eitaa logo
بابونه
120 دنبال‌کننده
311 عکس
17 ویدیو
1 فایل
دانشجو معلم، ساکن رشت زیبا، متولد شهریور ۸۴، عاشق گل بابونه، رنگ سبز، کتاب، فیلم و سریال. چایی با باقلوا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4325523 با احترام،ورود آقایون ممنوع. تا قدس و پس نگیریم، آروم نمی‌گگیریم!🇵🇸🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد پیدا کردن کافه های قشنگ رشتم💆🏻‍♀
تا میتونید از تابستون لذت ببرید، دو ماه دیگه تموم میشه.
بابونه
خرداد 🤍
تیر ۱۴۰۵[✨️🍹🦆📚🪷🐱]
یه سوال داشتم ازتون بچه ها، خیلی برام مهمه که جواب بدین. اینجا کسی هست که علاقه زیاد به کتاب خوندن داشته باشه اما بعضی اوقات وقت نمیکنه یا انقدر درگیر گوشی میشه که دیگه حوصله اش نمیکشه بخونه‌؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4325523
ببینین من یه پیشنهاد دارم براتون، ما یه گروهی داریم با عنوان با کتاب که کلا تو فضای کتاب خوانیه، تو شهرداری هم غرفه داشتیم ۱۰ روز. یه حرکتی که زدن این بوده که گروه های ده نفره تشکیل دادن برای استمرار کتاب خوانی. شده حتی یک صفحه هم باشه هر روز خونده بشه. اگه موافق باشین من لینک میذارم، هر کس هر کتابی رو که دوست داره یا داره میخونه اول یه خلاصه ازش میگه، بعد میگه چتد صفحه اس و قصد داره روزی چند صفحه بخونه. کار خاصی هم نیاز نیست بکنید فقط این که هر شب اعلام کنید چند صفحه خوندین. در انتها هم اگه نکته ای در مورد کتابی که خوندین میگین یا اگه دوست داشتین یه تیکه از متنش و بذارین. موافقین؟
نمیدونین چقد ذوق دارم با بچه های جدید دوست بشیم و کتاب بخونیم😭😭.
خب بچه ها ده نفر مون تکمیل شد، من لینک رو برداشتم. ان شاءالله با این ده نفر به نتیجه رسیدیم باز لینک رو میذارم😌✨.
امروز صبح ساعت ۸ بیدار شدیم، صبحانه خوردیم و آماده شدیم بریم مهمونی خونه عموم تو رودبار. از زیبایی جاده و راه که نگم براتون، به معنی واقعی کلمه کیف کردم. حدود یک ساعت و خورده ای بعد رسیدیم مقصد. برامون شربت آوردن که من به جای شربت چایی خوردم. بعدش رفتیم سراغ ناهار که جاتون خالی کباب مرغ و گوشت بود با فسنجون که مردم برا گوشت غازش، از خوشمزگیش نگممم. بعد ناهار همه استراحت کردن، زن عموم خمیر نون آماده کرد و تا خمیر پف بگیره آماده شدیم بریم امام زاده محتشم. یه جاده خیلی خوشگل و سبز داشت و از خود امام زاده که نگم، فکر کن وسط یه جنگل بزرگ امام زاده بود! بعد اون به پیشنهاد زن عموم یه جادا سخت و طی کردیم تا به بهشت واقعی برسیم. اون لحظه که رسیدیم هوا بوی زندگی میداد. صدای زنگوله گوسفند ها، باد خنک، دشت بزرگ کنار کوه ها؛خییلیب زیبا بود، خییلی. بعد گرفتن کلی عکس و فیلم از اون بهشت برگشتیم خونه. زن عموم برامون نون پخت و بعد خوردن نون گرم محلی خداحافظی کردیم و برگشتیم. واقعا یکی از بهترین روزای زندگیم بود. جای روحی جونمم خالی که نتونست بیاد:(