از اولین روز عید تا الان
هر روز رو دعوت بودیم خونه فامیلا.
تا پنجم عید آقای گرامی تعطیل بود برا همین سعی کردیم بریم بیرون بگردیم.
روز سوم عید بود که صبح رفتیم طلا کوه، از فضای قشنگش بخوام بگذرم باید بگم کلی عکس دو نفره قشنگ گرفتیم که واسشون جون میدم:))))))
ظهر رفتیم خونه ناهار خوردیم استراحت کردیم بعد رفتیم دوشنبه بازار یکم خرید کردیم شبم رفتیم شهرداری.
فرداییش هم با خانواده من و یکی از خاله های آقای گرامی و خانوادش رفتیم بیرون، کلی بازی کردیم و یه خورده گشتیم و شبش هم باز جای دیگه دعوت بودیم.
این هفته هم همینجوریه، فقط فردا رو جایی دعوت نیستم که یه خورده به کارام میرسم.
امروزم خونه مامان بزرگ آقای گرامی بودیم، بعد از ظهر با خواهر شوهرم و دختر خاله اش رفتیم اطراف خرطوم و بیالوا و سقالکسار با ماشین گشتیم و اومدیم خونه.
تازه دیروزم همین جمع بدون آقای گرامی رفته بودیم شهرداری خرید.
سرجمع بخوام بگم همه پولام رفته و دیگه بی پولِ بی پولم.
ولی جدا خوش گذشت.
امروز صبح از خواب بیدار شدم یه چایی خوردم با بیسکویت،
ناهار درست کردم، برنج گذاشتم، دو قسمت سریال پوآرو نگاه کردم و بنظرم جالب نبود.
بعدش یه دوش گرفتم اومدم کل خونه رو مرتب کردم، وسایل های دفتر سازی مو تو یه جعبه بزرگ چیدم که باز جا نشد. باید دنبال یه جعبه بزرگتر باشم.
الانم میخوام یکم استراحت کنم بعد نماز بخونم و شام حاضر کنم و در آخرم برم تجمع.
امروز ناهار خونه خاله آقای گرامی دعوت بودیم، کلی بهم خوش گذشت خونه شون.
مثل همیشه اونو بازی کردیم، بعدش رفتیم تو اتاق دختر خالش از گذشته ها گفتیم، من یه خورده از دورانی که با آقای گرامی حرف میزدم براشون گفتم، از سوتی های مسخره ای که دادم،بعد دیگه رو شون جلو من باز شد و اونام از سوتی هاشون گفتن.
خلاصه روز مبادله اطلاعات و راز ها بود😂😂.
شامم خونه داییش دعوت بودیم که اونقدر خوش نگذشت، یه مهمونی عادی بود.
فردا ناهارم خداروشکر خونه ام، شامم میریم خونه داییم.
البته فردا ناهار آقای گرامی اینجاست، باید براش ناهار درست کنم.
از نتیجه عکس میذارم براتون.
امروز صبح بیدار شدم،
صبحانه خوردم، برنج شستم و غذا رو گذاشتم بپزه.
یهو به سرم زد واسه شیفت بعد از ظهر آقای گرامی کیک بپزم. همه وسایل و گذاشتم بیرون و دیدم تخم مرغ و آرد نداریم:(
مجبور شدم برم بگیرم.
کیک و آماده کردم اومدم بذارم تو فر دیدم روشن نمیشه:)))))
با کلی سعی و تلاش و با کمک خواهرم بالاخره روشنش کردم و انقدر درگیر کیک شدم که غذا رو یادم رفت.
زمانی که آقای گرامی رسید غذام هنوز آماده نبود.
تقریبا نیم ساعت بعدش غذا رو خوردیم، ظرف هارو شستم و رفتم خونه داییم که با زنداییم کمک کنم.
یه خورده هم به کار های نشریه رسیدم و بعد شام دیگه اومدیم خونه.
الانم میخوام یه کم دیگه کارای نشریه رو انجام بدم و بعدش ادامه فیلمم رو ببینم💆🏻♀.