دیشب شام خونه یکی از فامیلا دعوت بودم به صرف پاستا. فیلم جشن و گذاشتیم، چایی خوردیم، حرف زدیم، خندیدیم تا وقتی یکی دیگه از فامیلا اومد.
واقعا قرار گرفتن تو جو های متفاوت خیلی روی روحیه آدم تاثیر میذاره.
بعد اومدن اون فامیل فضای مهمونی سمت جنگ و حمله اسرائیل و اینا رفت و همه درگیر نگرانی و استرس شدن؛
درصورتی که تا چند دقیقه قبلش هیچکس به جنگ فکر نمیکرد.
فکر کردن به جنگ و دوست ندارم، تحلیل حمله دشمن یا حمله ایران رو نمیخوام بشنوم. ترجیح میدم از اون فضا دور باشم.
تجمع میرم و از کشورم حمایت میکنم اما نمیخوام از زندگی عادی خودم فاصله بگیرم.
چه جنگ باشه چه نباشه بالاخره باید زندگی کرد، چرا باید با استرس این که شاید بمب بزنن نابود شم دیگه زندگی نکنم!
به شمام توصیه میکنم انقدر درگیر این که بالاخره جنگ چی میشه نباشین، زندگی کنین.
امروز ناهار خونه مادر شوهرم بودم، تا ساعت پنج و نیم اونجا موندم.
موقع برگشت یه نمه بارون گرفت در حالی که آسمون کاملا صاف بود و خورشید قشنگ میتابید.
وقتی داشتم از کوچه رد میشدم یهو شنیدم بچه ها داد میزنن که رنگین کمان تو آسمونه.
من ذوق زده تر از بچه ها برگشتم داخل کوچه تا ازش عکس بگیرم😭.
هدایت شده از شاید حنان ؟!
ممکن هست آقای دکتر قالیباف برای مذاکرات به پاکستان بره یا نره. یجوری درباره مسئولین حرف بزنیم که اگه فردا روزی، خواستند آتشبس رو لغو کنن و مجدد بجنگند، ما توی ذهن مردم، اونا رو خراب نکرده باشیم! ما نیاز داریم که جایگاههای قوی از مسئولین در ذهن مردم باشه. با چسبوندن برچسب خیانت یا سازش به مسئولین سیاسی و دیپلماتیک و نظامی، فردا روزی اگه خواستن ایستادگی کنن، ما اونا رو خراب نکرده باشیم!!
امروز ناهار خونه روحی دعوت بودیم،
صبح بلند شدم یه صبحونه مشتی درست کنم که برق رفت. همسایه های مامان بزرگم ریخته بودن تو کوچه و میگفتن اسرائیل نیروگاه برق کل کشور و زده!
مامان بزرگ بیچارم با ترس زنگ زد و تعریف کرد همسایه ها چی میگفتن. همه اینا در حالی بود که فقط برق محله ما رفته بود😂.
خلاصه یک ساعت بعد برق اومد و ماهم کم کم آماده شدیم که بریم. به محض ورود چشمم به جمال جوجه اردک هاشون روشن شد و نگم براتون که چقدر گوگولی بودن:))))کل روز من با این جوجه ها گذشت.
ناهار و خوردیم و یکم استراحت کردیم و بعدش راه افتادیم سمت خونه مامان بزرگ آقای گرامی، چون تولد پسر خاله اش بود.
یه کادو قشنگم براش گرفته بودیم و همون کادو کلی بچه ها رو سرگرم کرد(بزرگترا رو بیشتر😂)
دیگه تولد و گذروندیم و شام خوردیم برگشتیم خونه.
الانم باید کار های فردا مو بنویسم و بعد بخوابم.