آداب و رسوم جاهلی از همین بت پرستی شروع شد.
به قدری به کثافت کشیده شدن که هرچی بگم، کم گفتم!
مثلا تصویب کردن غیر از افراد معدود و محدود، زن و مرد باید لخت مادرزاد طواف کنن دور کعبه!
انواع و اقسام زنا داشتن، تا دلتون بخواد طلسم و دعا مینوشتن، راحت خیانت میکردن و راحت هم رو متهم به خیانت میکردن.
بعد دیگه اینطوری نبود که دیگه فقط کاهنشون با جن ارتباط داشته باشه
خودشونم ارتباط میگرفتن و تازه برای جن قربونی میکردن و اسمشم میذاشتن ذبایح الجن!
حیوونا رو به شدت اذیت میکردن، کثیف بودن، به بدترین شکل برده داری میکردن و کلا یه کثافتی اطراف خونه خدا رو گرفته بود!
توی این اوضاع داغون، یه خونوادههایی همچنان حنفی و بر آیین ابراهیم خلیل باقی مونده بودن!
اونا معمولا تو کوه و کمر زندگی میکردن و کمتر تو شهر بودن.
خیلی از اینا از قبیله قریش بودن. قبیلهای که قصی بن کلاب از اونا دنیا اومد!
البته همهی قریش حنفی و همه ی خزاعه بتپرست نبودن!
در ادامه میبینیم که چه قریشیهای بتپرست و چه خزاعیهای حنفیای ایفای نقش میکنن!
همونطور که گفتیم، تو اون اوضاع فاجعه جاهلی برخی از افراد هنوز حنفی و یکتاپرست مونده بودن. اکثر اونا از فرزندان حضرت اسماعیل بودن.
در یکی از همون خانواده ها که زوجی به نام کلاب و فاطمه زندگی میکردن، پسری به دنیا اومد به نام زید.
زید یک خواهر و یک برادر دیگه ام داشت و تعداد خواهربرادراش از این فراتر نرفت، چرا که پدرش یعنی کلاب به زودی فوت شد!
مادر زید، با یه فرد به نام ربیعه قضاعی که اون هم از فرزندان حضرت اسماعیل بود ازدواج کرد. بعد از ازدواج همراه همسرش و البته زیدِ شیرخوار، به قبیله قضاعه رفت. این قبیله بیرون از مکه بود، به همین دلیل مردم به زید لقب قصی دادن؛ یعنی از وطن دور افتاده.
مادر قصی، در این مدت فرزندی به نام رزاح به دنیا اورد که برادر ناتنی قصی شد. در ادامه به نقش این برادر هم میرسیم.
بعد از مدتی که زید یا قصی بین قضاعه زندگی کرد، یه روز مردی بهش گفت تو از ما نیستی! باید به شهر و دیار خودت برگردی. قصی که تعجب کرده بود رفت پیش مادرش و ماجرا رو پرسید. مادرش جریان رو براش تعریف کرد و گفت تو از نظر نسب و جایگاه اجتماعی، بسیار بهتر از این مردمی و جایگاه قصی رو گفت.
قصی که نوجوان بود، تصمیم گرفت به مکه و پیش قوم و قبیله خودش یعنی قریش برگرده.
برای همین صبر کرد و با اولین کاروان حاجیان راهی مکه شد و به سرزمین خودش برگشت.
حالا این ظاهر ماجراست
احتمال دیگهای هم وجود داره.
ببینین، تو کتابای یهودیا گفته شده بود که منجی از نسل اسماعیله. خب اینا نمیخواستن اینو بپذیرن. میخواستن خدا رو تو منگنه بزارن که از خودشون باشه! یه عدهشونم کاری نداشتن، فقط میخواستن نباشه! با خدا بجنگن! آبا و اجدادشم میدونستن کیه و براش نشونه ام داشتن که در ادامه میگم براتون بعضیاشونو.
برا همین بخشی از اینا از اورشلیم کوچ کردن و به اطراف مکه رفتن.
نظریهای که وجود داره اینه که پدر قصی، یعنی کلاب توسط اینا ترور شد. چون منطقی نبود تو اون سن و سال فوتش.
