواست سینی از دستش بیفته! گفت: خانما شما اینجا چکار می کنید؟! مگه نگفتم امروز زودتر تعطیلین... نمی بینید مهمون دارم ... فرزانه مِن مِن کنان گفت: ببخشید یه وسیله جا گذاشتیم بر میداریم زود میریم... گفت: وسیله باشه برا بعد بفرمایید بیرون... بفرمایید... ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
با سلام و احترام لحظاتتون پر از یاد خدا طاعاتتون مقبول درگاهش🙏🌹
یک لحظه تفکر........🌺🌺🌺 « گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید که بهلول، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.» https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
اعترافات یک زن از جهاد نکاح خیلی ضایع شدیم دست از پا درازتر اومدیم بیرون... ولی داشتیم از کنجکاوی می مُردیم... فرزانه گفت: وای اسلحه رو دیدی ! آقاهه یه جوری از پنجره نگاه میکرد انگار قراره انتحاری بزنن ! گفتم نکته جالبش می دونی چیه؟ جلالی همه رو بیرون کرده حتی آبدارچی رو هم دک کرده بود خودش داشت پذیرایی میکرد ! فرزانه احساس می کنم این سوژه خیلی خطرناکه! کاش از اول بی خیالش می شدیم ! فرزانه نگام کرد و گفت: توکه میخواستی بی خیال بشی! جلالی اسرار کرد... بعد با یه حس مرموزانه ایی ادامه داد ولی خدایش سوژه ی خاصیه! ترس و هیجان و ابهام ... گفتم: بله آخرش هم معلوم نیست چی میشه با این همه خاص بودن سوژه! فرزانه گفت : بالاخره که معلوم میشه چی به چیه! اصلا من فردا تا ته داستان این خانم مائده رو درنیارم پام رو از تو خونشون بیرون نمی ذارم! سری تکون دادم و گفتم: آره خداکنه فردا جمع و جور بشه تموم کنیم این مصاحبه پر از چالش رو.... فرزانه گفت: حالا که تعطیل شدیم بریم یه هویج بستنی بزنیم یه کم مغزمون خنک بشه؟ گفتم: اتفاقا فکر خوبیه بریم ، منم سرم داره سوت می‌کشه! چه روز سختی داشتیم اون از اول صبح و مصاحبه با اون همه دردسر و استرس... اینم ازظهرمون خدا تاشب بخیر کنه ... بستنی فروشی سر کوچه دفترمون بود نشستیم مشغول خوردن هویج بستنی شدیم اینقد فکرمون درگیر بود که هیچ ‌کدوممون حرف نمیزدیم .... بستنی خوردنمون تموم شد اومدیم بیرون فرزانه داشت می گفت: آخیش یه کم حالمون جا اومد هنوز حرفش تموم نشده بود چشمم افتاد به ماشین جلوی دفتر... گفتم: فرزانه فرزانه اونجا رو نگاه کن ... مثل دو تا انسان متحیر و جن زده جلوی دفتر رو داشتیم نگاه میکردیم... فرزانه گفت:چایی نخورده بلند شدن؟! برا همین نیم ساعت مجموعه رو تعطیل کرد؟! گفتم : چی داری دوباره تو با خودت میگی! پلاک ماشین رو نگاه کن! چه خبر اینجا.... ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا