بچه ها من یه دفتر میخوام برای ژورنال نویسی،
بنظرتون بسازم یا بخرمش؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1p6ns7m&btn=بابونه
بخوام بخرمش باید هزینه کنم
ولی برای درست کردنش هم ایده ای ندارم.
نمیدونم چه مدلی درست کنم.
امروز صبح تا بعد از ظهر درگیر کار های نشریه بودم، چند صفحه ای کتاب خوندم و با خانواده صحبت کردم.
شب با خواهرم رفتیم تجمع، غرفه ای که دارن مربوط میشه به کتاب هایی که حضرت آقا خوندن و پیشنهاد کردن.
خلاصه من چندتا پوستر متن صحبتهای حضرت آقا درمورد کتاب و عکس هاشون رو برداشتم و جلوی غرفه وایسادم.
چیزی که واسم جالب بود، این بود که از افراد کم حجاب و بعضاً بی حجاب بیشتر واسشون جالب بود و میومدن عکس میگرفتن و پوستر هارو مطالعه میکردن.
حتی میگفتن که مثلا این عکس و ما میدونیم کی گرفتن، یا سخنرانی شونو شنیدیم.
واقعا جالب بود برام و از اون صحنه که داشتم باهاشون حرف میزدم خیلی عکس گرفتن ولی من ندارم شون.
بعد این که تجمع تموم شد آقای گرامی اومد دنبال مون، رفتیم شام خوردیم و یک ساعت پیش رسیدیم خونه.
الانم انقد خوابم میاد که فقط میخوام بخوابم.
اگه رشت زندگی میکنین فردا بیاین غرفه ببینمت تون.
امروز صبح رفتم دوش گرفتم بعدش رفتم خونه مادرشوهرم.
اونجا ناهار خوردم یه چرت زدم تا دختر خاله اش اومد، رفتیم طبقه پایین با بساط غیبت و اینا. خیلی خوش گذشت.
آخر شبم همه باهم رفتیم تجمع.
امشب که تو غرفه بودم ترنج خانوم نانازی رو دیدممم.
وای که چقد خوشگله و نازه این بچه😭✨.
یکم درمورد کتاب و اینا حرف زدیم تا رفت.
الانم تو راه رفتن به گیلده ام.
الان که تعطیلات داره تموم میشه حس خاصی ندارم، ولی عید خوبی بود و ازش لذت بردم.
سیزده بدر خوب نبود،
دوستش نداشتم و خوشم نیومد.
و از اونجایی که نمیخوام خاطرات بد ثبت بشه چیزی درموردش نمیگم.
امروز و خیلی دوست داشتم،
امروز صبح با آقای گرامی رفتیم خونه شون.
آقای گرامی رفت طبقه پایین برای کلاس آنلاین من و خواهر شوهرم و مادرشوهرم بالا موندیم.
اول کادو تولد حنا(خواهر شوهرم) و بهش دادم، یکم بعدش ناهار خوردیم و استراحت کردیم تا آقای گرامی دیگه باید میرفت سر کار.
بعد از ظهر ما سه نفر انقدر خندیدیم، انقدر خندیدیم که هنوز شکمم درد میکنه.
جالب اینه درحالی این اتفاق افتاد که مادرشوهرم میخواست از حنا درس بپرسه و منم قرار بود بخوابم.
بعدش رفتیم تجمع همه باهم، دوباره تو راه کلی خندیدیم.
بعدش منو حنا رفتیم همه غرفه هارو گشتیم، منم با یه گروه بچه های دانش آموزی مصاحبه کردم(قراره مشهور شم).
بعد اونم موقع برگشت اینبار با مادر و خواهر خودم کلی حرف زدیم و خندیدیم.
خلاصه این خنده های امروز حال گرفته دو روز گذشته ام رو جبران کرد و کلی حالم بهتر شد.
خداروشکر بابت امروز.