eitaa logo
بیّنات
210 دنبال‌کننده
12 عکس
1 ویدیو
0 فایل
ارتباط با ادمین: @bayyenatt_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
°روایت° نمی‌دانم دنیا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه. نمی‌دانم روزگار این بی‌رحمی‌ها را از چه کسی به ارث برده. نوشته بود زمانه‌ی عجیبی‌ است عزیزِ من؛ خیلی عجیب. دود و غبارِ برخاسته از پادگان دوکوهه حالا به اینجا رسیده است و ما «ایستاده در غباریم»؛ و در قاب دوربینِ آوینی، در دقیقه ۹۰ روایتِ «فتح» زندگی می‌کنیم. «فتح» می‌خوانیم و سربند یا فاطمه ـ س ـ می‌بندیم؛ و شب هایِ فتح‌ُالمبین را به تماشا نشسته‌ایم. ما در بین نِی‌زار‌هایِ هور، فریادِ پیروزی سر می‌دهیم، و «پرچم آغشته به‌ خون انقلابیون ایران / ۵۷» را این‌بار در ایران / ۱۴۰۴ در بینِ سیلِ جمعیت بالا می‌بریم. آری عزیزِ من، ما حالا پشتِ بیسیم تاریخ،گوش به فرمانِ همّت‌ها و باکری‌هاییم... انگار نه انگار در چشم به‌هم‌زدنی صد و هفتاد انسان که سنشان به بازی‌های سیاسی قد نمی‌داد، زیر خرابه‌های مدرسه‌شان دفن می‌شوند. از سوز دلم دودی به هواست که چشمانم را خیس کرده. در شیپور جنگ می‌دمند و به یک باره صلح می‌طلبند. پیمان‌نامه‌ای که بر خروارها جسد زخم خورده، داغ‌های بر سینه نشسته و خاکسترهای شعله‌ور شده امضا شود؛ اثبات موجودیتش کاری لاینحل است. مخصوصا صلح نامه را با کسی امضا کنی که با خروج ناگهانی‌اش از یک توافق اقتصادی ، تحریم و فشار وقیمت های سر به فلک کشیده را کادو پیچ شده به کشورت هدیه کرده بود . مگر می‌شود با یک افعیِ به نفت تشنه آتش‌بس کرد؟ قصه این‌ بار فرق می‌کند. خیال می‌کردند بازی در این قمار برایشان دو سر برد است و بی عذر و بهانه تسلیم خواسته‌هایشان می‌شویم. انگار پس از این همه سال هنوز ما را نشناخته بودند. ما مردم لیبی نبودیم و نیستیم که با وعده‌های سر خرمن آنها خام شویم و دم به تله شیطان بدهیم. اینجا ونزوئلا نیست که یک شبه ابلیس‌زاده‌ها بر این خاک صاحب شوند .این مملکت تحت لوای چادر زهرا (س) ست. مردم این آب و خاک با نوای یا حسین(ع) دم می‌گیرند و علی پیشوای شیرمردان و زنان این خطه مقدس است. ما پای مکتب مردی درس پس داده‌ایم که سلیمانی‌ها جان‌فدایش بودند؛ مردی که به وقت رزم بی‌عصا تفنگ به‌دست دلگرمی اعضای این خانواده بزرگ بود. خانواده‌ای که با شهادت نسبتی نزدیک دارند. زمان هرگز نخواهد دید تسلیم ملتی را که از جان عزیزترشان را از دست داده‌اند. درست است داغ روی داغ می‌گذاریم، زخم روی زخم ،خون روی خون، ما ملتی درد کشیده‌ایم. ما هدف دائمی عملیات‌های تروریستی بوده‌ایم. سیبل کور عملیات‌های انتحاری. مظلومیت ما از میان غبار تاریخ تا میان دود انفجارهای امروز دنباله دارد. مظلوم اما خشمگین دندان روی دندان می‌فشاریم و قلب جریح ما فقط با انتقام ظهورش آرام خواهد گرفت. و به راستی این وعده خداست. نصر من الله و فتح قریب. پایان این قصه با خون نوشته شده است. ملت امام حسین(ع) تا همیشه پیروز است. ✍🏻نرگس ادیبی بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°واگویه° این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. جمله‌ای از امام خمینی (ره)، که هر سال شهر به آن مزین می‌شود و به استقبال محرم می‌رویم. یکی از همان جملاتی که آنقدر شنیده‌ایم، عادی شده و هیچ وقت در برابرش علامت سوال نگذاشته‌ایم؛ نپرسیدیم یعنی چه که زنده نگه می‌دارد، مگر نه اینکه اسلام حقیقتی ازلی و ابدی است؟ مگر برای ادامه حیات محتاج چیزی است؟ مگر چون نوری نیست که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود و مگر شجره طیبه‌ای نیست که أَصلُهَا ثَابِت است، و فَرعُهَا فِي ٱلسَّمَآءِ؟ حالا بر فرض که از این سوال‌ها گذشتیم، مگر محرم و صفر چه حقیقتی دارد که می‌تواند اسلام را زنده نگه دارد؟ مگر چه چیزی در این دو ماهِ پر غصه است که چنین عظمتی به آن می‌دهد؟ همیشه برداشتم این بوده که آن زمان خطری جدی اسلام را تهدید می‌کرده و قیام سیدالشهدا و جریان‌های پیش آمده در آن دو ماه، خطر از سر اسلام رفع کرده؛ ولی هیچ‌وقت به این فکر نیفتادم که اگر ماجرا محدود به همین بود، چرا امام خمینی قرن‌ها بعد این جمله را می‌گوید؟ انگار که نه فقط آن قیام، که ذکر آن مصیبت‌ها هم محیی اسلام باشند. مثال نور، و مثال شجره طیبه، هر دو از آیات قرآن به قلمم آمد و در لحظه جواب سوالم شدند. چه مثال‌های نقطه‌زنی دارد قرآن! بله، حقیقت اسلام مثل نور است؛ اما نور هم ممکن است پشت حجاب ظلمت برود و ما را از طلعت‌ش محروم دارد. و بله، خداوند برای این حقیقت، مثال شجره طیبه را می‌زند. اما مگر درخت برای ادامه حیات به آبیاری نیاز ندارد؟ حالا اگر قبول کنیم اسلام، حیات دارد و برای ادامه حیات، همانطور که نور به پاک شدن از ظلمت، و درخت به آبیاری نیاز دارد، می‌شود به این فکر کرد محرم و صفر چه توفیری با باقی ایام دارند که امام، وظیفه احیای اسلام را بر دوش این دو ماه می‌بیند؟ ✍🏻عسل قاسمی بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
بیّنات
°واگویه° این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. #قسمت_اول جمله‌ای از امام خمینی (ره)، ک
کلام من که از جواب قاصر است، اما در کلام رهبری شهید و آوینی عزیز می‌شود اشاره‌هایی پیدا کرد که بیشتر به این جمله فکر کنیم. البته اصلا چه اهمیتی دارد؟ حالا که تازه رمضان تمام شده و در آستانه شوال هستیم، چرا صحبت از محرم؟ شاید چون این رمضان، که صبح روز دهم‌ش نائب ولیّ زمان به شهادت رسیده را نمی‌توان جدا از حقیقت عاشورا درک کرد. این روزهایی که: «...دیگر غم امام ما را ترک نکرده است؛ همچون چشمه‌ای صخره‌های دل ما را شکافته و جان ما را به نهرهای ساق عرش وصل کرده است.» و چه هراسِ به‌جایی، که: «نیاید آن روز که این غم از دل ما برود و آن چشمه کور شود.» آوینی پس از وفات امام، در دیدار با مقام معظم رهبری، مقاله «مبشر صبح» را نوشت. این قسمت، بخشی از مقدمه همان مقاله بود. این مقاله آوینی را اولین بار روز شهادت آقا خواندم و این قسمت‌ها را خط کشیدم. با خودم گفتم کاش این داغ، تا ابد سرد نشود، و چه بسا هر چه می‌گذرد بیشتر حقیقت وجودی آن مرد بزرگ، و حقیقت آن شهادت عاشورایی را درک کنیم. انگار تا وقتی این اشک، که از سحر آن روز دهم جاری شد، خشک نشود، ما حیات داریم. نرسد روزی که بدون زیستن با این غم سر شود، که آن روز مردگانی بیش نخواهیم بود. رهبری شهید بارها در بیانات‌شان از اهمیت این اشک گفته‌اند. مثلا بیانات سال ۵۲، با موضوع اربعین حسینی: «...اگر فکر و اندیشه به انسان اشکى بدهد و چشم انسان قطره‌ى اشکى بچکاند، این مثل همان آب کبابى است که آتش را تیزتر و تندتر میکند؛ این عقده نیست، سلاح است؛ لذاست که گریه جزو کارهاى معمولى شیعیان صدر اوّل است که همه‌ی آنها در راه ستیزه‌گرى بودند، همه‌ی آنها در راه عاشورا قدم برمیداشتند.» و در ادامه مثال می‌زنند از ائمه معصومین، که آتش قیام را با اشک بر افروخته نگه می‌داشتند. انگار که زیست شیعه پس از عاشورا، با اشک گره می‌خورد و می‌تواند حرکت آفرین شود؛ چه در قیام توابین، و چه پس از سال‌ها، قیام ایرانیان و انقلاب اسلامی، همه از برکت این اشک بر عاشورا بود؛ این «عزای زنده کننده»، که این وصف را از کلام آقا پس از شهادت سیدحسن نصرالله می‌گویم: «...ما گرچه در عزا هستیم، امّا عزای ما به معنی ماتم گرفتن و افسرده شدن و یک گوشه نشستن نیست؛ جنس عزای ما از جنس عزای سیّدالشّهدا (علیه السّلام) است؛ زنده و زنده‌کننده است. عزاداریم امّا این عزا ما را به حرکت و پیشرفت و شوق بیشتر به کار وادار می‌کند.» ✍🏻عسل قاسمی بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
بیّنات
#قسمت_دوم کلام من که از جواب قاصر است، اما در کلام رهبری شهید و آوینی عزیز می‌شود اشاره‌هایی پیدا کر