بعدشم قصی همراه مادرش فاطمه، بصورت ناشناس توسط یکی دیگه از فرزندان اسماعیل رفت به خارج از مکه تا فرزندشو آروم بزرگ کنه...
مثل پیامبر اکرم که با حلیمه سعدیه رفت به بیابونا تا ناشناس بزرگ شه.
چون همونطور که اون یهودیا میدونستن، اجداد پیامبر هم میدونستن و حفاظت میکردن تا موعود بالاخره دنیا بیاد.
ولی خب بالاخره نمیشده همین طور به بیابونا فرار کرد تا جون حفظ بشه!
وقتش بود که مکه دوباره به دست فرزندان اسماعیل اداره بشه و با گرفتن قدرت، جون فرزندان اسماعیل و اجداد منجی بهتر حفظ شه!
پس قصی به مکه برگشت!
بعد از مدتی که خوب اوضاع و احوال مکه رو رصد کرد، فرآیند گرفتن قدرت از خزاعه رو شروع کرد.
اولین گام، جمع کردن قریش بود!
تو قسمت قبلی گفتیم قریش، تو بیابونا و کوها و اینا پراکنده بودن، قصی همهی اونا رو جمع کرد و متحد کرد. برای همین بهش لقب "قریش" هم دادن. بعد قصی به عنوان بزرگ و حاکم قریش شناخته شد.
بعد از اون، گفت تولیت کعبه و امور زائرا، حق قریشه. پس شما خزاعیا باید برید پی کارتون و اینو بدین به ما!
خزاعیام قطعا چنین قدرتی رو ول نمیکردن، پس گفتن:"نه."
اینجا بود که قصی نامهای نوشت به برادر ناتنیش رزاح که بالاتر معرفیش کردیم و ازش برای جنگ کمک خواست! رزاح به کمکش اومد و اونا با قبیله صوفه جنگیدن. چنان جنگی در گرفت که خزاعه دیگه حساب کار خودشو کرد و گفت ما جنگ نمیکنیم باهات!
ولی قدرت رو هم تحویل ندادن
قصی بیخیالشون نشد و بهشون حمله کرد و انقدر جنگ سختی شد، که تهش هر دو طرف به حکمیت راضی شدن!
در حکمیت هردوطرف دلایلشونو گفتن و حکم، رای به برتری قصی برای تولیت کعبه و در حقیقت حکمرانی به مکه کرد.خزاعه مجبور شدن برن و قدرت رو به قصی، بزرگِ قریش بسپارن!
اینجا بود که شروع اصلاحات قصی، جد پیامبر اسلام رو شاهدیم!
اون سمت هایی مثل سقایت(آب دادن) حاجیان، کلید داری و پرده داری کعبه،مهمانداری از حاجیان و ... رو به عهده گرفت و این قدرت بسیار عظیمی بود.
اولین اقدام جناب قصی این بود که نخلهای دور کعبه رو قطع کرد و به قریش گفت اینجاها ساکن شین!
وقتی ساکن شدن، گفت خب حالا شما جیرانالله، یعنی همسایهی خدا هستین! پس رسیدگی به زایرای بیت الله به عهده شماست.
اینم بگم از زمان حضرت آدم اطراف کعبه محل زندگی فرزندان ایشون بود و بعدم فرزندان اسماعیل. اصلا کعبه مرکز شهر بود ولی تو جاهلیت دورش نخل کاشتن.جناب قصی دوباره اونجارو مرکز شهر کرد
کار دومی که جناب قصی انجام داد، این بود یه خونه در نزدیکی کعبه ساخت و اسمش رو دارالندوه گذاشت. این خونه، نقش دارالحکومهی اون زمان رو داشت. سران قریش به رهبری بزرگ قریش و مکه یعنی قصی بن کلاب، در این خونه جمع میشدن و درمورد مسائل مختلف مثل جنگ، تجارت، و کلا درمورد همه ی مسائل بحث و مشورت می کردن و تصمیم میگرفتن.
جناب قصی چنان مورد توجه مردم قرار گرفت که حتی برای ازدواجشون و خرید و فروشاشون به این خونه میومدن و با قصی مشورت میکردن.
بعد ایشون یه سری قانون وضع کرد و گفت هر تصمیمی تو دارالندوه گرفته میشه، باید با این قوانین مطابق باشه