شب معراج، وقتی جبرئیل پیامبر(ص) رو از اون سفر پرماجرا برمیگردونه، قبل خداحافظی کمی صبر میکنه..
رسول خدا میپرسن حاجتی داری؟
جبرئیل میگه:" یا رسول الله، خداوند خواسته سلامِ او را به خدیجه برسانی... سلام مرا هم برسان!"
رسول خدا که به خونهی پرمحبتشون برمیگردن، "السلام علیک یا خدیجه" رو از جانب خدا به حضرت میرسونن و سلام جبرییل رو هم..
خدیجه(س) پاسخ میده:" ان الله هو السلام و منه السلام و الیه السلام...و علی جبرئیل سلام!"
معرفت؟ عرفان در محضرِ این بانو، زانوی ادب بر زمین زده و درس میگیره....
حضرت خدیجه یا ۳ سال از پیامبر بزرگتر بودن و یا همسن ایشون بودن. سن ایشون موقع ازدواج بین ۲۵ الی ۲۸ ذکر شده.
ایشون از دوران نوجوانی تجارت رو شروع کردن و همچنین شاعر هم بودن. کلی شعر برای محبوبشون، حضرت محمد(ص) سرودن💚
ایشون تنها یک بار ازدواج کردن و برخلاف برخی منابع که میگن قبلا ازدواج کرده بودن، تنها همسرشون حضرت محمد(ص) بودن💚
توی عصر جاهلیت، حیا و عفت تا حد خییییلی زیادی از بین رفته بود! نمیخوام ذکر کنم کامل ولی پوشش تقریبا معنایی نداشت. انواع کثافتکاریای جنسی صورت میگرفت و اکثر زنان تقریبا هیچ حیایی نداشتن.
در چنین شرایطی، حضرت خدیجه(س) با اینکه پیشهی تجارت رو انتخاب کرده بود، لقبِ "طاهره" رو گرفته بود💚بانویی پاک که مردم از شدن عفت و حیا در ایشون متعجب میشدن و نمیدونستن چطور میشه زنی اینقدر پاک باشه؟ پس حضرت رو طاهره خطاب میکردن.
اگر احساس میکنین نمیدونم که چه کسانی متهم درجه اول مسمومیت و شهادت پیامبر(ص) هستن، از پیامِ پین کانال دوقسمتِ زنان و سقیفه رو بخونین... اطلاع دارم!
ولی وقتی دعوای امالمومنینی برمیدارین، انگار یاد اون حدیث امیرالمومنین میفتم که فرمود:"
الدهر انزلنی ثم انزلنی ثم انزلنی حتی قیل معاویه و علی"!!!!!
اگر برخی مغرضین، تلاش در پررنگ کردنِ امالمومنینی یک نفر و بالا بردنِ این مقام دارن، چون چاره ندارن! چیز دیگه ندارن! یک تیکه شیشه برداشتن و میگن الماسه الماسه!
ما جای اینکه وایسیم بگیم نخیر این الماس مال ماست، باید شفاف کنیم که خیر، این شیشهست! نه الماس!
الماسِ واقعی دست ماست و والاتر از شیشههای شما!
بیاید تبیین کنیم نباید زنی که روایت کردیم ثروتش و جانفشانیهاش رو،
با زنانی که شان نزول ایات ۲۸ و ۲۹ احزاب و ۱ الی ۵ تحریم هستن،
حتی در کلام مقایسه کنیم!!
چه رسد که دعوا کنیم!!!
حضرت خدیجه(س) از ثروتمندترین زنان روزگار بودن. برخی از منابع میگن مالالتجارهی ایشون رو ۸۰ هزار شتر میکشیده!!
در منزلشون بیش از ۴۰۰ خدمتکار داشتن و در پشت بام منزلشون رو با حریر سبز، سایبان درست کرده بودن که با طناب ابریشمی محکم شده بود و در این استراحتگاه، مردان و زنان و یتیمها رو راه میدادن و بهشون خدمترسانی میکردن.
گفته شده منزلِ حضرت خدیجه به حدی بزرگ بود که همهی مردم مکه در اون جا میگرفتن!!
زنی که کلی بچه از دست داده، میترسه خب!
میترسه نکنه این یکی هم...؟
پس باید روی چشمش مراقبش باشه
اما مجبور میشه با دختر بچهی ۳ ۴ ساله به حصر میره و هیییچ غذایی نداشته که به بچه بده؛ بچهای به نام فاطمه که قرار بود کوثرِ پدر باشه...
چیکار کنیم؟ توی شعب ابی طالب که یه خرما رو سه نفری میخوریم، چطور به این بچه تقویتی برسونیم؟ نکنه مریض بشه... نکنه؟
اما نه، خدیجه قویتر از این حرفا بود! دختر ۳ سالهش رو بغل میکرد و سعی میکرد با ارتباطاتِ قدیمی از زمانِ ثروتمندی، کمی تجارت کنه و به مسلمونای محصور در درّهی ابوطالب کمی غذا برسونه
در واقع همون خرمایی که ۳ نفری میاوردن رو خدیجه سر سفرههاشون میذاشت
بلد بود دیگه! راه و رسم تجارت رو میدونست... علم داشت! با وجود تحریمهای سخت و محاصرهی شدید، نذاشت کسی از گرسنگی بمیره، نذاشت مسلمونا کم بشن، این مادرِ بزرگوارِ زهرای مرضیه ...🌸🌱
و تمام این مدت، محبتش به محمد(ص) قطع نمیشد! شعر میسرود، شعر میسرود و میگفت محمدِ من(ص) ! تماشا کردن چهرهی تو، برای من بهتر از سلطنت دائمی و نعمتهای شب و روزه
میگفت فدا کردنِ ثروت در راهِ تو، چیزی مثل گرفتنِ ناخن برای منه !(واقعا نقل شده اینا ازشون)
همسرش بارها وعده داده بود که نسلش پربرکت میشه؛ با وجود این که میدید بچههاش جلوی چشمش پرپر میشن، شک نکرد!