اگر به آن سوال‌های اول متن برگردم، شاید بتوانم بگویم که این اشک‌ها شجره طیبه اسلام را آبیاری می‌کنند. چه بسا که روایتِ این روزهای عاشورایی، جز با زبان اشک میسور نباشد، با زبان روضه. باز هم کلام آقای شهیدمان، همین امسال در دیدار با مداحان: «اگر یک فکری وجود داشته باشد و «ادبیّاتِ» متناسب با آن فکر وجود نداشته باشد، آن فکر می‌میرد، از بین می‌رود. تولید ادبیّاتِ مناسب با اندیشه و فکر، یک هنر بزرگی است. یکی از مراکز و پایگاه‌هایی که این ادبیّات را ــ ادبیّات مقاومت را ــ تدوین می‌کند، گسترش می‌دهد، منتقل می‌کند، عبارت است از پدیده‌ی مدّاحی و هیئت.» ما چقدر در رسیدن به این ادبیات تلاش کرده‌ایم؟ چند شعر و نوحه در وصف انقلاب سروده‌ایم که اشک‌مان را جاری و قیام‌مان را در افق کربلا معنا کند؟ برای این شهدایی که هر روز چون لاله از گوشه گوشه این خاک سر برمی‌آورند و به هر صنفی سرک می‌کشند، از فرمانده گرفته، تا سرباز، از نوزاد گرفته تا دانش آموز، از پزشک گرفته تا دانشمند و ...؛ برای این‌ها چیزی سروده‌ایم؟ باور کرده‌ایم که اگر با زبان عاشورایی انقلاب را نفهمیم و روایت نکنیم، می‌میرد و از بین می‌رود؟ سخن کوتاه کنم که هرچه سیاه کنم، باز هم لکنت دارم. امام گفته بود این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است؛ ولی حالا رمضانی پیش آمده که روایت آن، مثل ذکر عاشورا، حیات بخش خواهد بود. ✍🏻عسل قاسمی ‌ بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت° هزار و چهارصد و چهارِ عزیز، دلم نمی‌آید از تو گله کنم؛ تو سال بدی نبودی. هرچند دلِ خوشی هم از تو نداریم که قدردانت باشیم. حق بده، داغ‌های زیادی بر دل‌مان گذاشتی و زیر بار این غم‌ها شانه‌هایمان خم شده، البته که ما، مثل آن سروی هستیم که در تندباد، خم هم بشود، باز هم استوار و پا برجاست. ببخش که ما کودکانی پدر از دست داده‌ایم و فریاد دلتنگی‌هایمان را بر سر تو می‌کشیم! راستش را بگویم، تو برای من سال دوست داشتنی‌ای بودی، و نمی‌خواهم به روزهای قبل از تو برگردم. - تو جنگ داشتی، آن هم سه بار به شکل‌های مختلف، - تو به آتش و خون کشیده شدن پرچم ما را داشتی، - تو خانه‌های آوار بر سر مردم را داشتی، - تو به جای ستاره، یک آسمان جنگنده و موشک داشتی، - تو از هر قشر و سنی، برای ما شهید داشتی، - تو شهادت آقا و مولای ما را داشتی... اما در دل همه این‌ها تو تجلی آیات حق را داشتی. در این لحظه‌های آخرِ باقی مانده از تو، می‌بینم که ظهورِ آیه‌ی «إِنَّ مَعَ ٱلعُسرِ يُسرا» هم بودی. اول خواستم بگویم تو از پس این آیه بر نیامدی، اما امانت‌دار خوبی باش و آن را به ۱۴‌۰۵ بسپار، که چشمم افتاد به کلمه‌ی «مَعَ»؛ صدق الله! تو همراه همه این رنج‌ها، شیرینی‌هایی هم داشتی، نه بعد از آنها، دقیقا همراه یک به یک‌شان... + تو در دل همان جنگ‌ها، برکاتی داشتی که هیچ جایی جز این معرکه، پیدا شدنی نبود. + تو قداستی به پرچم ما دادی، که با همه وجود فریاد بزنیم و یقین داشته باشیم که: «بسوز ای سعی باطل، پرچم ایران نمی‌سوزد.» + تو کاری کردی که ایران را بیش از هر زمان خانه ببینیم و این ملت را خانواده؛ روی آواره‌ها بایستیم و در دل هم سکنی بگزینیم. + با تو، هر چند آسمان ما روشن به موشک شد، اما به یادمان آوردی سد نورانی دعا، قوی‌ترین پدافند ماست. + تو داغ شهدای زیادی را بر دل ایران گذاشتی، اما ما رسیدگانِ به یقین، محکم‌تر فریاد خواهیم زد که «بکشید ما را، زنده‌تر خواهیم شد»! + و اما شهادت آقای ما؛ شهادتی که خیلی باید بگذرد تا حقیقت آن را درک کنیم. خونی که یقیناََ سرنوشت عالم را تغییر خواهد داد. انگار سرنوشت تو این بوده که تصدیق کنی آیات حق تعالی را، و تاریخ را تکرار کنی. تو برای ما جنگ احزاب را تکرار کردی، حالا بگو ببینم، از ما شنیدی ندای تصدیق وعده‌ خدا و رسول را؟ هَٰذَا مَا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَ صَدَقَ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥۚ! آیا این معرکه بر ایمان‌مان افزود و در عمل نشان دادیم که در معرکه نبرد، مَا زَادَهُمۡ إِلَّآ إِيمَٰنا وَ تَسلِيما؟ تو جنگ احد را در خیابان به یاد ما آوردی و هر شب ما را مأمور حفظ این تنگه کردی. حالا هم ما را در انتظار فتح نهایی خیبر گذاشته‌ای و می‌روی. توفیق در هم شکستن یهود را به ۱۴‌۰۵ ارزانی داشته‌ای؟ ما از بعثت پیامبر، که نوری در تاریکی جهالت بود، از عدالت علی، از حلم حسن، از شجاعت حسین علیهم السلام، از ابوذر و سلمان و مالک‌ها شنیده بودیم. اما تو همه را، باز پیش چشم ما آوردی. ما گوش‌مان به روضه‌ی کربلا آشنا بود؛ ما شنیده بودیم شهادت شش ماهه بر دستان پدر را، به آتش کشیده شدن خیام را، جسارت به آل الله را؛ در میان همین معرکه هم، از رجزخوانی زینب سلام الله علیها شنیده بودیم. اما تو برای ما کربلای دیگری پیش آوردی. آیا تصدیق می‌کنی که این بار ندای «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» را ایرانیان لبیک گفتند و هنوز، عاشورایی ایستاده‌اند؟ آری، ما خیلی چیزها را شنیده بودیم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن! تو همه را به ما نشان دادی. تو «آيات بيِّنات» شدی برای ما. چطور دوستت نداشته باشیم؟! تو توفیق پیش آوردن روزهایی را داشتی، که آرزوی همه‌ی انبیا و اوصیا بوده است. تو تاریخ را برای ما تکرار کردی و حالا که بار سفر بسته‌ای، با چشمی پر اشک و دلی پر امید، بدرقه‌ات می‌کنیم. کفر است اگر لحظه‌ای آرزو کنیم به قبل از تو، این سال شگفت انگیز برگردیم. کاش شکر از زبان‌مان نیفتد که توفیق حضور در این روزهای عاشورایی را داشته‌ایم. حالا عید است؛ باز هم عید صیام و عید ربیع بار دیگر بر هم افتاده‌اند؛ به قول آوینی، بهاران آمده و روزی نو آورده، اما ما همچنان چشم به راه روزگاری نو هستیم. زبانم به تبریک نمی‌چرخد؛ می‌گذارم بماند برای آن روزگار نو، که چه بسا در نظر دیگران دور باشد، اما «نَرَاهُ قَرِيباً»... ✍🏻عسل قاسمی بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت° در نخستین روز جنگ، پیش از شنیدن آن خبر حزین و پیش از آن که تمام جهان با تمام مشتقاتش روی سرم آوار شود، داشتم اخبار می‌دیدم.. اخبار می‌دیدم و از حملات ایران لذت می‌بردم. تا رسید به خبری کم اهمیت از بقیه :« رزمایش صلح دریای میلان(هنوز هم نمی‌دانم چرا صلح میلان باید در هند برگزار بشود ولی خب...)» با حضور:« ناوشکن دنا..» من آنها را از سفرهای دور دنیایشان می‌شناختم ، به شوخی به مادرم گفتم با وجود ناو شکن آمریکا هم در این رزمایش احتمالا دو ناوشکن می‌بایست همچون فیلم‌های وسترن باهم دوئل بروند و عام و خاص از دیدن این رزمایش موسوم به "صلح" لذت ببرند... اما آنها حتی قدر فیلم‌های خودشان هم مردانگی نداشتند. چه‌ می‌دانم.. آنها می‌گویند جنگ دریایی قوانین بین‌المللی دارد.. مثلاً اینکه نباید در جایی غیر از منطقه مناقشه درگیر شد و یا اینکه قبل از شلیک، اعلامِ آغار درگیری می‌دهند و ... از این قبیل خزعبلاتی که هرکس به آن پایبند است جز خود مزخرف خبیثشان... اما چیزی که تمام جان و وجود مرا می‌سوزاند و به خاکستری بی‌رقیب مبدل می‌گرداند این است که این ناوشکن ، به دلیل قوانین رزمایشی، مسلح نبوده.. نقطه سوزناک‌تر این ماجرا این است که آن ناو پر از دانشجو بوده چون یک سفر آموزشی بوده است. دشمن بعد از زدن اژدر اول می‌بایست زمان تخلیه‌ای می‌داده اما دومین اژدر را هم بلافاصله زده و گزارشی هم نداده تا گارد ساحلی هم برای نجات زخمی‌ها روانه نشود. می‌دانید؟ اینکه خود میزبان مشخصات آنها را به دشمن داده جور دیگری دل را می‌سوزاند و این اوج مظلومیت آنهاست... می‌گفتند تمامی درجه‌داران ناو شهید شدند و تلاش کردند جوان‌ترهارا نجات بدهند و این چیزی نبوده جز آیتِ معرفت و شرافت آنها ... اما من از دیدن چهره‌های جوان شهدا شوک شدم ، من هیچ وقت آنقدر به کامیون حمل شهدا در مراسمات نزدیک نشده بودم ، می‌دانید ؟ آنها خیلی جوان بودند..