eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
769 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
مضطرب نگاهش را بهم دوخت و ساکت شد... اتفاقاتی رو که افتاده بود گفتم... همون‌طور خیره و ساکت بود، یه چیزی شبیه بهت زدگی توی چهره اش دیده می شد حق داشت خانواده ی من خوب سجاد را می شناختن... خودم هم هنوز باورم نمی شد چنین اتفاقی افتاده! با سکوت من مریم سرش را انداخت پایین و آروم گفت:خدا به داد دل مادرش برسه! از جاش بلند شد و رفت سمت در، موقع بیرون رفتن گفت: پس با این وضعیت به ترنم میگم خودش هر کاری تونست بکنه... می دونستم مریم از شنیدن اینکه چه اتفاقاتی افتاده بود شوکه شده دیگه در مورد ترنم حرفهایش را ادامه هم نداد در را بست! و من با مشتی فکر که درد تنم را بیشتر میکردن تنها شدم... فکر ترنم...فکر باباش... فکر سجاد... فکر آن دوتا دختر... فکر اون نامردی که چاقو زد... و فقط تب بود که کمی می سوزاند این افکار را! و دیگه متوجه چیزی نشدم وقتی چشم هام را باز کردم مادرم بالای سرم نشسته بود دلم از نوع نگاهش سوخت از چشم های پف کرده اش معلوم بود دیشب نخوابیده... یکدفعه یاد سجاد افتادم و هراسان از جام بلند شدم و لباس هام را عوض کردم مادرم متعجب گفت: مهرداد کجا با این حالت! گفتم پیش سجاد! باید برم ... دستم را گرفت گفت: خوب بذار حالت بهتر شه فردا برو! چاره ایی نبود باید می گفتم چرا با این حال خراب می خوام برم بیرون! گفتم مامان سجاد بیمارستانه! چشمهاش از حدقه زد بیرون گفت: بیمارستان! و ناخودآگاه دستم را رها کرد و ادامه داد یا ابوالفضل برای چی مادر؟ گفتم: مامان فرصت نیست از مریم بپرسین، من رفتم فقط براش دعا یادتون نره... به دم در نرسیده بودم مریم نفس زنان لقمه ایی داد دستم برای تشکر سری تکون دادم و رفتم بیرون ... ماشین را روشن کردم و دعا دعا میکردم سجاد به هوش اومده باشه راه افتادم سمت بیمارستان... توی سالن امیر را دیدم چهره اش داغون بود با موهای بهم ریخته و آشفته رسیدم بدون احوال پرسی گفتم: چطور وضعیتش؟ سرش رو با تأسف تکون داد و گفت: همونجوری که بود! گفتم یعنی چی ؟ نفس عمیقی کشید و گفت یعنی فعلا هیچی فقط باید دعا کرد... مکث کردم نفسم تو سینه حبس شد نگاهم که دوباره به صورتش افتاد گفتم: خیل خوب باشه پاشو برو خونه من هستم. با چشماش اشاره کرد به کمی اون طرف تر نگاهم را چرخوندم سمت نگاهش! مادر سجاد بود پریشان و خسته و هنوز تسبیح به دست... با احتیاط بلند شدم و رفتم نزدیکش گفتم: حاج خانم برید خونه استراحت کنید ما اینجا هستیم خبری شد حتما خبرتون میکنم آهی از عمق وجودش کشید و گفت: نه پسرم اینجا باشم خیالم راحت تره! امیر هم اومد جلو و گفت حاج خانم ما قول میدیم خبری شد سریع بهتون بگیم یه کم خونه استراحت کنید دوباره بیاین ... اینقدر اصرار کردیم که بنده خدا با اکراه زیاد تسلیم شد ... بعد از رفتن مادر سجاد به امیر گفتم: تو هم برو استراحت کن من هستم اول زیر بار نمی رفت ولی بعدش قبول کرد ... هنوز خیلی از رفتن امیر نگذشته بود که رضا زنگ زد، اصلا موقعیتش نبود جواب بدم، بعد از تماسش، پیامکی فرستاد که برام خیلی عجیب بود! نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚪️ نصیحتی که هر از چند گاهی باید به خود یادآوری کرد ... https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
