eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.4هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
762 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
الحمدالله هرچه هست لطف خداست🌱 عزیزان این شب و روزها خیلی التماس دعا
با همون حال گفت: باشه بابا! اره من بیشعور! چشم هرزه! کافر! بی دین ...! شما هم خوب! دیدم اوضاع خیلی بد شد. رفتم کنارش و دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم: نگووو سعید این چه حرفیه داری میزنی! عصبی دستم رو از روی شونه اش کشید و گفت: داداش من نمیگم که! شما دارین میگین! دستم رو گذاشتم رو سینه ام و به خودم اشاره کردم و گفتم: سعید جان اصلا من حرفی زدم ! محمد رضا هم که تا اون لحظه فقط گوش بود زبونش باز شد و برا تایید حرف من، کمی از اون طرف تر گفت: منم کلام که نکردم! با یه چوب همه رو نزن رفیق! سعید چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت: چه فرقی می‌کنه حالا، مثلا شما دو نفر هم ساکت باشین اصلش که همتون باهمید! یه لحظه به فکر فرو رفتم و بعد با حالت تامل گفتم: چه نکته ای اشاره کردی سعید! بعد رو به بقیه بچه ها کردم و گفتم: می بینین بچه ها قانونش همینه، اگه یه نفرمون هم حرف اشتباه بزنه یا حرف حق رو درست نگه یا هر کار اشتباهی بکنه پای هممون می نویسن! حسین سریع به خودش گرفت و از اونور گفت: الان منظورت منم صالح؟! با حالت خاصی نگاهش کردم و گفتم: خوبه دیگه توام حسین! تو دیگه شروع نکن! بعد هم رو به سعید گفتم : اخوی بچه ها که منظور بدی نداشتن خودتم خوب میدونی! لپ کلام هم بی کنایه و دعوا اینه که، ما باید زمان شناس باشیم! بدونیم توی چه موقعیتی چکار کنیم! الان این بندگان خدا اومده بودن هیئت، اولا که مهمون و دعوت خود آقا بودن، دوما که خود این جلسات قدرت تاثیری داره که بیان ما نداره، سوما اینکه من نمیگم تذکر ندیم بله بدیم ولی متین و درست نه با تشر و دادو بیداد ! حسین آهی از عمق وجودش کشید و گفت: خدا پدرت رو بیامرز صالح منم همین رو میگم! سعید یه چشم غره ای به حسین رفت و گفت: آرررره تو همینو گفتی! بعد هم برای من سری تکون داد و گفت: اوکی صالح حله! اوکیه سعید، توی این مواقع یعنی باشه دیگه دهنت رو ببند! منم دیگه حرفی نزدم... چند قدمی رو همه توی سکوت به مسیرمون ادامه دادیم فضا خیلی سنگین شده بود... محمد رضا به حساب خودش اومد به سبک همیشه جو رو عوض کنه، بعد مثل فرمون یه ماشین بحث رو چرخوند (ولی متاسفانه درست گند زد و با همون فرمون مستقیم کوبیدمون تو دیوار!) یکدفعه گفت: بچه ها به نظرتون امام حسین برای چی روز عاشورا شهید شد! سعید هم انگار که از خدا خواسته بود گفت: ای قربون دهنت! والا تا یادمون میاد و به ما گفتن امام حسین برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد غیر از اینه!!! محمد رضا که انتظار چنین جوابی رو نداشت و به مقصودش نرسید یه کم جا خورد بعد گفت: نه! منظورم اینکه یعنی ... سعید با اخم گفت: نه!!!!! محمد رضا دید توی این موقعیت نمی تونه با سعید کل کل کنه از یه راه دیگه وارد شد و گفت: اصلا باشه آره درست میگی ولی .... دیدم ادامه دادن این صحبت با این موقعیت هر چی مسئله رو وارونه تر کنه، بخاطر همین پریدم وسط حرفش و گفتم: ولیش بماند برای بعد، راستی بچه ها برنامه ی اردوی دانشگاهی چی شد؟! علی گفت: آقایون که چند نفری هنوز جا داریم ولی خانم ها رو فکر کنم به حد نصاب رسیدن! گفتم : آره خانم ها رو که میدونم ظرفیتشون کامل شده ولی آقایون رو ... هنوز حرفم تموم نشده بود سعیدبا خنده ی کنایه آمیزی رو به بچه ها به من اشاره کرد و گفت: بفرما رفقا میگم ساده هستین!!! این آدرس ازش بپرسی بلد نیست؟!! در همین حین متلک بارون سعید یکدفعه یه ماشین پژو پارس کنارمون بوق زد و رفت کمی جلوتر ایستاد.... ادامه دارد.... نویسنده: با این ستاره ها راه گم نمیشود 👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر دلمون تنگ شده براش...