روزی که باردار شد به کوثر(س)، میدونست قراره فرق کنه...! اما هیچکس برای کمک توی تولد بچه نیومد!
هیچکس از اون زنان و مردانی که روی پشت بام رویایی خونهش جاشون داده بود و سیرشون کرده بود و یتیمایی که بزرگ کرده بود و دستهایی که گرفته بود، نیومدن به این زن تنهایی که کمک میخواست کمک کنن...
گله نکرد، به محمد(ص) شکایتی نکرد، فرشتهها برای کمکش اومدن... بانوانِ بهشتی اومدن...
فاطمهش به دنیا اومد...🌸🌱
حالا تصور کنید زنی با این جمال و کمال و ثروت، همهی ثروتش رو در راه خدا میده!
همهی ثروت یعنی اون ۸۰ هزار شتر (هر ۱۰۰ شتر ۱میلیارد و ۲۰۰ )، بارِ اون شترها که ابریشم و حریر و .. بوده، اون خونهی بزرگ، اون همه خدمتکار و کلییی چیز دیگه
از همهی اینا فقط ۲ پوستین باقی میمونه که این زوجِ بینظیر، روش میخوابیدن و روی خودشون میکشیدن!!
بقیهش رو همه در راه خدا میدن میره!
پدر ایشون هم ثروتمند بودن و حضرت خدیجه، سختی مالی تو زندگی نداشت! اینطوری نبود بگیم عادت داشته به این سختیا
نه، تو نعمت و ناز بزرگ شده بوده اما ایمانش انقدررر بوده که از خونهای به اون بزرگی که کل اهل مکه توش جا میشدن میرسه به یه اتاق ۲۰ متری که پوستین توش بوده فقط!
و تو تمامِ اینا، خم به ابرو نمیاره. هیچی! حتی اظهار ناراحتی یا سختی نمیکنه و همواره لبخند میزنه...
وقتی خدیجه (س) رفت، فاطمه(س) بیتاب شد.. به آغوش پدر رفت و پرسید مادرم کجاست؟!
خدا بیتابی زهرای ۵ ساله رو نمیخواست! جبرییل رو فرستاد که بگه :" یا محمد(ص) به فاطمه سلام برسان و بگو مادرت، در خانهای در بهشت است! از یک قطعهی بلورین ساخته شده که پایهاش از طلا و ستونش یاقوت سرخ است، در کنار او، آسیه و مریم قرار دارند.."
فاطمه(س) دخترِ همون مادر بود! در جواب به جبرئیل گفت :" ان الله هو السلام و منه السلام و الیه السلام..."
وقتی محاصره تموم شد و از شعب ابی طالب بیرون اومد، خستهتر از این بود که بتونه ادامه بده... سخت بود، سخت گذشت! همراهی محمد(ص) در این سالها، کارِ فولاد هم نبود! خدیجه اما از الماس بود، یاورِ بامعرفتِ محمد(ص) که همه چیزش رو برای خدا گذاشت و لحظهای به همسرش گله نکرد، نور و مادرِ نور و یاورِ نور ✨ اما ابتلای محمد (ص) که از تمام پیامبران بیشتر بود، به رفتن خدیجه از این دنیا رسید!
بعد از اتمامِ حبس در شعب ابی طالب، خدیجه رفتن رو آغاز کرد. فاطمهی کوچکِ ۵ سالهش رو به عزیزانش سپرد و وصیت کرد. خداوند از بهشت، کفنی برای او فرستاد. رسول خدا بر بالینش نشسته بود و میگفت زمانی که رسیدی، سلام منو به همنشینهات برسون!
خدیجه پرسید همنشینای من کی هستن یا رسول خدا؟ محمد(ص) پاسخ داد:" مریم و کلثوم(خواهر موسی) و آسیه!"
خدیجه در انتظار دیدار حق بود که محمد(ص) بار دیگه گفت عزیزم، همسرم، مگه نمیدونی خداوند در بهشت هم تو رو همسر من قرار داده؟
خدیجه گفت بالرفاء والبنین یا رسولالله ...
یعنی به مبارکی و گوارایی یا رسول خدا ...
و چشمهاش رو برای بار آخر، با محبت به چشمهای محبوبی که تمام زندگی و جان و محبتش رو براش داده بود دوخت و برای همیشه بست ...
بعد از ازدواج با رسول خدا، چندباری بچهدار میشن اما اون بچهها همگی تو خردسالی فوت میشن!
طعنه و کنایه از اینور و اونور میریزه:
- خدیجه! کسری و قیصر خاستگارت بودن، با یتیمِ ابوطالب ازدواج کردی و تمام ثروتت رفت!
- خدیجه! بچههات میتونستن شاهزاده و شاهدخت و ولیعهد باشن؛ اما با محمد ازدواج کردی و الان بچههات یکی پس از دیگری توی بچگی، جلوی چشمت از دستت میرن...
- خدیجه! ثروت و مکنتی داشتی، چندصد خدمتکار داشتی، الان چی؟ مجبوری با دستای پینه بسته نون بپزی برای پیروانِ فقیرِ شوهرت..!
- خدیجه....!