دیروز خواهرم و دوستاش با دخترعموی نازم اومده بودن خونه روستا مون.
ما صبح یکم زودتر رفته بودیم و بساط ناهار و راه انداختیم که دو ساعت بعدش بقیه هم اومدن.
جاتون خالی تولد هم داشتیم.
دیگه با دخترعمو رفتیم حیاط عکس گرفتیم با بهرام و سیروس بازی کردیم کیک خوردیم و خلاصه خیلی خوش گذشت.
شبم بعد این که اومدیم خونه رفتیم تجمع.
همون افراد تو شهرداری هم دیگه رو میدیدیم میگفتیم وای خیلی وقته همو ندیدیم، چقد دلمون براتون تنگ شده بود.
بعدم عین دلقکا میخندیدیم.