اسپویل آتش بدود دود جلد اول🛑🛑🛑🛑
یه روز یه دختره اومد در خونمون گفت میای باهم بازی کنیم؟ منم که درونگرا بودم و خجالتی گفتم نه. وقتی اومدم خونه مامانم پرسید کی بود اسپویل کوچولوم؟ منم گفتم اسپویل. بعد گفت چی میگفت؟ گفتم گفت بیا تو کوچه بازی کنم منم گفتم نه. مامانم گفت چرا نه؟ و منو فرستاد که تو کوچه باهاش بازی کنم.
بعد از دو ساعت باهاش دوست شدم. خیلی دختر خوبی بود. کلی با اون و چندتا دبگه از بچهای روستا بازی کردیم. یه سگ هم اونجا بود که با اونم بازی میکردیم. بعد از حدود یه هفته، یه روز تصمیم گرفتیم بریم اطراف رو بگردیم. رفتیم بیرون از روستا، سمت چاهی که بابازرگم تو جوونی حفر کرده بود. اونجا که رسیدیم، من رفتم لبه چاه. ناگهان صدای پای چندنا اسب سوار از پشت شنیدم. اومدم این سمت چاه، دختره داشت نگاهم میکرد. من بهش گفتم بره عقب، اون دویید سمت درختا تا قایم بشه. منم رفتم ببینم اون سواری ها کین.
ناگهان یکی از اون سه تا اشب سوار تفنگش رو درآوورد و شلیک کرد. سریع به سمت دختر نگاه کزدم که نکنه به اون شلیک کرده باشه. اما اون به من شلیک کرده بود.
فرار کردن. خودم رو کشوندم لبه چاه. دستم رو گرفته بودم روی جای تیر. همینجوری ازم خون میومد.
دختره از پشت درختا دویید سمتم. به دختره گفتم امیدوارم هم بازی خوبی برات بوده باشم. لبخند زدم. و آخرین تصویری که جلوی چشمام بود، دختر بود.
https://eitaa.com/baakii/15096
داستان نوجوان درمورد انقلاب هم داره چند جلد
سفرهای هامی و کامی، قلب کوچکم را به چه کسی بدهم، کلاغها، قصه گلهای قالی از اون کتاب کودکای خیلی قشنگ بودن با تصویرگری جذاب. برا برادر کوچیکم میخونم من
#دانش
..
ممنون از دانشپژوه که نتایج پژوهش هاش رو با ما درمیون گذاشت💘
باکی
https://eitaa.com/baakii/15096 داستان نوجوان درمورد انقلاب هم داره چند جلد سفرهای هامی و کامی، قلب ک
دانش به داستان قشنگم گفت روبیکایی باهاش قهرم اصلاگپ