eitaa logo
بابونه
119 دنبال‌کننده
310 عکس
17 ویدیو
1 فایل
دانشجو معلم، ساکن رشت زیبا، متولد شهریور ۸۴، عاشق گل بابونه، رنگ سبز، کتاب، فیلم و سریال. چایی با باقلوا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4325523 با احترام،ورود آقایون ممنوع. تا قدس و پس نگیریم، آروم نمی‌گگیریم!🇵🇸🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز ناهار خونه خاله آقای گرامی دعوت بودیم، کلی بهم خوش گذشت خونه شون. مثل همیشه اونو بازی کردیم، بعدش رفتیم تو اتاق دختر خالش از گذشته ها گفتیم، من یه خورده از دورانی که با آقای گرامی حرف میزدم براشون گفتم، از سوتی های مسخره ای که دادم،بعد دیگه رو شون جلو من باز شد و اونام از سوتی هاشون گفتن. خلاصه روز مبادله اطلاعات و راز ها بود😂😂. شامم خونه داییش دعوت بودیم که اونقدر خوش نگذشت، یه مهمونی عادی بود. فردا ناهارم خداروشکر خونه ام، شامم میریم خونه داییم. البته فردا ناهار آقای گرامی اینجاست، باید براش ناهار درست کنم. از نتیجه عکس میذارم براتون.
_
امروز صبح بیدار شدم، صبحانه خوردم، برنج شستم و غذا رو گذاشتم بپزه. یهو به سرم زد واسه شیفت بعد از ظهر آقای گرامی کیک بپزم. همه وسایل و گذاشتم بیرون و دیدم تخم مرغ و آرد نداریم:( مجبور شدم برم بگیرم. کیک و آماده کردم اومدم بذارم تو فر دیدم روشن نمیشه:))))) با کلی سعی و تلاش و با کمک خواهرم بالاخره روشنش کردم و انقدر درگیر کیک شدم که غذا رو یادم رفت. زمانی که آقای گرامی رسید غذام هنوز آماده نبود. تقریبا نیم ساعت بعدش غذا رو خوردیم، ظرف هارو شستم و رفتم خونه داییم که با زنداییم کمک کنم. یه خورده هم به کار های نشریه رسیدم و بعد شام دیگه اومدیم خونه. الانم میخوام یه کم دیگه کارای نشریه رو انجام بدم و بعدش ادامه فیلمم رو ببینم💆🏻‍♀.
_
هدایت شده از Backstage
*
بچه ها من یه دفتر میخوام برای ژورنال نویسی، بنظرتون بسازم یا بخرمش؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1p6ns7m&btn=بابونه
بخوام بخرمش باید هزینه کنم ولی برای درست کردنش هم ایده ای ندارم. نمیدونم چه مدلی درست کنم.
من امشب تو غرفه کتاب، ابتدای خیابون امام خمینی ام. دوست داشتین بیاین🌱.
امروز صبح تا بعد از ظهر درگیر کار های نشریه بودم، چند صفحه ای کتاب خوندم و با خانواده صحبت کردم. شب با خواهرم رفتیم تجمع، غرفه ای که دارن مربوط میشه به کتاب هایی که حضرت آقا خوندن و پیشنهاد کردن. خلاصه من چندتا پوستر متن صحبتهای حضرت آقا درمورد کتاب و عکس هاشون رو برداشتم و جلوی غرفه وایسادم. چیزی که واسم جالب بود، این بود که از افراد کم حجاب و بعضاً بی حجاب بیشتر واسشون جالب بود و میومدن عکس میگرفتن و پوستر هارو مطالعه میکردن. حتی میگفتن که مثلا این عکس و ما میدونیم کی گرفتن، یا سخنرانی شونو شنیدیم. واقعا جالب بود برام و از اون صحنه که داشتم باهاشون حرف میزدم خیلی عکس گرفتن ولی من ندارم شون. بعد این که تجمع تموم شد آقای گرامی اومد دنبال مون، رفتیم شام خوردیم و یک ساعت پیش رسیدیم خونه. الانم انقد خوابم میاد که فقط میخوام بخوابم. اگه رشت زندگی میکنین فردا بیاین غرفه ببینمت تون.
امروز صبح رفتم دوش گرفتم بعدش رفتم خونه مادرشوهرم. اونجا ناهار خوردم یه چرت زدم تا دختر خاله اش اومد، رفتیم طبقه پایین با بساط غیبت و اینا. خیلی خوش گذشت. آخر شبم همه باهم رفتیم تجمع. امشب که تو غرفه بودم ترنج خانوم نانازی رو دیدممم. وای که چقد خوشگله و نازه این بچه😭✨. یکم درمورد کتاب و اینا حرف زدیم تا رفت. الانم تو راه رفتن به گیلده ام. الان که تعطیلات داره تموم میشه حس خاصی ندارم، ولی عید خوبی بود و ازش لذت بردم.