اگر آرزو با کمک عقل انتخاب شده باشه حرکت انسان از نوع سیر است یعنی رشد و جلو رفتن👌
اگر آرزو با کمک نفس انتخاب شده باشه حرکت انسان از نوع تیه است یعنی دور خود چرخیدن و درجا زدن🙄
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
آغاااااااا
الان من آرزو دارم کنکور قبول بشم
یا آرزو دارم یه همسر خوب داشته باشم
یا آرزو دارم یه خونه خوب بخرم
یا آرزو دارم مدیر یک شرکت بزرگ بشم
یا آرزو دارم دور دنیا سیر و گردش کنم
اینا خوبه یا بد؟🧐🧐🧐
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ببین عزیزم اینا که گفتی خوبه👌
تازه کم هم هست☺️
فقط باید ببینی با عقلت انتخاب کردی یا نفست👌
و اینکه اگه یادت باشه گفتیم مهم اینه که زیر مجموعه ی آرزو وهدف اصلی باشن👍😊😊
هدفمند حرکت کنیم👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فراتر از دنیا آرزو داشته باشیم👌
ما بزرگتر از این دنیا خلق شده ایم👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
جهان بی عشق چیزی نیست
جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش
باید گریه کرد اینجاست
نمی داند دل تنها
میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که
نام دیگرش دریاست
تو از کی عاشقی؟
این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید
مدت هاست ،مدت هاست
جهان بی عشق چیزی نیست
جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش
باید گریه کرد اینجاست
من این تکرار را چون
سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند
جانکاه است و جانفرساست
فاضل نظری
دوستان عزیز امشب قسمت آخر داستان هست😊
دوست داریم نظراتتون را راجع به داستان بدونیم تا با انرژی بیشتری توی این مسیر با هم باشیم😉👌
ضمنا یک سورپرایز هم براتون داریم👌👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
اعترافات یک زن از جهاد نکاح
#قسمت_چهلم
ایشون خیلی صبر میکنن بخاطر سختی های که من براش بوجود آوردم مثلا همین تحمل غربت ، تنهایی و بار مسئولیت بچه ها که به دوششه و من واقعا مدیونشم...
بعد حاجی یه نگاهی به جمعمون کرد و ادامه داد: نمیگم تو زندگی بالا و پایین نیست هست! به قول خانمم اون یه کمشم نمک زندگیه ...
یکی دیگه از برادرا برگشت به حاجی گفت:با این حساب ما از کجا همچین فرشته ایی روی زمین پیدا کنیم؟؟؟
حاج حسین لبخندی زد و گفت: همه از اولش آدم هستن بعد با کارها و رفتارشون تصمیم میگیرن فرشته بشن یا نه!
یادت باشه اخوی جان دنبال ایده آل نباشی! به قول حضرت آقا توی مسیر که ایده آل میشه! رشد تومسیراتفاق میفته!
با این جمله ی حاج حسین یاد ملاک های خودم افتادم برای ازدواج که چقدر سخت گیری می کردم دنبال یک انسان کامل بودم اما غافل از اینکه ،رشد توی مسیر اتفاق می افته!
حسام دستهاش را بهم گره زد و ادامه داد حاجی نگاهش رو متمرکز به همون شخص کرد و گفت: من و خانمم هم از این قضیه مستثنی نبودیم با همراهی و همفکری و همدلی که میشه کمک حال هم شد تا به هدف برسیم...
هر جمله ایی که حسام در مورد خانم مائده می گفت: بیشتر به حالش غبطه می خوردم به یاد جمله ایی که همسرش در کتاب براش نوشته بود افتادم...
داشتم فکر میکردم چه نقطه ی اشتراک زیبایی ...
خانمی که تمام مجاهدتش رو نتیجه همراهی وهمفکری وصبر همسرش میدونه و همسری که تمام جهادش را مدیون همراهی و تحمل سختی ها خانمش بیان میکنه!
توی همین افکار غوطه ور بودم که حرف آقا حسام رشته ی افکارم را پاره کرد تپش قلب گرفتم...
با چشمهاش خیره شد به چشمهام...
ونگاهمون بهم گره خورد ولی من چون دیگه از انتخابم مطمئن بودم جهت نگاهم را عوض نکردم... او هم...
آرام گفت:شما حاضرید همراه و همفکر و همدل من باشید توی این مسیر ...
صورتم سرخ شد و قلبم از جا کنده!
از شدت خجالت سرم را انداختم پایین...
ولبخندی که روی لبهای آقا حسام نشست...
بعد از رفتن حسام و صحبت با مامان و بابام رفتم داخل اتاق خودم...
خواب به چشمهام نمی اومد فکر حسام فکر خانوم مائده وفکر زنهای داعشی مجالی به پلکهام نمی داد روی هم بیان! شروع کردم گزارش مصاحبه را تایپ کردن.
دلم می خواست نگاهم رنگ تفکر بگیره و کوچکترین رفتارم رنگ عبادت...
درست مثل خانم مائده...
همراه با نوشتن گزارش گاهی اشک می ریختم... گاهی به فکر فرو می رفتم...
گاهی تحسین می کردم...
تا بالاخره متن مصاحبه آماده شد تا فردا تحویل آقای جلالی بدم
صبح اول وقت سر کار بودم فرزانه هم زود اومده بوداول پرسیدم چی شد خواستگاری؟ چشمکی زد و گفت رفت مرحله ی بعد تا خدا چی بخواد...
خیلی خوشحال شدم و گفتم: پس دوتایی باید بریم پیش خانوم مائده از تجربیاتش استفاده کنیم! با تعجب شونه هاشو رو بالا انداخت و گفت خانوم مائده!!!
وقتی ماجرا را براش تعریف کردم حسابی مثل خودم شوکه شد بعد چند لحظه گفت عه! عه! پس یعنی اون آقایونی هم اومده بود پیش جلالی از بچه های اطلاعات سپاه بودن ...
عجب پروژه ایی بود....
رسول را بگو! میگم چنین رفتاری از بچه های داعشی بعید بود...
وای چقدر زشت وقتی گاز فلفل و چاقو را بهم داد، هر چی با خودش فکر کرده باشه حق داره!
نمی دونم چرا کتابخونه ی خونشون را دیدیم نفهمیدیم!! اصلا یه پیشنهاد بدم؟
یه نگاهی بهش کردم با چشمهایی به حالت التماس گفتم: جان من فرزانه پیشنهاد!
زد به شونم گفت: این خوبه می دونم استقبال می کنی، بیا عصر یه دسته گل یه جعبه شیرینی بگیریم بریم خونه ی خانم مائده...
خوشم اومد با سر حرفش را تایید کردم
و مشغول ریزه کاری های مصاحبه شدم
قبل از اینکه گزارش کار را تحویل جلالی بدم، چیزهایی که در طول این مصاحبه یاد گرفتم را روی برگه ایی جدا برای خودم نوشتم که تجربه ایی برای مسیر جدیدم باشه تا بدونم و یادم باشه که:
مجاهد مجاهد است...
چه در خانه باشد، چه در میدان جنگ!
چه زن باشد، چه مرد!
به قول حاج قاسم: اگر تکلیف را درست بفهمی...
به گفته ی شهید یوسف الهی می رسی که:
اجر جهاد شهادت است...
پایان
والعاقبه للمتقین
#سیده_زهرا_بهادر
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286