سلام بر اعضای صبور کانالمون😊👌
ببخشید این چند روز درگیر امتحانات بودم و بالاخره کمتر حضور داشتم🙃
یه اتفاق نمی دونم بگم بد😒
بگم تاثیر گذار🤔
یا شایدم خوب🧐
امروز برام افتاد
حسابی درسم را خونده بودم مثل رستم آماده ی نبرد تن به تن با سوالات امتحان😏
قشنگ مطالب را یاد گرفته بودم به حساب خودم روی نمره ی الف برنامه ریزی کرده بودم🤓
حتما می دونید با توجه به شرایط کرونا امتحانات مجازی بر گزارمیشه😌
هیچی دیگه یه بسم الله گفتم و دکمه enter را زدم...
با صحنه ایی مواجه شدم که اگه رستم با سهراب مواجه می شد اینجوری شوکه نمی شد !😖
دانش پژوه گرامی فرصت امتحان شما به پایان رسیده موفق باشید😱😱😱😱
بله ساعت امتحانم ۸ صبح بوده و من با یک امتحان دیگه زمانش را اشتباه گرفتم و ساعت ۱۴ وارد سامانه شده بودم😫😫😫
شما جای من بودید چه حالی میشدید اونم با این شرایط که دو تا امتحان سخت پشت سر هم داشتید اونم ترم آخر ارشد😭😭😭
چند لحظه ایی توی حالت کما بودم و یکدفعه به خودم نهیب زدم برای دوباره دادن این امتحان هنوز فرصت هست!
وای به روزی که تا میایم بعد از یک عمر یادگرفتن یه کاری، اقدامی و عملی انجام بدیم بهمون بگن دیگه فرصت نیست انا لله و انا الیه راجعون ...
یاد حرف آقای بهجت افتادم که می گفتن اگر به همین چیزی که می دونید عمل کنید کلی مراحل صعود را میرید بالا 👌
درس امروز از فرصت تموم شده ی امتحانم👍
زودتر اقدام کنیم تا فرصتمون تموم نشده😊
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_هشتم
گفتم: چقدر اینجا جای دنج ایه! بالاخره نگفتی تو هم آره!
لبخند نصفه و نیمه ایی زد و گفت: بعضی وقتها برای اینکه حالم عوض بشه میام اینجا...
_سجاد تو از همه چیه زندگی من خبر داری اونوقت به ما که رسید می پیچونی!
_خوب می خوام بدونم این دختر خوشبخت کیه؟ دل رفیق ما را برده!
بلند شد نگاهی به ساعتش کرد و بدون اینکه جواب سوالم را بده گفت: امیر دیر کرده! بهش گفتم خودش را برسونه اینجا...
گوشیش را برداشت زنگ زد به امیر...
داشتم فکر میکردم هر کی با سجاد ازدواج کنه خوشبخت میشه چون همه چی تمومه...
یاد خودم افتادم و ترنم ! واقعا اگر با من ازدواج کنه خوشبخت میشه؟! و دوباره حرفهای آقای شمس توی ذهنم آشوبی به پا کرد....
توی همین حال و هوا بودم صحبت سجاد با تلفن تموم شد گفت: امیر تو راه ماشینش پنچر شده، پنچر گیری کنه میاد
سری تکون دادم تا اومدم حرفی بزنم یه ماشین با دو تا دختر کنارمون ایستاد وضع مناسبی نداشتن ...
پیاده شدن ...
و بساطی انداختن و چه بساطی!
من سرم را به نشونه تاسف تکون دادم ولی سجاد رفت سمتشون و در حالی که سرش پایین بود گفت: ببخشید خانم ها فکر نمی کنید هم وضع پوششتون هم این بساطتتون مناسب شما نیست هنوز حرفش تموم نشده بود که یکیشون
باطعنه گفت: خیلی ناراحتی از اینجا برید شما که نباشید مشکل پوشش و بساط ما هم حل میشه!
سجاد لبش را گزید و اومد سمت ماشین سوار شد و گفت: مهرداد سوار شو!