خیلی.. انگار دیگر شهید و شهادت ، اتفاقی در جهان آدم بزرگ‌ها برایم قلمداد نمی‌شد.. من داشتم کسانی را تشیع می‌کردم که ۱۰ سال قبل می‌توانستم در کلاس فوتبال دیده باشمشان... اما اگر هم‌اکنون واقعا من هم وارد جهان آدم بزرگ ها شده گ‌ام پس مردن من چه شکلی ست ؟ با موهای سفید روی تخت؟ یا مثل خیلی از مردم زیر آوار؟ کدامش؟ کاش در نهایت من هم غسل لازم نباشم... ✍🏻محمدهادی شیرین بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت° از بچگی عاشق خواندن کتب تاریخی و دیدن فیلم‌های تاریخی بودم. هر موقع شهریور می‌شد و کتاب‌های سال جدید را می‌خریدم، پیش از آنکه کلاس‌ها شروع شود کتاب تاریخ را تمام کرده بودم. ولی همیشه خواندن تاریخ برایم جگرسوز بود. از ماجرای سقیفه و صفین و صلح امام حسن، تا خالی شدن پشت مسلم بن عقیل و واقعه عاشورا. با هر بار مرور این وقایع هزاران ای کاش بر دلم می‌نشست. کاش مردم تن به حکمیت نمی‌دادند. کاش پشت مسلم خالی نمی‌شد. کاش توابین کوفه را به کربلا ترجیح نمی‌دادند. کاش یاران مختار، از روی عصبیت کیان را به مسلخ زبیریان نمی‌فرستادند. کاش در دارالاماره تسلیم تزویر نمی‌شدند. از داستان خیانت آن چوپان به ایران و بازکردن راه اسکندر مقدونی که ایران را به آتش کشد. از حمله‌ای که چنگیز و یارانش کوه از چشم و استخوان سر ایرانی ساختند. از حقارتی که صفویه بدان دچار شد که این تمدن عظیم را به محمود افغان تسلیم کند. از سرگرم شدن حاکمان ایل زند و ایل قاجار به دشمنی با هم در زمانی‌که غرب انقلابی به پا کرده بود و طوفانی در راه بود که همه چیز را بواسطه آن انقلاب ببلعد. تا بیایم همین حوالی. تاریخ معاصر چه بسا برایم از هرچیز دیگری تلخ‌تر بود. چه اشک‌ها که برای مقابله با روس‌ها ریختم‌.‌مردمی که با همراهی ولیعهد و علمای زمان، عزم بر جهاد با کفار زمانه گرفتند و خیانت کمرشان را شکست و ملت مسلمان ایران را در اطراف خزر تسلیم کفار روس نمود. ماجرای تفاهم‌نامه‌های استعماری و حراج مملکتی که از عمیق‌ترین لایه‌های درونی‌ام دوستش دارم. اشکی که با حرص بر بی‌عقلی حکام وقت ریخته می‌شد و بازهم رویش ده‌ها ای‌کاش دیگر. بزرگتر شدم تاریخ را مفصل‌تر خواندم. اشک‌ها و ای‌کاش‌ها بیشتر و جانسوز‌تر می‌شد. وقایع مشروطه خودش روضه بزرگی است. شیخ شهید که بالای دار رفت ولی پرچم بیگانه را بر سردر خانه‌اش بلند نکرد. سردار رشیدی که جز زیر بیرق اباالفضل (ع) نرفت و خونش در راه مقابله با مصادره انقلاب مردمی ریخته شد. جلوتر که آمدم، اشکم بر سرکوب وحشیانه عشایری ریخته شد که از بچگی برایم مظهر افتخار و غرور بودند. از بریدن گوش زنان همین لرستان خودمان تا بالای دار رفتن بزرگان خوش‌نام منطقه خودمان. آنهم به جرم نپذیرفتن فرهنگ کثیف بیگانه‌ای که به زور سرنیزه رضاخانی باید جای سنت و دین کهن‌مان را می‌گرفت. همین الان که می‌نویسم هم چشمم پر از اشک می‌شود. دوست دارم روضه ایران را مدام بخوانم و بر این همه ذلت و جنایت و خیانت زارزار گریه کنم. جلوتر نیز داستان از همین قرار بود. حقیقتا از ذلت و حقارت رضاخان هم دل تنگ می‌شوم. بالاخره ایران بود که در ۱۳۲۰ اینقدر حقیر بود که باید در وصفش گفت:«شد اوج وصل بر منِ مسکین حضیض هجر/ دیشب سپهر بودم و امشب زمین شدم.» و سنگین‌تر از همه، از لگدکوب کردن تمام مواریث فرهنگی این مملکت با شعور و با تمدن بدست پدر و پسری که تمام تاج و تختشان را مدیون بیگانه بودند و هیچ از خود نداشتند. اینقدر در لابلای این وقایع تعداد این ای‌کاش‌ها زیاد شده بود که دیگه گمان می‌کردم این تقدیر ماست. گویی چاره‌ای جز پذیرفتن همین وضعیت نکبت‌بار نداریم. می‌ترسیدم که نکند فرزند خودم نیز سال‌ها بعد وقتی تاریخ این روزها را بخواند، او نیز به تاسی از پدرش فریاد ای‌کاش سر زند و بر گیجی و سستی و بی‌خبری هم‌میهنانش، حسرت و تأسف بخورد و باز به انتظار فردایی که اصلا معلوم نیست پیدا شود بنشیند. فردایی که دیگر می‌شود تاریخش را بدون تکرار ای‌کاش