روح نواز بعد چند ماه دو شب و یه روز خونه ما بود.
شب براش لازانیا درست کردم، فرداییش یه ناهار مشتی گیلانی زدیم، اشرف رویا دیدیم و اسکمو خوردیم.
ساعت شیش اینا هم راه افتادیم سمت شهرداری و تقریبا همه کتاب فروشی هارو گشتیم.
معمولا غروب دست فروشا بساط شونو تو شهرداری پهن میکنن و ماهم با کلی عشق و جیب خالی محصولاتی که اکثرا دست ساز بود و نگاه کردیم و رد شدیم💅🏻.
شبم برگشتیم خونه، فوتبال دیدیم، شام خوردیم و امروز صبحم باهم برگشتیم روستا.
خیلی خوش گذشت خدایی.