احتمالا اسم شاهسلطانحسینصفوی رو بهعنوان آخرین پادشاه صفویه شنیدین.
وقتی محمود افغان حمله کرد، این پادشاه به خیال اینکه اگر تسلیم شه، محمود افغان کاریش نداره، بدون دفاع تاج پادشاهی رو تقدیم میکنه و میره به حبس خانگی.
ولی خب هرگز افرادی که ذلت رو میپذیرن سرانجام خوبی ندارن. افغانها دختر بزرگ شاهسلطانحسین رو به اجبار به ازدواج خودشون درمیارن. همسرش رو به کنیزی میگیرن و ملکه ایران مجبور بوده با لباس خدمتکاران، به شاه افغان خدمت کنه. خود شاهسلطانحسین هم بعد مدتی اسارت، همراه صدها نفر از بزرگان خاندان صفویه کشته میشن...
هفت سال بعد، شاه تهماسب دوم، پسر شاهسلطانحسین همراه با سردار نادر(که بعدها نادرشاه افشار میشه) وارد اصفهان میشه، میبینه انقدر شهر توسط افغانها ویران شده که چیزی باقی نمونده. در تاریخ اومده انقدر از دیدن ماجرا غم بهشون وارد میشه که همونجا های های گریه میکنن.
درسته که بعد از شاه سلطان حسین، شاه تهماسب دوم و بعدش حتی شاه عباس سوم(که بچه ۸ ماهه بوده) به حکومت میرسن، اما تاریخ شاه سلطان حسین رو بیشتر شاه اخر صفوی اعلام میکنه.
ولی با این وجود قصه شاه تهماسب دوم هم جالبه
شاه تهماسب مدام میخواست یه طوری با کشور قدرقدرت اون زمان، یعنی عثمانی مذاکره ی صلح کنه. این بنده خدا یه بار قبل پس گرفتن اصفهان، با عثمانی میبنده و یه تعداد زیادی از شهرهای ایران رو میده میره، فقط برای اینکه عثمانی تعهد بده ازش حمایت کنه. گرجستان و تفلیس و آذربایجان رو میده میره!
یه سری شهرم میده ب روسیه، مثلا سه استان شمالی ما، یعنی گلستان و گیلان و مازندران.
با خودشم میگه امضای امپراطور روس و امپراطور عثمانی تضمین است دیگه! کمکم میکنن بقیه ایرانو پس بگیرم.
بعد که میره بقیه ایرانو بگیره،روسیه که کلا خودشو میزنه به اون راه و عثمانیم به دشمن تهماسب کمک میکنه🤝
خلاصه تهماسب دوم که فایده ای از سمت اینا نمیبینه، با کمک نادرافشار که در خراسان یواش یواش قدرت گرفته بوده و از بردگی، به حاکمیت خراسان رسیده بوده، میره سراغ افغانها و این بار بیرونشون میکنه.
منتها تمام اینا به نام نادر بوده. کمتر کسی از تهماسب یاد میکرده. چه بسا در بعضی جنگها، تهماسب حتی پشت نادرم خالی میکنه! مثلا قول میده سرباز بفرسته ولی نمیفرسته🤝با این وجود نادر در همون جنگام پیروز میشه و تهماسب در اذهان عمومی بد، و نادر خوب میشه!
نادر بارها به تهماسب گفته بود که آقا، من با سلطنتت کاری ندارم! همین شمشیر خودمو میزنم! و اینو واقعا اثبات کرده بوده. منتها تهماسب میخواسته بازم خودشو تو ذهن مردم بالاتر از نادر ببره.
چیکار میکنه؟! میگه خب جنگیدن که نه بلدم نه جیگرشو! از در دیپلماسی وارد میشم🤝 کدوم دیپلماسی؟! دیپلماسیِ بدیم بره!
این بار از تبریز تا کرمانشاه رو، که نادر فتح کرده بوده به تازگی، به عثمانی میده و میگه تیریخیدا این دفعه امضاتون تضمین باشه🥺 منو به رسمیت بشناسین و مشکلی پیش اومد کمکم کنین🥺
خبر به نادر میرسه و این بار دیگه کلهش قاطی میکنه و میگه فلان فلان شده، من که گفتم وفادارم، باز رفتی غش کردی تو دامن اونا؟!
این وسط ی بخشی از افغانهام برا نادر توییت میفرستن که نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟! نادرم میگه اکی👍و افغانها هم به سپاهش ملحق میشن(یه طایفهایشون ک با اون افغان قبلیا فرق داشتن و اون زمانم ایرانی بودن)
بعد نادر به تهماسب میگه ک غلط کردی شهرای ایرانو بخشیدی. اون معاهده کلا خسارت محضه و ما قبول نداریم و به عثمانیم نامه میزنه ک ما قبول نداریم و باهاتم میجنگیم اگر ادعایی سر تبریز تا کرمانشاه کنی!
بعد میره اصفهان، تهماسب رو عزل میکنه و پسر ۸ ماهشو به تخت مینشونه
خودشم میشه نایب السطلنه و بعد مدتیم سلطنت رو کلا به دست میگیره. نادر مناطق قبلی ایران رو فتح میکنه و دوباره یکپارچگی رو به ایران میبخشه و تا هند لشگرکشی میکنه. توسط مورخا به نادرشاه افشار لقب ناپلئون آسیا داده شده.
حضرت امام جواد توسط همسرشون، ام الفضل، دختر مامون به شهادت رسیدن.
ایشون ۲ همسر داشتن که یکی بانو سمانه، مادر امام هادی(ع) هستن و دیگری ام الفضل
ام الفضل در زمان حیات امام رضا(ع) به اجبار مامون، نامزد امام جواد(ع) شد. مامون به چند دلیل این کار رو انجام داد
تنها فرزند امام رضا(ع)، امام جواد بودن و مشخص بود ایشون امام بعدی هستن. بنابراین مامون خواست که یک جاسوس در منزل امام بعدی داشته باشه.
دومیش این که امیدوار بود ام الفضل، یه بچه از امام جواد به دنیا بیاره! فرزندی که نسبش به خاندان امامت میرسه و میتونه ادعای امام بودن بکنه و پدربزرگشم که مامونه!!!
اما این توطئهشون به در بسته میخوره و ام الفضل هیچ فرزندی نمیاره، بلکه تمام بچههای امام جواد(ع) از بانو سمانه بودن.
در مورد اینم که چرا حضرت با ام الفضل ازدواج کردن، حرفای زیادی زده شده. گفته شده یکیش نجات دادن شیعیان بوده. هم چنین نجات جان خودشون، چون هنوز امام بعدی، امام هادی(ع) دنیا نیومده بودن و در صورت سرپیچی، مامون ایشون رو شهید میکرد.
بعد از اینکه ام الفضل به امام زهر داد، ایشون قاتلشون رو نفرین کردن.
ام الفضل هم به یه بیماری لاعلاج دچار شد که نمیتونست به کسی بگه! تمام ثروتشو در راه درمانش خرج کرد ولی فایده ای نداشت و در فقر و بیماری مرد.
برادر ام الفضل، جعفر پسر مامون هم کسی بود که نقشهی شهادت رو کشید. اونم به مرض جنون مبتلا شد و بر همین مرض بود تا مرد.
خیلی سخته که آدم تو خونهی خودش، جاسوس و دشمن داشته باشه. اونم همسرش، کسی که نزدیک ترینه بهش!
امامجواد(ع) و جدشون امام حسن(ع) - از طرف مادری- خیلی از این جهت غریبن...
یه صلوات برای آقا امام جواد(ع) بفرستین و منم دعا کنین❤