هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد،
سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد.
حریمِ عشق را درگه، بسی بالاتر از عقل است..
کسی آن آستان بوسد، که جان در آستین دارد.
دهانِ تَنگِ شیرینش مگر مُلکِ سلیمان است،
که نقشِ خاتمِ لعلش، جهان زیرِ نگین دارد.
لبلعل و خطمشکین چو آنش هست و اینش هست
بنازم دلبرِ خود را، که حُسنش آن و این دارد
به خواری منگر ایمُنعِم، ضعیفان و نحیفان را
که صدرِ مجلسِ عشرت، گدای رهنشین دارد.
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران، ناتوانیها بسی زیر زمین دارد
بلاگردانِ جان و تن، دعایِ مستمندان است.
که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشهچین دارد؟
صبا از عشقِ من رمزی، بگو با آن شهِ خوبان
که صد جمشید و کیخسرو، غلامِ کمترین دارد
و گر گوید نمیخواهم، چو حافظ عاشقِ مفلس،
بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد.
باکی
(((:
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست...
هوشنگابتهاج