eitaa logo
بابونه
119 دنبال‌کننده
310 عکس
17 ویدیو
1 فایل
دانشجو معلم، ساکن رشت زیبا، متولد شهریور ۸۴، عاشق گل بابونه، رنگ سبز، کتاب، فیلم و سریال. چایی با باقلوا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4325523 با احترام،ورود آقایون ممنوع. تا قدس و پس نگیریم، آروم نمی‌گگیریم!🇵🇸🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز صبح رفتم دوش گرفتم بعدش رفتم خونه مادرشوهرم. اونجا ناهار خوردم یه چرت زدم تا دختر خاله اش اومد، رفتیم طبقه پایین با بساط غیبت و اینا. خیلی خوش گذشت. آخر شبم همه باهم رفتیم تجمع. امشب که تو غرفه بودم ترنج خانوم نانازی رو دیدممم. وای که چقد خوشگله و نازه این بچه😭✨. یکم درمورد کتاب و اینا حرف زدیم تا رفت. الانم تو راه رفتن به گیلده ام. الان که تعطیلات داره تموم میشه حس خاصی ندارم، ولی عید خوبی بود و ازش لذت بردم.
_
سیزده بدر خوب نبود، دوستش نداشتم و خوشم نیومد. و از اونجایی که نمی‌خوام خاطرات بد ثبت بشه چیزی درموردش نمیگم.
امروز و خیلی دوست داشتم، امروز صبح با آقای گرامی رفتیم خونه شون. آقای گرامی رفت طبقه پایین برای کلاس آنلاین من و خواهر شوهرم و مادرشوهرم بالا موندیم. اول کادو تولد حنا(خواهر شوهرم) و بهش دادم، یکم بعدش ناهار خوردیم و استراحت کردیم تا آقای گرامی دیگه باید میرفت سر کار. بعد از ظهر ما سه نفر انقدر خندیدیم، انقدر خندیدیم که هنوز شکمم درد می‌کنه. جالب اینه درحالی این اتفاق افتاد که مادرشوهرم میخواست از حنا درس بپرسه و منم قرار بود بخوابم. بعدش رفتیم تجمع همه باهم، دوباره تو راه کلی خندیدیم. بعدش منو حنا رفتیم همه غرفه هارو گشتیم، منم با یه گروه بچه های دانش آموزی مصاحبه کردم(قراره مشهور شم). بعد اونم موقع برگشت اینبار با مادر و خواهر خودم کلی حرف زدیم و خندیدیم. خلاصه این خنده های امروز حال گرفته دو روز گذشته ام رو جبران کرد و کلی حالم بهتر شد. خداروشکر بابت امروز.
تجمع امشب*
امروز خیلی خوب بود و دلم میخواد ازش بنویسم، ولی فعلا مریضم و حالم خوب نیست‌. ان شاءالله فردا با دست پر میام،کلی حرف دارم براتون.
خدایا شکرت بابت طراح جلد جدیدم💆🏻‍♀
دیروز صبح که از خواب بیدار شدم، بعد خوردن صبحونه با آقای گرامی راه افتادیم سمت آتلیه برای تحویل گرفتن عکس و فیلم هامون. باورتون نمیشه چقدرر دوسشون دارم، از اون چیزی که فکرشو میکردم قشنگ تر شدن.تا الانم پونصد بار دیدم شون:) بعد اومدم خونه چون خواهرم یکم حالش خوب نبود واسش غذا آماده کردم، بعد رفتم یه دوش گرفتم، نماز خوندم، ناهار خوردم و بعد راه افتادم سمت شهرداری. دیروز ساعت ۴ و نیم با دخترعمو قرار داشتم. تازه از مشهد برگشته بود. خلاصه همو دیدیم و رفتیم کافه. من آفوگاتو سفارش دادم و دخترعمو هم فراپه چینو. کلی حرف زدیم، درد و دل کردیم، عکس گرفتیم، خندیدم و بعد رفتیم مسجد نماز خوندیم. من قرار بود تجمع رو بمونم و بعد برگردم خونه منتها مادرم زنگ زد گفت حال خواهرت خوب نیست برگرد خونه. منم با کلی ناراحتی و عصبانیت بابت این که برنامه ام بعد این همه روز خراب شده تجمع رو نموندم و مجبور شدم از دخترعمو خداحافظی کنم. وقتی رسیدم خونه حالم خوب بود، یکم که گذشت احساس کردم خیلی سردمه و رفتم چسبیدم به شوفاژ. ولی بعدش دیگه کاملا حالت گرفتگی بدن و ضعف داشتم. برای همین گفتم مریضم. اما آخر شب که آقای گرامی اومد یکم حال بدمو تحمل کردم تا با خانواده فیلم جشن و کامل ببینم. بلافاصله بعدش هم خوابیدم چون واقعا حالم خوب نبود. الانم بهتر نیستم ولی مثل دیشب اونقدرم حالم بد نیست. امشبم شام دعوتم و نمیدونم چه غلطی بکنم💆🏻‍♀.
_