گفتم امیر چی؟
گفت: تو مسیر می بینیمش....
سوار شدم راه افتادیم
گفتم: سجاد بیکاری برا خودت دردسر درست میکنی! دیدی چطوری ضایعت کردن!
نگاهی بهم کرد و گفت: مهرداد دلم براشون میسوزه حیفه این دخترا نیست اینجوری خودشون پر پر می کنن باور کن همشون درونشون داغون نیست!
داشت صحبت میکرد مسافت زیادی را طی نکرده بودیم که یه ماشین شاسی بلند که داخلش سه و چهار تا پسر اراذل بودن از کنارمون ردشد
سجاد تا اینها را دید گفت: دورش کن برگرد مهرداد!
گفتم نه! مثل اینکه دنبال دردسری! ولش کن بابا هر چی به سرشون بیاد حقشونه! ندیدی چطوری جوابت را دادن!
عصبی نگاهم کرد و گفت: اگه یکی از این دخترای ساده که گول خورده و همچین وضعی داشتن ترنم یا خواهرت هم بودن بازم ولش میکردی هر چی خواست بشه!
بدون اینکه چیزی بگم با یه فرمون ماشین را دور زدم و خدا خواست که به موقع رسیدیم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_نهم
هنوز ماشین در حال حرکت بود و کامل ترمز نگرفته بودم از صدای جیغ دخترا که طعمه دستهای اون نامردها شده بودن و به داخل ماشین می کشوندنشون همه ی سکوت اون فضای دل انگیز را به وحشت کشیده بودن ...
سجاد پرید بیرون و چنان به سمت اون وحشی ها هجوم برد که دیگه به من هم فرصت فکر کردن نداد و و افتادیم وسط مهلکه زد و خورد ...
دخترها که حالا از دست اون نامردها رها شده بودن و مثل بید می لرزیدن با صدای داد سجاد که سوار ماشین شید و از اینجا برید
به سرعت نور سوار ماشین شدن یکی از اون اراذل چاقو بدست اومد مانع رفتنشون بشه و پرید جلوی ماشین که سجاد خودش را انداخت وسط و شرایط برای فرار اونها فراهم شد
رفتن اونها همزمان شد با رسیدن امیر ...
امیر که کلی وسیله های امنیتی توی ماشینش داشت به دادمون رسید و بعد از کلی کتک کاری اون نامردها ضربه آخر و زدن و پریدن تو ماشین و گازش رو گرفتن و رفتن...
تازه بعد از رفتن اونها خونی که روی زمین جاری بود من رو متوجه سجاد کرد تازه فهمیدم سجاد چاقو خورده ...
نگاهم حیرون مونده بود با تنی کوفته از مشت لگدهای یک مشت نامرد !
امیر که تازه نفس تر از من بود زیر بغل سجاد را گرفت و سوار ماشین کرد و با هول گفت: مهرداد سریع پشت سر من بیا...
ماشین را روشن کردم و دنبال ماشین امیر راه افتادم....
رسیدیم بیمارستان سجاد از شدت خونریزی از هوش رفته بود...
دو نفری زیر بغلش را گرفتیم تا توی اورژانس بردیم استرس و اضطراب مثل خوره افتاد بود به جونم خدا کنه سجاد چیزیش نشده باشه!
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید تا اینکه دکتر بعد از معاینه گفت فوری باید بره اتاق عمل!
اسم اتاق عمل که اومد دنیا روی سرم آوار شد...
حواسم به قیافه ی داغون خودم نبود امیر با اشاره گفت برو دست و صورتت رو بشور ...
نگاهم توی آینه به خودم افتاد قیافم دقیقا مثل کسایی بود که یه دعوای حسابی داشتن هر چند ته این دعوا اون نامردها به هدفشون نرسیدن!
ولی حالا سجاد افتاد بود روی تخت بیمارستان و ما در هاله ایی از امید و ناامیدی بسر می بردیم که ته این ماجرای ناخواسته چه خواهد شد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286