خواند. می‌شود تاریخش را طوری خواند که جگرت نسوزد و با افتخار آن‌را برای فرزندت بارها و بارها، به تعداد تمام ای‌کاش‌هایی که خودت در طفولیت گفته بودی و به تعداد قطرات اشکی که ریخته بودی، روایت کنی. به او بگویی بالاخره دوران‌ ماتم گرفتن برای این میهن به سرآمد و لحظه‌ای توانستیم آن‌ کنیم که مایه مباهات شود. و اکنون وقتی به این فکر می‌کنم که تاریخ از این روزگاری که مشغول تنفس در آن هستیم چه خواهد نوشت، گویی تسکینی بر آن دل مجروح پیدا می‌کنم. مطمئنم دیگر فرزندم با یاد این زمانه، آن ای‌کاش‌هایی که پدرش به گفتنش عادت کرده بود را نخواهد گفت. و شاید تاریخی که او می‌خواند، پس از آن همه گریه و آه به پایان خوشی برسد و بر روح معاصران پدرش هزاران درود بفرستد که مکر حیله‌گران را شناختند و دوران جدید عالم را بنا نهادند. ✍🏻رضا ندری بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت° سقفِ فروریخته‌ی خانه‌ها و ورزشگاه‌ها و بیمارستان‌ها را که می‌بینم؛ به این فکر می‌کنم که اتفاقات در اینجا، مانند موشک‌های این روزها، برایشان مهم نیست که کجای تقویم را نشانه گرفته‌اند. هر روز، روزِ خداست و هر ساعت، آبستنِ رخدادی که خود به اندازه‌ی یک کتابِ تاریخ حرف دارد برای گفتن. کار این دنیا کِی منتظر تاریخ و ساعت و اعداد و ارقام مانده که این بار دومش باشد؟ مهم بود چند جوان ایرانی آن روزها، کفِ خیابان‌ها به خاک و خون کشیده شدند؟ مهم بود زنگِ چندمِ مدرسه را زده بودند، که فرشته‌های زمینیِ میناب، آسمانی شدند؟ مهم بود که یک ایران، منتظر شنیدن پیام نوروزیِ آقایی بودند که چند هفته مانده به عید، پر کشید و رفت؟ "تاریخ" از خودش هیچ چیز ندارد. و مگر نه این که اگر هر کدام از این حماسه‌ها نبودند، ۱۴۰۴ چیزی نبود جز دوتا چهار و یک صفر و یکِ ناقابل؟ بی‌انصافی است بگوییم دلمان برای این سالِ عجیب تنگ نمی‌شود. برای طعم گسِ روزهای بدونِ جنگش، برای احوالات منحصربه‌فرد و عمیقش، برای بیم و امیدِ خفته در دلِ شب‌هایش. همه و همه لایق دلتنگی‌اند. سال‌هایی چون این سال می‌آیند تا فخر سال‌ها باشند. تا وجودِ اوقات بی‌حاصلی و بی‌خبری را توجیه کنند. تا مفهوم انتظار را به ما حالی کنند. نه انتظارِ روزی خاص در تقویمِ تاریخ را، که انتظار برای وقوع رخدادی بس فراتر از زمان و مکان، عیدی عظیم و برتر از همه‌ی اعیاد: عید ظهور و حضور منجی عالم در قلوبِ تک‌تکِ مردم این مرز و بوم. ان‌شاءالله. -شنبه؛ اولِ فروردین ۱۴۰۵ ✍🏻انسیه صفایی بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت° مردم در حال زندگی‌اند، آسمان از همیشه ترسناک‌تر، تا کوچک صدایی می‌آید، مردم سر به هوا می‌شنود و به آسمان خیره... آسمان با بغضی در گلو، آدم‌هایی را از زمین پس گرفت که هرگز جایگزینش را نخواهد داد، هفته‌ها است که نواری سیاه گوشه‌ی قاب‌ها است، قاب عکس، قاب تلویزیون و قاب نقاشی دل مردمِ مسلمان جهان... مردم انگار از همیشه مردتر شدند، انگار باری دیگر این جهان برای این مردم بعد بیش از ۴۰ سال، دیگر ارزش بقا به هر قیمتی را ندارد؛ بقا به قیمت رها کردن دستِ وطن‌، به قیمت بدخواهی برای هم‌وطن، به قیمت جنگ تن به تن،‌ با کثیف‌ترین زاده‌شدگان جهان... مردم در حال زندگی‌اند، هرچند که زندگی به یاد زندگان قبل از جنگ، مُشت بسته‌ای که در آن عنصر تلاش برای زندگی بوده را باز می‌کند و همان مردم را با مُشتی بسته‌تر از همیشه و بالا رفته، به زیر بمباران می‌برد، مردم الله اکبر می‌گویند و الله، به رخ می‌کشد کبیر بودنش را... مردم زنده‌اند و زندگی می‌کنند و می‌بینند این ستاره‌های تازه متولد شده‌ی کهکشان راه انقلاب را، ستاره‌هایی دنباله‌دار، که قرار است آرزوها محقق کنند، آرزوهای سال‌ها گریه‌ی کودکان قدس را، سال‌ها گریه‌ی مادرانی که مادر شهید نام دارند، سال‌ها بغض ستم‌دیدگان جهان را؛ و این ستاره‌ها از زمین به بالا می‌روند و به آسمان داده می‌شوند، تا آسمان مشخص کند تکلیف کثیف‌ زادگانِ جهان را، تا او تصمیم بگیرد که ستاره‌ها چه زمان و کجا و چگونه بر زمین‌های غصبی فرود آیند و غصب‌کنندگان را به آن جهانِ ابدیِ پر از خشم خدا ببرند... مردم در حال زندگی‌اند، اما این‌بار در خیابان، خیابان‌هایی که به سخن آمده و به مردمشان افتخار می‌کنند، خیابان‌هایی که مملو از شهید زنده است؛ و چطور، و چطور دشمن نمی‌بیند این معجزه الهی و جمعیت مردم را؟! اما نه، حق دارد، دشمن که یا در خانه ی مردم و یا با موشک بالای سر خانه‌ی آنهاست و از بالا نظاره می‌کند، این جمعیت از بالا قابل تشخیص نیست، چرا که آنقدر انبوه است که جمعیت با آسفالت خیابان اشتباه گرفته می‌شود‌! باید بین مردم بود و دید عظمت را، دید آن انسان‌هایی را که برابری می‌کنند با چهل دشمن کثیف، و باز راست گفت قرآن که می‌گفت هر یک از شما را برابر می‌کنیم با چهل نفر از آنها، اگر ایمان داشته باشید... حرف از ایمان به میان آمد، چیزی که این روزها برای درکش به خیابان می‌روم و به مردم خیره می‌شوم، و در اثبات این کلام بس، که این مردم از همیشه مُشت‌هایشان گره‌شده‌تر است، و ان‌شاءلله گره‌ها باز خواهد کرد از این سرزمین... و باز پایان شد و به یادِ پایان های قصه های مادرم... یکی بود یکی نبود؛ غیر از خدای مهربون، هیچ کس در این وطن نبود. ✍🏻مهدیار صداقت بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت° «الهی عظم البلاء» . «خدایا گرفتاری بزرگ شد» بغض‌ِ گلویمان نیز.. بزرگتر از آنچه بتوان قورتش داد و از آن خلاص شد. بغضِ فرشته‌های کوچکی که هر روز خبر پرپر شدنشان می‌رسد و آتش می‌زند به قلب‌هایمان. فرشته های چند روزه و چندماهه و چندساله‌ای که فقط مدت کوتاهی مهمان این دنیای آشوب شدند و خیلی زود پر کشیدند. زودتر از آنکه زبان باز کنند، روی پایشان بایستند یا به مدرسه بروند، زودتر از آنکه مقداری «زندگی» کنند... بغضِ ابرای دوساله، ایلماهِ سه ساله، میکائیلِ هفت ساله، مجتبیِ سه روزه، محمدعلیِ بیست‌ روزه و جنین‌هایی که پا به دنیا نگذاشته، قربانیِ کینه‌ی اجنبی شدند. با این بغض‌های فروخورده چه کنیم؟ با عروسک های میانِ آوار که انگار نه انگار روزی، بزرگترین داراییِ صاحبانِ کوچشان بودند. با نقاشی‌های سوخته در آتش، نقاشی‌هایی که در آنها نه آسمان غبارآلود بود، نه خانه‌ها ویران و نه مادر گریان.. با غمِ کودکانِ میناب، دستانِ کوچکی که زیر آوار پیدا شد، کیف و کتاب‌های خونین و مادرانِ داغ‌دیده‌ای که سال‌ِ نو را کنار مزارِ جگرگوشه‌هایشان تحویل کردند.. امروز ایران کربلاست و ما داغدارِ شش‌ماهه ها و سه‌ساله هایمان. و این همه داغ، چه صبری می‌طلبد.. بهشتِ زهرا شلوغ است و پر ازدحام. مردم برای تشییع آمده‌اند. صوت قرآن همه‌جا پیچیده و گویی خدا دل‌هایمان را تسکین می‌دهد.. . «هرگز گمان مبر که خدا از آنچه ستمگران انجام می‌دهند، غافل است».[هود، آیه ۱۲۶] ✍🏻فاطمه آبیار بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°حلقه مطالعاتی° 📖مطالعه و مباحثه جمعی کتاب «آغازی بر یک پایان» ▫️این کتاب حاصل مقالاتی از شهید سید مرتضی آوینی با محوریت ظهور انقلاب اسلامی به مثابه آغازی بر پایان تاریخ تمدن غرب است. این روزها که چهره دیگری از مبارزه تاریخی جبهه حق و باطل رخ نمایانده است شاید فرصت مناسبی باشد که مجددا به بازخوانی اندیشه سید مرتضی آوینی در باب ظهور دوران جدید عالم بپردازیم. 🕰 شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها ساعت ۱۶ 🔖جهت ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر به آیدی @bayyenatt_admin پیام دهید. بَیِّنات || @baayyenatt ||
