eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.4هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
767 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
علی ۳۳ سالشه!!! این آقا عبدالرحمن ابن عوف ۴۰ سالشه!!! این آقا سعد وقاص ۴۵ سالشه!!! این آقا ۵۵ سالشه... چرا یه ۳۳ ساله رو گذاشت؟!🤔 این معلومه دنبال پادشاهیه... اگر ابوبکر این رو میگفت میدونید چه اتفاقی می افتاد؟! یا نیمی از جمعیت یا دو سوم جمعیت طرفدار او می شدن می گفتن راست میگه این(پیامبر) داره دروغ میگه... میشد چی؟! میشد جنگ بین مسلمونایی که از پیغمبر برگشتن با مسلمونایی که پیغمبرو قبول دارن... کشتار... خود پیغمبرم کشته می شد... در نتیجه اسلام می رفت هوا...) پیغمبر از این هراس داشت!! خدای متعال فرمود: یا رسول الله تو علی رو معرفی بکن، من نمیزارم این حادثه اتفاق بیفته... خب خدایا اگه تو بیایی تو میدون قضیه حله...👌 پیغمبر فرمود: مردم تا حالا رئیستون کی بوده؟! گفتن معلومه شما!! فرمود: هر کی تا حالا من رئیسش بودم از حالا به بعد رئیسش علیِ... میدونید اولین کسی که اومد بیعت کرد کی بود؟! همین ابوبکر!! چرا؟! خدا فکر اینو ریخت به هم، چون پیغمبر تاحالا علی را معرفی نکرده بود مگر بین جمع ده_بیست نفری، اینا اصلاً باور نمی کردن پیغمبر علی رو معرفی کنه جاده رو کشیدن برای رسیدن به حکومت آماده ان که یهو پیغمبر یه سنگ گنده انداخت وسط این جاده... فرمود: مردم ...
29.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام خامنه‌ای بعد از اولین شب مراسم بیت خطاب به حاج مهدی رسولی فرمودند: این مرثیه‌ی شما ( اشاره به مداحی ‎)‌ کار یک منبر نه بلکه کار چند منبر رو با هم کرد.🌱 این مداحی خیلی مناسب اوضاع کانال ما هستااااا🤚 اوصیکم بتماشا و نشر👆 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
حالا باید این سنگو از تو این جاده بردارن... فکر کرد، زیرک بود... اومد گفت: باریکلا علی!! رئیس شدی، رئیس من و همه... میدونید وقتی اومد قبول کرد چه اتفاقی افتاد؟! همه گفتن: درود بر ابوبکر... چرا درود بر ابوبکر؟! 🤔 گفتن؟! این تا قبل از این که پیغمبر بگه قرار بود رئیس بشه چون ۲۷ سال از علی بزرگتر بود دیگه تا پیغمبر فرمود علی هوای نفسشو گذاشت زیر پاش، گفت: هرچی پیغمبر میگه... باریکلا این عجب آدم خوبیه!! گفت من الان میرم ایمان میارم قبول می کنم بعداً میام تو مدینه میگم مردم علی جوانِ نمیتونه... اگه الان قبول کنم اون موقع حرف منو قبول می کنن، اما اگه الان قبول نکنم بعداً بگم نه، میگن ابوبکر تو از اول مسئله داشتی... ببین زیرکی رو!! قبول کرد... آقا اومدن مدینه سازمانشون شروع کرد به کار کردن علی می تونه کارو بچرخونه؟! این جوان نیست؟! میتونه بحران‌ها رو بخوابونه؟!🤔
دقت کنید شما شیعه علی بن ابیطالب هستید اینارو باید یاد بگیرید، بفهمید توی این جهان کفری که یهود داره اداره اش میکنه اگه زیرکی نداشته باشین می بلعنتون... اومدن مدینه میدونید وقتی وارد مدینه شدن سال قبلش در موته (اینو براتون توضیح دادم) پیغمبر اکرم نیرو فرستاده بود با رومی ها بجنگن شکست خورده بودن، سه تا فرمانده اونجا شهید شده بود، سپاهم شکست خورده برگشته بود... یکی از فرماندهان زید بن حارثه بود رومی‌ها اون ۵۰ هزار نیرو رو تبدیل کرده بودن به صد هزار اومده بودن حمله کنن پیغمبر اکرم آماده باش دادن آماده باشید برید موته رو آزاد کنید فرمانده کی؟! بچه ی همون زید اسمش اُسامه بود ۱۹ سالش بود اقا ابوبکر و تیمش فهمیدن که پیغمبر داره اینارو از مدینه بیرون میکنه... چرا؟! تا موته هزار و خورده ای کیلومتر راهه برن و برگردن ۴۰ روز طول میکشه!! تو این مدت پیغمبر از دنیا رفته، علی در مدینه شده رئیس، برگردن به مدینه‌ ای وارد میشن که علی رئیسشه دیگه، هیچی نمیتونن بگن بنابراین سپاه اُسامه نباید بره
