امروز با دخترعمو رفتیم یه کافه خیلی خوشگل و ناز با وایب سنتی،
یعنی به معنی واقعی مردم برا قشنگیش😭.
اول از همه رفتیم شهرداری اونجا همو دیدیم بعد راه افتادیم سمت مطهری تا کافه رو پیدا کنیم. خداروشکر برای پیدا کردنش زیاد اذیت نشدیم.
رفتیم داخل کافه که چندتا اتاق داشت و هرکدوم با یه وایب قشنگی با وسایل های قدیمی تزئین شده بودن. برخورد کارکناش و قیمت و کیفیتش هم خدایی خوب بود.
بعدش رفتیم یکم مغازه هارو گشتیم و برگشتیم شهرداری، نماز خوندیم، شام خوردیم و بعد رفتیم تجمع.
دیگه ساعت یازده اینا بود که خداحافظی کردیم و برگشتیم.
دیگه تا یه مدت باز دخترعمو ندارم متاسفانه💔.
احساس سرماخوردگی خفیفی دارم و رفتم زیر پتو. مامان قرمه سبزی باز گذاشته و بوش کل خونه رو گرفته. استاد سر کلاس داره درس میده و میلی به گوش دادن حرفاش ندارم، با این که صحبت هاش مهمه.
دارم به این فکر میکنم دفتر های نیمه آماده رو تموم کنم یا همچنان زیر پتو گرم بشینم؟
برم کتاب بخونم یا یه چرت بزنم؟
شایدم بمونم قرمه سبزی آماده بشه برم غذا بخورم.