°روایت° روی صندلی‌ام نشسته‌ام و از پنجره به هوای برفی بیرون زل زده‌ام. لیوان قهوهٔ داغ و تلخم دستان زبرم را گرم می‌کند. دختری با موهای پریشان از پله ها می‌دود به سمت من و با خندهٔ کودکانه و پر از شور و شعف مخصوص خودش دلِ پیر من را دگر باره جوان می‌کند. از من می‌پرسد:« مادربزرگ! این عکس را در کمد قدیمی‌تان پیدا کردم! وای خدا، پدرتان دقیقا مانند شماست!» با لبخند به او می‌گویم:« نظر لطف توست، دخترجان. با اینکه خیلی زود از پیش من رفت، اما مهر و محبتش همواره گرمای چراغ این خانه‌ست.» کمی گیج به‌نظر می‌رسد. می‌پرسد:« چرا به او "شهید" می‌گویند؟ اصلا به چه معناست؟» دستی به موهای بلند و قهوه‌ای رنگش می‌کشم و مشغول بافتن آنها می‌شوم. توضیح می‌دهم:« شهید به افرادی می‌گویند که هنگام جهاد و تلاش و حین انجام وظیفه در راه خدا جان خود را از دست می‌دهند. از ابتدای انقلاب تا همین امروز به دلایل زیادی جوانان کشورمان به شهادت رسیدند و با خونشان گلزاری از لاله را آبیاری کردند. از دشمنان بعثی و داعش گرفته تا آمریکا و صهیونیست ها؛ همگی در صفحه ای از کتاب تاریخ دنبال منافع ایرانمان بودند و بخاطر آن حتی دست به قتل عام ایرانیان هم زدند. دوست داری داستانش را برایت تعریف کنم؟» سرش را با ذوق و دلسوزی تکان می‌دهد و من شروع می‌کنم:« آن روز ها، اوج نوجوانی من بود. چهارده سالگی من، سالی بود که فکر می‌کردم پر از خوشحالی و رضایت و زندگی‌ست. اما ابتدای آن در خرداد ۱۴۰۴، ابتدا جنگ ۱۲ روزه را داشتیم که منجر به شهادت سرداران و بزرگان زیادی در کشورمان شد. هرچند که اسرائیل طی ۱۲ روز با آن‌که ابرقدرتی چون آمریکا را در تیم خود داشت به التماس افتاد و مجبور به آتش بس شد.» بافت موهایش که تمام شد، آن را در کشی جمع کردم و محکم بستم. ادامه دادم:« بعد از آن توافق زوری و قلابی، اسرائیل ۹ ماه را به تجدید قوا و ساخت تجهیزات نظامی [و صد البته التماس به آمریکا] اختصاص داد و در ماه رمضان به جنگ برگشت؛ اما دیگر همه چیز فرق داشت. صهیونیست‌های مزدور برای حمایت ترامپ دست به دامن پرونده اپستین شده بودند و همه چیز جدی‌تر شده بود. آن یهودی‌های دیوانه، ابتدا رهبر معظم انقلاب و سپس دانه دانه سران مملکت‌مان را مظلومانه و با دهان روزه به شهادت رساندند. اما درد این بود که تنها سیاست‌مداران قربانی آن وحشی ها نبودند؛ به یاد می‌آوردم روزی که پدرم را تشییع می‌کردند، زن و شوهری هم شهید شده بودند که تنها یک فرزند ۵ ساله داشتند.» چهرهٔ دخترک را می‌بینم که با بُهت به من نگاه می‌کند. می‌گوید:« ۵ ساله!؟ آخر کودک ۵ ساله برای یک مورچه هم نمی‌تواند خطر آفرین باشد، چه رسد به یک کشور اصطلاحاً ابرقدرت!» لبخند می‌زنم و سر تکان می‌دهم. فهم و هوشش را تحسین می‌کنم و می‌گویم:« دقیقا همین‌جا بود که ملت عظیم الشأن ایران متوجه قصد کثیف این تروریست های شیطان صفت شد و طرف درست تاریخ ایستاد. همه ما فرزندان داغ‌دیده برای انتقام خون پدران و مادرانمان به خیابان‌ها آمدیم و خواهان ناپدید شدن اسرائیل از صفحهٔ روزگار شدیم. اگر ایرانیان یک‌صدا و متحد برای ایران نمی‌جنگیدند؛ اگر فردوسی نمی‌سرود:«همه سر به سر تن به کشتن دهیم ٫ از آن به که کشور به دشمن دهیم» ، یا اگر عارف قزوینی نمی‌سرود:« از خون جوانان وطن لاله دمیده ٫ از ماتم سرو قدشان سرو خمیده» ، یا اگر ایرانیان از پیشینیان خود عرق ملی و عشق به وطن را نمی‌آموختند، احتمال داشت خدایی نکرده کشورمان را از ابتدای تاریخ تا حالا به یکی از دشمنان آن ببازیم. اما حالا به قدرت ایران نگاه کن. بنگر که چگونه ۲۵۰۰ سال است که روی پای خود ایستاده و قدرت شماره ۱ منطقه ایم. ببین که دشمنان چگونه می‌آیند و می‌روند اما ایران استوار می‌ماند و خواهد ماند.» دخترک لبخندی به من زد و ناگهان مرا در آغوش گرفت. تشکر کرد و گفت:« ایران همیشه پیروز است! ایران همیشه پیروز است، مادربزرگ!» به او نگاه می‌کنم که از پله ها پایین می‌دود و خندان چیزهایی را که برایش تعریف کردم، به مادرش اطلاع می‌دهد. نفسی عمیق کشیدم و یک قلپ از قهوه‌ای که کاملا موقع خوردنش بود، نوشیدم. زیر لب گفتم:« آری دخترجان. با وجود ایرانی‌هایی که ما باشیم، ایران همیشه پیروز است.» ✍🏻درسا امیری (فرزند شهید ابوالحسن امیری) بَیِّنٰات || @baayyenatt ||