تو شهر شایعه کردن که این اُسامه جوانِ، همه رو به کشتن میده... پیغمبر بیمار شده بودن دیگه، تب داشتن اومدن تو مسجد دیدن عه همه هستن فرمودن: مگه نرفتین؟! گفتن: نه چرا نرفتید؟! گفتن: آقا میگن اُسامه جوانه، همه را به کشتن میده... حضرت رفت بالای منبر فرمود: من هنوز زنده هستم با حرف من مخالفت می کنید؟! مگه قرآن نمیگه: وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الهَوَی اِن هُوَ إلَا وَحیُُ یُوحَی عَلَّمَهُ شَدِیدُ القُوَی ذُو مِرَّة فَاستَوَی... سوره ی مبارکه ی نجم، آیات/۳/۴/۵/۶ هرچی میگه وحیِ... من گفتم اُسامه خدا امضا گذاشته پاش میگید به کشتن میده!! یهو به خودشون اومدن ای دل غافل آره ما چرا همچین کردیم؟! یا رسول الله العفو ببخشید استغفار خیل خوب برید یاالله سپاه اسلام را تجهیز کنید... بعد فرمود: خدا لعنت کنه هرکی تو این سپاه نره هر کی بمونه ملعونه... رفتن... اما نباید این سپاه بره ... ۱۰ کیلومتر که فاصله گرفت ابوبکر اومد پیش اُسامه، ابوبکر جای بابای اُسامه حساب میشه... اُسامه هم اینو نفر دوم قبول داره اُسامه ما الان داریم می ریم دیدی پیغمبر داره میمیره؟! گفت: آره
گفت: این بمیره ما تو نماز میت میتونیم شرکت کنیم؟! گفت: نه میدونی چقدر ثواب داره؟! گفت: آره گفت: پس نرو... چی کار کنم؟! وایسا ببینیم اگه تو این دو سه روزه پیغمبر مُرد، بریم نماز بخونیم و بریم، اگه نمرد میریم گفت: باشه 😔 سپاهو متوقف کرد به عُمر گفت: برو مدینه دیده‌بانی کن ببین میمیره یا نه؟! تا دیدی مردم دارن میفهمن تو نیومدی تو سپاه، تو بیا من یکی دیگه رو میفرستم... به مغیره گفت: تو هم برو آقا مغیره و عُمر آمدن خب عُمر پدر خانم پیغمبر بود دیگه صاف اومد خونه ی پیغمبر دید اوه اوه اوضاع خرابه حال پیغمبر خراب... نشست پیامبر اکرم یهو چشم باز کرد دید عمر و مغیره آمدن فهمیدن سپاه نرفته فرمودن که یه کاغذ و قلم بیارین مطلبی بگم بنویسید که بعد از من هرگز گمراه نشید... عمر گفت: ولش کنید نمیخواد بیارید تب بهش فشار آورده داره هذیون میگه، نمیفهمه چی میگه... یالل عجب به پیغمبر میگه ها...!!!!!
دعوا شد... نصفی از جمعیتی که اونجا بودن (یعنی زنهای پیغمبر) گفتن عُمر درست میگه، نصفی هم گفتن پیغمبر درست میگه... (ببینید چقدر مردم به اینا اعتماد داشتن...) حضرت فرمود: نمیخواد بنویسین برید... رفتن حال پیغمبر رو به وخامت گذاشت شب از دنیا رفت😔 صبح علی بن ابیطالب به مردم خبر داد که آقا رسول الله از دنیا رفت... عُمر پیش خودش فکر کرد، (الان علی بن ابیطالب پیکر رو میشوره، کفن میکنه، میاره تو مسجد وایمیسه بهش نماز میخونه، دفن میکنه، میشه رئیس... رئیس شد دیگه نمیشه از کار برش داشت) عمر اینو فهمید اعضای تیمم نیستن چی کار باید کرد؟! شمشیر کشید گفت: علی اشتباه میکنه پیغمبر نمرده!! پس چی شده؟! گفت: این مرگ موقته زنده میشه... انقدر مردم خوشحال شدن... خب حالا علی بن ابی طالب چی کار کنه؟! بیاد بیرون بگه بابا والله بالله پیغمبر از دنیا رفته میگن: علی چقدر دوست داری پیغمبر زود بمیره...!! مجبور شد نیاد بیرون...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام و نور عزیزان دل ممنون از همراهی و نظر لطف تک تکتون❤️ عزاداریهاتون مقبول🌱 دوست داشتم توی همین ایام برسیم به ماجرای شهادت بی بی دو عالم🖤 که ان شاءالله فردا می رسیم ناگفته هایی که با خوندنشون عجیب متاثر و متعجب میشید... خیلی با دقت بخونیم که کلی نکته داره و کلی حرف... خب مردم میگن پیغمبر نمرده... (به مغیره گفت: برو به ابوبکر بگو کار تمام شده بیا...) مغیره رفت گفت: ابوبکر پیغمبر مُرد!! اونم اومد پیش اُسامه گفت: اُسامه دیدی گفتم؟! پیغمبر مُرد، بریم نماز... آقا سپاه اُسامه، جمعیت چهار پنج هزار نفر برگشتن... (شما دقت کنین ابوبکر اینا توی شهر اینجوری مطرح کرده بودن این علی می تونه بحرانها رو بخوابونه؟! 🤔 عُرضه داره؟! ببینید با کمال زیرکی یه بحران سازی کردن) آقا اینا میگن پیغمبر مُرده دیگه، تو شهر عُمر میگه پیغمبر نمرده و اهالی هم میگن پیغمبر نمرده... اینا یهو وارد شهر شدن این دوتا موج خورد به هم... اینا میگن پیغمبر از دنیا رفته اونا میگن نه... دعوا شد کار نزدیک بود به خونریزی برسه یهو اومدن گفتن که ابوبکر بابا قضیه رو حل کن گفت باشه رفت خونه ی پیغمبر و صورت پیغمبرو دید و گفت خدا رحمت کنه پیغمبر از دنیا رفته!!