💔 چه روضه ای رو به تصویر کشید ...💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من که متوجه شدم خانممه، کمی قدم هام رو بلندتر برداشتم... میخواستم از بچه ها خداحافظی کنم که حسین در همین حین به سعید گفت: آخه اُسکُل! حالا اگه بگم بی دین و کافر و فلان و فلان نیستی ولی سعید، خدایش بیشعور هستی! تو نمیدونی خانم صالح، مسئول ثبت نام اردوهای خانم هاست که آمارشون رو داره! سعید هم که ضایع شده بود سری تکون داد و گفت: من که علم غیب ندارم، از کجا باید بدونم بعد هم حالا مگه چی گفتم که آقا به تریج قباش برخورده! این همه بار من کردین، این به اون در! بچه ها هم دیگه بحث رو ادامه ندادن... منم برای اینکه بحث تموم بشه، در حال خداحافظی بدون اینکه نگاه شخص خاصی کنم گفتم: بچه ها یه نکته بحث میخواید بکنید بکنید، ولی یادمون نره بچه هیئتی ادب حسینی داره از کلام تا رفتار حواسمون جمع باشه! اول حسین به خودش گرفت و سریع پرید یقعه ام رو گرفت و گفت: ذی شعور (صاحب شعور) من دارم از تو طرفداری می کنم اینه جواب خوبی! از اونطرف هم سعید دستم رو گرفت و گفت: من که میدونم به حسین گفتی که من بشنوم! الان تو باادب، هیئتی! ما همه بی تربیت و ... دستم رو گذاشتم جلوی دهنش گفتم: هیس سعید دیگه ادامه نده... این وسط محمد رضا گفت: صالح قبلش گفتاااا، یکیمون یه کاری کنه، پای همه می نویسن همینه! خودمونم، خودمونو جمع می بندیم بی تربیتا من که باادب بودم بین شما! وسط این ماجرا اون هم اومد یقعه ی من رو گرفت! دیگه کاملا فضا عوض شده بود، بچه ها از حالت جدل به حالت شوخی و یقعه گیری منه بیچاره تغییر موضع داده بودن! اصلا یه وضعی شد... تنها کاری می تونستم بکنم این بود که بگم خانمم توی ماشین منتظرمه تا ولم کنن! و خداروشکر وقتی فهمیدن توی ماشین خانمم هست، راهکار جواب داد و برای حفظ آبروی خودشون رهام کردن و خیلی مودب انگار که چند تا شهید زنده در جوار من هستن به مسیرشون ادامه دادن و راه افتادن...! فردا اول وقت دانشگاه بودم بعد از کلاس رفتم دفتر بسیج، از سعید که خبری نبود ولی علی و حسین همونجا بودن... داشتن با هم بحث میکردن که توی فضای مجازی کانال فعالیت هامون رو راه بندازیم یا نه! علی می گفت: اینکارا فایده نداره! این هجمه ی دشمن حالا فکر کردین هزارتا فالور (دنبال کننده) هم داشته باشیم به چه دردی میخوره؟! اثری داره؟! به نظر من که وقت تلف کردنه! ولی حسین مسر بود و میگفت: اصلا هزارتا دنبال کننده هم که نه، حتی پنج نفر هم باشن باید اینکار رو انجام بدیم چون من معتقدم آدم، مهم اینه تکلیفش رو درست انجام بده! با ورود من هر کدوم اومدن به نفع خودشون یار کشی کنن ولی متاسفانه همزمان با من، دو نفر از خانم های واحد خواهران، داخل دفتر بسیج شدن که دوباره بچه ها مثل شهدای زنده مودب شدن و کاملا جدی! این حرکت های یکدفعه ای بچه ها برام جالب بود که دوست داشتن حجب و حیای مردونشون رو جلوی هر خانمی حفظ کنن. چند لحظه ای گذشت که بالاخره یکی از خانم ها اومد جلوتر و از قضا فلشی رو به سمت علی داد که پشت میز نشسته بود و گفت: ... ادامه دارد... نویسنده: با این ستاره ها راه گم‌نمیشود 👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا