eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.4هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
767 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اومدن... پیغمبر اکرم مسجد ساختن، ابوبکر روبروی خانه پیغمبر زمین خرید چون همه خونه ها کنار مسجد بود پیغمبر در خانه شون به مسجد باز میشد بغلشم یه اتاق درست کردن برای علی بن ابی طالب اینم درش به مسجد باز می شد این اومد اون رو به رو اونجا زمین خرید در خونه اشو باز کرد به مسجد اونجا می نشست هرکی میومد با پیغمبر کار داشت می دوید می رفت بغل پیغمبر مینشست... جبرئیل آمد گفت: این درهایی که به مسجد باز شده همه رو ببند فقط در خانه خودت و علی باز بمونه... این نگاه کرد دید عه منفذ اطلاعاتی داره بسته میشه... عُمرو فرستاد گفت: عمر برو به پیغمبر بگو که میشه من یه پنجره باز بزارم؟! اومد گفت پیغمبر فرمود:نه باید ببندی دوباره اومد گفت: یا رسول الله ما خیلی دوست داریم تو رو ببینیم به اندازه یه بند انگشت اجازه بده ما باز بزاریم هر موقع بخوایم ببینیمت اینجوری بتونیم نگات کنیم... فرمود: به اندازه یه سر سوزن هم حق نداری باز بذاری برو ببند...
دیگه ابوبکر مسجد رو ول نمیکرد کنج مسجد می خوابید هر هیئتی میومد با پیغمبر ارتباط برقرار کنه زود پا میشد میرفت... پول خرج می کرد... پیغمبر نماز شب میخوند این نماز شباش از پیغمبر بلندتر بود وَلَاالضَّالِینَ اش رو از پیغمبر بیشتر می‌کشید جوری که همه توجه ها به ابوبکر بود رسید به سال دهم هجری سالی که پیامبر میخواد از دنیا بره شده بود نفر دوم اسلام به گونه ای که اگر پیغمبر راجع به این ابوبکر دست به افشاگری میزد پیغمبرو میکشتن پیغمبر حجة الوداع اومد سخنرانی کرد فرمود: من به همین زودی ها از بین شما میرم... (ببینید پیغمبر به اینا گفت من به زودی از بین شما میرم حساب کنید وقتی اینو میگه اینا اولین سوالشون چی باید باشه؟! هان؟! که آقا تو داری از دنیا میری جانشینت کیه؟! )🤔 برید همه ی تاریخ رو ورق بزنید اگه یه نفر از پیغمبر سوال کرده بود که جانشین تو کیه؟!
نپرسیدن!! چرا نپرسیدن؟! ببینید یا اینا باید قوم خنگی باشن که اصلاً نمی فهمیدن پیغمبر یعنی چی؟! مُردن پیغمبر یعنی چی؟! که این نمیشه... میفهمیدن یا اینکه قضیه براشون حل شده بود... یعنی چی؟! یعنی میدونستن پیغمبر از دنیا بره جانشینش کیه...!! این دومی درسته فکر می‌کردن جانشین کیه؟! ابوبکر به چه دلیل؟! به دلیل اینکه پیغمبر اکرم علی را معرفی نکرد فرمود: من از بین شما دارم میرم و بین شما دو لنگر باقی میذارم ۱- کتاب خدا ۲- عترتم، اهل بیتم و این دو تا هرگز جدا نمیشن مگر اینکه در حوض به من وارد بشن در آخرت خب آقا اهل بیت علی از توش در میاد؟!🤔 آره ابوبکر هم در میاد چرا؟!🤔 ابوبکر چی کاره اس؟! پدرخانم پیغمبره دیگه!! پس شد جزء اهل بیت پیغمبر عمر چی کاره اس؟!🤔 پدر خانم پیغمبره خب میشه جزو اهل بیت!!! عثمان چی کاره اس؟! 🤔 دوماد پیغمبر میشه جزو اهل بیت... همان طور که از این اهل بیت علی در میاد ابوبکرم میتونه در بیاد...
چرا پیغمبر نگفت علی...؟! چه زمانی رهبر میترسه منتخب خودشو به مردم بگه؟! زمانی که منتخب پیغمبر با منتخب مردم یکی نباشه... خدا رحمت کنه امام رو امام توی نامه اش نوشت والله من به بنی صدر رای ندادم... خب چرا اون موقع نگفتی؟! به خاطر اینکه منتخب مردم بنی‌صدر بود... رهبر نمیتونه خلاف مردم حرکت کنه... پیغمبر اکرم وقتی نمیگه علی بن ابیطالب به چه دلیله؟! به دلیل اینکه منتخب مسلمانان با منتخب پیغمبر فرق داره اگر پیامبر بگه علی یعنی خلاف جریان رودخونه شنا کردن، هرکی خلاف رودخونه شنا کنه غرق میشه، چون بالاخره انقدر میری تا خسته میشی دیگه... فلذا نگفت چرا؟! اگر می‌گفت همه ی اسلام از بین می‌رفت تا غدیر خم آمد خدای متعال گفت پیغمبر بگو...
علی ۳۳ سالشه!!! این آقا عبدالرحمن ابن عوف ۴۰ سالشه!!! این آقا سعد وقاص ۴۵ سالشه!!! این آقا ۵۵ سالشه... چرا یه ۳۳ ساله رو گذاشت؟!🤔 این معلومه دنبال پادشاهیه... اگر ابوبکر این رو میگفت میدونید چه اتفاقی می افتاد؟! یا نیمی از جمعیت یا دو سوم جمعیت طرفدار او می شدن می گفتن راست میگه این(پیامبر) داره دروغ میگه... میشد چی؟! میشد جنگ بین مسلمونایی که از پیغمبر برگشتن با مسلمونایی که پیغمبرو قبول دارن... کشتار... خود پیغمبرم کشته می شد... در نتیجه اسلام می رفت هوا...) پیغمبر از این هراس داشت!! خدای متعال فرمود: یا رسول الله تو علی رو معرفی بکن، من نمیزارم این حادثه اتفاق بیفته... خب خدایا اگه تو بیایی تو میدون قضیه حله...👌 پیغمبر فرمود: مردم تا حالا رئیستون کی بوده؟! گفتن معلومه شما!! فرمود: هر کی تا حالا من رئیسش بودم از حالا به بعد رئیسش علیِ... میدونید اولین کسی که اومد بیعت کرد کی بود؟! همین ابوبکر!! چرا؟! خدا فکر اینو ریخت به هم، چون پیغمبر تاحالا علی را معرفی نکرده بود مگر بین جمع ده_بیست نفری، اینا اصلاً باور نمی کردن پیغمبر علی رو معرفی کنه جاده رو کشیدن برای رسیدن به حکومت آماده ان که یهو پیغمبر یه سنگ گنده انداخت وسط این جاده... فرمود: مردم ...
29.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام خامنه‌ای بعد از اولین شب مراسم بیت خطاب به حاج مهدی رسولی فرمودند: این مرثیه‌ی شما ( اشاره به مداحی ‎)‌ کار یک منبر نه بلکه کار چند منبر رو با هم کرد.🌱 این مداحی خیلی مناسب اوضاع کانال ما هستااااا🤚 اوصیکم بتماشا و نشر👆 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
حالا باید این سنگو از تو این جاده بردارن... فکر کرد، زیرک بود... اومد گفت: باریکلا علی!! رئیس شدی، رئیس من و همه... میدونید وقتی اومد قبول کرد چه اتفاقی افتاد؟! همه گفتن: درود بر ابوبکر... چرا درود بر ابوبکر؟! 🤔 گفتن؟! این تا قبل از این که پیغمبر بگه قرار بود رئیس بشه چون ۲۷ سال از علی بزرگتر بود دیگه تا پیغمبر فرمود علی هوای نفسشو گذاشت زیر پاش، گفت: هرچی پیغمبر میگه... باریکلا این عجب آدم خوبیه!! گفت من الان میرم ایمان میارم قبول می کنم بعداً میام تو مدینه میگم مردم علی جوانِ نمیتونه... اگه الان قبول کنم اون موقع حرف منو قبول می کنن، اما اگه الان قبول نکنم بعداً بگم نه، میگن ابوبکر تو از اول مسئله داشتی... ببین زیرکی رو!! قبول کرد... آقا اومدن مدینه سازمانشون شروع کرد به کار کردن علی می تونه کارو بچرخونه؟! این جوان نیست؟! میتونه بحران‌ها رو بخوابونه؟!🤔
دقت کنید شما شیعه علی بن ابیطالب هستید اینارو باید یاد بگیرید، بفهمید توی این جهان کفری که یهود داره اداره اش میکنه اگه زیرکی نداشته باشین می بلعنتون... اومدن مدینه میدونید وقتی وارد مدینه شدن سال قبلش در موته (اینو براتون توضیح دادم) پیغمبر اکرم نیرو فرستاده بود با رومی ها بجنگن شکست خورده بودن، سه تا فرمانده اونجا شهید شده بود، سپاهم شکست خورده برگشته بود... یکی از فرماندهان زید بن حارثه بود رومی‌ها اون ۵۰ هزار نیرو رو تبدیل کرده بودن به صد هزار اومده بودن حمله کنن پیغمبر اکرم آماده باش دادن آماده باشید برید موته رو آزاد کنید فرمانده کی؟! بچه ی همون زید اسمش اُسامه بود ۱۹ سالش بود اقا ابوبکر و تیمش فهمیدن که پیغمبر داره اینارو از مدینه بیرون میکنه... چرا؟! تا موته هزار و خورده ای کیلومتر راهه برن و برگردن ۴۰ روز طول میکشه!! تو این مدت پیغمبر از دنیا رفته، علی در مدینه شده رئیس، برگردن به مدینه‌ ای وارد میشن که علی رئیسشه دیگه، هیچی نمیتونن بگن بنابراین سپاه اُسامه نباید بره
تو شهر شایعه کردن که این اُسامه جوانِ، همه رو به کشتن میده... پیغمبر بیمار شده بودن دیگه، تب داشتن اومدن تو مسجد دیدن عه همه هستن فرمودن: مگه نرفتین؟! گفتن: نه چرا نرفتید؟! گفتن: آقا میگن اُسامه جوانه، همه را به کشتن میده... حضرت رفت بالای منبر فرمود: من هنوز زنده هستم با حرف من مخالفت می کنید؟! مگه قرآن نمیگه: وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الهَوَی اِن هُوَ إلَا وَحیُُ یُوحَی عَلَّمَهُ شَدِیدُ القُوَی ذُو مِرَّة فَاستَوَی... سوره ی مبارکه ی نجم، آیات/۳/۴/۵/۶ هرچی میگه وحیِ... من گفتم اُسامه خدا امضا گذاشته پاش میگید به کشتن میده!! یهو به خودشون اومدن ای دل غافل آره ما چرا همچین کردیم؟! یا رسول الله العفو ببخشید استغفار خیل خوب برید یاالله سپاه اسلام را تجهیز کنید... بعد فرمود: خدا لعنت کنه هرکی تو این سپاه نره هر کی بمونه ملعونه... رفتن... اما نباید این سپاه بره ... ۱۰ کیلومتر که فاصله گرفت ابوبکر اومد پیش اُسامه، ابوبکر جای بابای اُسامه حساب میشه... اُسامه هم اینو نفر دوم قبول داره اُسامه ما الان داریم می ریم دیدی پیغمبر داره میمیره؟! گفت: آره
گفت: این بمیره ما تو نماز میت میتونیم شرکت کنیم؟! گفت: نه میدونی چقدر ثواب داره؟! گفت: آره گفت: پس نرو... چی کار کنم؟! وایسا ببینیم اگه تو این دو سه روزه پیغمبر مُرد، بریم نماز بخونیم و بریم، اگه نمرد میریم گفت: باشه 😔 سپاهو متوقف کرد به عُمر گفت: برو مدینه دیده‌بانی کن ببین میمیره یا نه؟! تا دیدی مردم دارن میفهمن تو نیومدی تو سپاه، تو بیا من یکی دیگه رو میفرستم... به مغیره گفت: تو هم برو آقا مغیره و عُمر آمدن خب عُمر پدر خانم پیغمبر بود دیگه صاف اومد خونه ی پیغمبر دید اوه اوه اوضاع خرابه حال پیغمبر خراب... نشست پیامبر اکرم یهو چشم باز کرد دید عمر و مغیره آمدن فهمیدن سپاه نرفته فرمودن که یه کاغذ و قلم بیارین مطلبی بگم بنویسید که بعد از من هرگز گمراه نشید... عمر گفت: ولش کنید نمیخواد بیارید تب بهش فشار آورده داره هذیون میگه، نمیفهمه چی میگه... یالل عجب به پیغمبر میگه ها...!!!!!
دعوا شد... نصفی از جمعیتی که اونجا بودن (یعنی زنهای پیغمبر) گفتن عُمر درست میگه، نصفی هم گفتن پیغمبر درست میگه... (ببینید چقدر مردم به اینا اعتماد داشتن...) حضرت فرمود: نمیخواد بنویسین برید... رفتن حال پیغمبر رو به وخامت گذاشت شب از دنیا رفت😔 صبح علی بن ابیطالب به مردم خبر داد که آقا رسول الله از دنیا رفت... عُمر پیش خودش فکر کرد، (الان علی بن ابیطالب پیکر رو میشوره، کفن میکنه، میاره تو مسجد وایمیسه بهش نماز میخونه، دفن میکنه، میشه رئیس... رئیس شد دیگه نمیشه از کار برش داشت) عمر اینو فهمید اعضای تیمم نیستن چی کار باید کرد؟! شمشیر کشید گفت: علی اشتباه میکنه پیغمبر نمرده!! پس چی شده؟! گفت: این مرگ موقته زنده میشه... انقدر مردم خوشحال شدن... خب حالا علی بن ابی طالب چی کار کنه؟! بیاد بیرون بگه بابا والله بالله پیغمبر از دنیا رفته میگن: علی چقدر دوست داری پیغمبر زود بمیره...!! مجبور شد نیاد بیرون...