عه از دنیا رفته؟! آره...!! این عمر میگه از دنیا نرفته!! گفت: عمر اشتباه میکنه!! عمر تا ابوبکرو دید خیالش راحت شد ابوبکر گفت: عمر ساکت... گفت: چرا ساکت بشم اینا میگن پیغمبر مرده؟! گفت آره پیغمبر مرده دیگه... گفت: بگو ببینم پیغمبرا می میرن؟! گفت: آره می میرن!! گفت: به چه دلیل؟! گفت: قرآن میگه: اِنَکَ مَیِّتُ وَ إنَّهُم مَّیِتوُنَ زمر/۳۰ هم تو می میری هم اینا... گفت: این آیه قرآنه؟! گفت: آره گفت: عجب!! من این آیه را نشنیده بودم تا حالا... آره مسلمونا پیغمبر مرده ما اشتباه می‌کردیم... بحران خوابید... کی بحرانو خوابوند؟! ابوبکر علی تو مدینه بود بحران سرپا بود... اومدن تو مسجد گفت: دیدین گفتیم که این نمیتونه بحران‌ها رو بخوابونه!!! آره خدا پدرتو بیامرزه خودت بیا رئیس شو... آقا ابوبکر رئیس شد...
سعد بن عباده رئیس خزرجی ها بود، رئیس نیمی از مدینه... مریض بود تو خونه خوابیده بود بهش گفتن که سعد میدونی چی شد؟! ابوبکر شد رئیس؟! ابوبکر شد؟!😳 مگه پیغمبر نگفته بود چرا...!! گفتن علی جوانِ به درد نمیخوره... گفت اگه علی جوانه ما که جوان نیستیم... اینا یه باره پاشدن از مکه اومدن اینجا (مهاجرینن دیگه) رئیس شدن؟! ما خودمون مگه دستمون کجه؟! خودمون رئیس میشیم خب چیکار کنیم مسجد دست اوناست؟! (مسجد النبی دست اونا بود دیگه) گفت: عیبی نداره تو محله ی خودمون میریم توی سقیفه جمع میشیم اومدن تو سقیفه، اینو رو برانکارد آوردن... به مسجد خبر دادن ابوبکر میدونی سعد چی کار کرد؟! مخالفت کرد... گفت: غلط کرده!! چهارنفری پا شدن اومدن وارد سقیفه شدن سعد اینجا چی کار می کنی؟! گفت: هیچی میگن تو رئیسی؟! گفت: آره کی رئیست کرده؟! گفت: مسلمونا...!! گفت: پس علی چی شد؟! گفت: میگن علی جوانِ و فلان... گفت: آقا چرا تو بشی ما خودمون هستیم گفت: مگه نشنیدی پیغمبر گفت امامهای بعد از من همه از قریش هستن... گفت: چرا شنیدم گفت: خب مگه تو از قریشی؟! گفت: نه !! گفت: پس چی میگی...
سعد بن عباده یهو باخت... خلاصه اومد زور بگه گفت من این حرفها حالیم نیست... همون محله که مال آقای سعد بن عباده بود ابوبکرو سردست بلند کردن درود بر ابوبکر دورود بر ابوبکر عُمرم جمعیت رو هُل داد رفتن رو برانکارد دو تا از دنده های جناب سعد بن عباده شکست به زور از زیر دست و پا در آوردن بردنش... ابوبکر شد رئیس... علی بن ابی طالب کجا بود؟! بالا سر پیکر پیغمبر پیکر رو شبانه دفن کرد... حالا اینا برنامه شون چی بود؟! چهار تا برنامه داشتن خط یهوده دیگه، تهدید اسلامو میخواد از بین ببره... ۱- حذف علی ۲- قرآنو خرابش کنن ۳- هرچی روایت از پیغمبر مونده از بین ببرن ۴- این تربیتی که پیغمبر در این اجتماع کرده رو خراب کنن این چهار برنامه که اتفاق افتاد علی مُرد، قرآن از بین رفت تحریف شد، روایات از بین رفت فرهنگ مردم عوض شد علی الاسلام وسلام... از اسلام هیچی نمیمونه...