eitaa logo
بابونه
119 دنبال‌کننده
310 عکس
17 ویدیو
1 فایل
دانشجو معلم، ساکن رشت زیبا، متولد شهریور ۸۴، عاشق گل بابونه، رنگ سبز، کتاب، فیلم و سریال. چایی با باقلوا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4325523 با احترام،ورود آقایون ممنوع. تا قدس و پس نگیریم، آروم نمی‌گگیریم!🇵🇸🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز خیلی خوب بود و دلم میخواد ازش بنویسم، ولی فعلا مریضم و حالم خوب نیست‌. ان شاءالله فردا با دست پر میام،کلی حرف دارم براتون.
خدایا شکرت بابت طراح جلد جدیدم💆🏻‍♀
دیروز صبح که از خواب بیدار شدم، بعد خوردن صبحونه با آقای گرامی راه افتادیم سمت آتلیه برای تحویل گرفتن عکس و فیلم هامون. باورتون نمیشه چقدرر دوسشون دارم، از اون چیزی که فکرشو میکردم قشنگ تر شدن.تا الانم پونصد بار دیدم شون:) بعد اومدم خونه چون خواهرم یکم حالش خوب نبود واسش غذا آماده کردم، بعد رفتم یه دوش گرفتم، نماز خوندم، ناهار خوردم و بعد راه افتادم سمت شهرداری. دیروز ساعت ۴ و نیم با دخترعمو قرار داشتم. تازه از مشهد برگشته بود. خلاصه همو دیدیم و رفتیم کافه. من آفوگاتو سفارش دادم و دخترعمو هم فراپه چینو. کلی حرف زدیم، درد و دل کردیم، عکس گرفتیم، خندیدم و بعد رفتیم مسجد نماز خوندیم. من قرار بود تجمع رو بمونم و بعد برگردم خونه منتها مادرم زنگ زد گفت حال خواهرت خوب نیست برگرد خونه. منم با کلی ناراحتی و عصبانیت بابت این که برنامه ام بعد این همه روز خراب شده تجمع رو نموندم و مجبور شدم از دخترعمو خداحافظی کنم. وقتی رسیدم خونه حالم خوب بود، یکم که گذشت احساس کردم خیلی سردمه و رفتم چسبیدم به شوفاژ. ولی بعدش دیگه کاملا حالت گرفتگی بدن و ضعف داشتم. برای همین گفتم مریضم. اما آخر شب که آقای گرامی اومد یکم حال بدمو تحمل کردم تا با خانواده فیلم جشن و کامل ببینم. بلافاصله بعدش هم خوابیدم چون واقعا حالم خوب نبود. الانم بهتر نیستم ولی مثل دیشب اونقدرم حالم بد نیست. امشبم شام دعوتم و نمیدونم چه غلطی بکنم💆🏻‍♀.
_
یادگار جشن عقد* ۱۴۰۴/۱۱/۱۵💍
دیشب شام خونه یکی از فامیلا دعوت بودم به صرف پاستا‌. فیلم جشن و گذاشتیم، چایی خوردیم، حرف زدیم، خندیدیم تا وقتی یکی دیگه از فامیلا اومد. واقعا قرار گرفتن تو جو های متفاوت خیلی روی روحیه آدم تاثیر می‌ذاره. بعد اومدن اون فامیل فضای مهمونی سمت جنگ و حمله اسرائیل و اینا رفت و همه درگیر نگرانی و استرس شدن؛ درصورتی که تا چند دقیقه قبلش هیچکس به جنگ فکر نمیکرد. فکر کردن به جنگ و دوست ندارم، تحلیل حمله دشمن یا حمله ایران رو نمیخوام بشنوم. ترجیح میدم از اون فضا دور باشم. تجمع میرم و از کشورم حمایت میکنم اما نمی‌خوام از زندگی عادی خودم فاصله بگیرم. چه جنگ باشه چه نباشه بالاخره باید زندگی کرد، چرا باید با استرس این که شاید بمب بزنن نابود شم دیگه زندگی نکنم! به شمام توصیه میکنم انقدر درگیر این که بالاخره جنگ چی میشه نباشین، زندگی کنین.
_
امروز ناهار خونه مادر شوهرم بودم، تا ساعت پنج و نیم اونجا موندم. موقع برگشت یه نمه بارون گرفت در حالی که آسمون کاملا صاف بود و خورشید قشنگ میتابید. وقتی داشتم از کوچه رد میشدم یهو شنیدم بچه ها داد میزنن که رنگین کمان تو آسمونه. من ذوق زده تر از بچه ها برگشتم داخل کوچه تا ازش عکس بگیرم😭.
_
وای از دست بعضی ایتایی ها دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار💆🏻‍♀.