🌐 انسان‌های بزرگ راجع به ایده‌ها صحبت می‌کنند، ⚠️انسان‌های متوسط راجع به اتفاقات، و انسان‌های کوچک در مورد افراد ❗️ https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان عمرتون پر برکت جسم و نفستون سلامت🙏🌹 امروز یه روز خاصه یه روز ویژه که خیلی راحت می تونیم دل صاحب خونه رو بدست بیاریم👌 حواسمون باشه از دستش ندیم که بعداً حسرتش را نخوریم 😣 دعا برای همدیگه باعث افزایش خیر و برکت برای خودمون میشه 😊 یه جورایی امروز مثل این می مونه یه مبلغ کم سرمایه بذاریم تو بورس بعد یه روزه سود یکسال را بکنیم 😎 تنها سرمایه یی که امروز نیازه دلتون که باید بزارید تو حساب کار گذاری خدا👌 دعا برای ما یادتون نره🌹 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یعنی رضا منظورش از این پیامک چی بود! سلام رفیق حالا که دیگه شاخ اینستاگرام شدین جواب ما را هم نمی‌دین! ولی دمتون گرم خوشم اومد از حرکتی که زدید... شمارش را گرفتم اولین زنگ که خورد جواب داد گفت : به به آقا مهرداد شاخ اینستا! گفتم: رضا قضیه چیه؟ شاخ اینستا چیه! گفت: باشه بابا شما مخلص! حالا چرا سجاد گوشیش خاموشه! دمش گرم چه حرکتی زد! خوب جرات کردین دونفری ریختین سر اون اراذل! گفتم : نمی دونم چی میگی ؟ منظورت دعوا دیروز ! تو از کجا فهمیدی؟ گفت: حالا بماند که ناراحتم خودتون بهم نگفتین ولی مگه اینستا رو‌چک نکردی! گفتم: نه وقت نکردم، چطور! گفت: فیلم زدو خوردتون ،با چهار نفر ارازل و اوباش رو ظاهرا همون دخترایی که داشتن می کشوندنشون داخل ماشین وقتی داشتن فرار میکردن گرفتن و بار گذاری کردن توی پیجشون باورت نمیشه مهرداد! جانِ خودم کلی هم لایک خورده بود! ومن مبهوت! گفتم: جدی میگی؟ خوشحال شدم چون حتما قیافه اون نامردها اینطوری قابل شناساییه سریع خدا حافظی کردم گفتم رضا بعداً بهت زنگ میزنم بدون اینکه منتظر خداحافظیش بشم تماس را قطع کردم رفتم توی صفحه ی اینستاگرام چه خبر بود چه قدر کامنت برام گذاشته بودن! ولی من وقت خوندنشون را نداشتم فیلم را دانلود کردم دو تا از اون نامردا درست دیده میشدن و دونفر دیگشون واضح نبود ولی بازم خداروشکر همین که پلاک ماشین دیده می شد خوب بود، سریع با افسری که پرونده را نوشته بود تماس گرفتم و اطلاعات را گفتم قرار شد سریع رسیدگی کنن تا فرار نکردن. بعدی از اینکه خیالم راحت شد یه بار دیگه فیلم را نگاه کردم همون دختری که به سجاد گفته بود به شما ربطی نداره زیر فیلم جملاتی نوشته بود که تازه تاثیر کار سجاد را فهمیدم... او به خاطر پوشش نامناسبم به من گفت: بهتر نیست مناسبتر بپوشید! و من بی مهابا گفتم به شما ربطی نداره! و لحظاتی بعد به خاطر همان پوشش نامناسب وحشی هایی در ظاهر مرد! ما را به داخل ماشین می کشیدند و اما آن مرد با خودش نگفت به من ربطی ندارد و خودش را میان مهلکه انداخت تا آن دستان درنده و متعرض را از ما رها کند... ما آنجا در آن لحظات که از ترس مرگ را جلوی چشمانمان می‌دیدیم مفهوم غیرت را خوب فهمیدیم... نگاهی به سجاد که بیهوش روی تخت بیمارستان افتاده بود کردم اشکی آرام از گوشه چشمم لغزید، زیر لب گفتم خوب شد گوش به حرف من نکردی که گفتم به ما ربطی نداره! سجاد اگر قرار چاقو خوردن هم بود کاش من می‌خوردم تو حیفی... تو‌حیفی خوب شو رفیق ... خوب شو... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286