هام گفت حاجت من از شما اینه قرآن رو بهم یاد بدی! حضرت رسول(ع) به امیرالمومنین(ع) که کنار ایشون نشسته بودن، دستور دادن به نتیجهی ابلیس قرآن یاد بدن!
هام پرسید یا رسولالله! این فرد که معلم من قرار دادین چه کسیه؟
پیامبر گفتن ای هام! تو وصیِ رسولانِ قبل از من رو میشناسی؟! هام گفت بله و اون افراد رو نام برد؛ مثل شیث، سام، یاسر، شمعون !
پیامبر پرسیدن اونارو چه طور افرادی دیدی؟
هام گفت زاهدترین مردم در دنیا و پررغبتترین به آخرت!
پیامبر فرمودن پس درمورد وصیِ محمد(ص) چی میدونی؟
هام گفت او الیاست! پسرعموی محمد(ص)
حضرت پیامبر(ص) فرمودن :« او همین علی(ع)، وصی و برادرم و زاهدترین مردم در دنیا و پررغبتترین اونها به آخرت است»
پس هام بر امیرالمومنین سلام کرد...
امیرالمومنین هم سورههایی از قرآن رو به هام یاد دادن، تا جایی که رسول خدا کافی دونستن.
هام بعد از یادگیری سورهها رفت...
سالها گذشت
طی این سالها خبر نداریم که هام چیکار کرد
چه گرفتاریایی داشت!
قطعا ابلیس، فرزندش رو که شیعهی امیرالمومنین(ع) شده، راحت نمیذاره، اما نمیدونیم چطور شد و چی شد تا جنگِ صفّین
جنگِ امیرالمومنین(ع) و معاویه!
توی اون جنگ، شبی بود به نام لیلهالهریر! یعنی شبِ زوزه!
میگن معاویه اون شب آنقدر در تنگنا بود که گویی سگی زوزه میکشه! تنگنای جنگ!
میگن اون شب هامبنهیم کنارِ امیرالمومنین(ع) بوده، اما صبح دیگه نه!
از علت نبودنش سوال میکنن و حضرت جواب میدن:« هامبنهیم، رحمتاللهعلیه، کشته شد!»
اینکه هامبنهیم چطور در جنگ صفین، در رکاب امیرالمومنین(ع) به شهادت رسید، نمیدونیم!
شاید به شکل انسانی دراومده و شهید شده
شاید به همون شکلِ جنّیِ خودش، در نبرد پنهانیای که پشتِ نبرد صفین بوده کشته شده!
هرچی که هست، این سرانجامِ عجیب و شگفتانگیزِ فرزندِ ابلیسه!
جنی که بابابزرگش، فرماندهی بدیهای عالمه و خودشم از فرماندههای سابق بابابزرگش بوده، اما به رحمتِ محمدِ مصطفی(ص) شیعهی امیرالمومنین(ع) و شهیدِ راه ایشون میشه...
داستان کاملش رو براتون تعریف کردم اما اگر خودتون هم خواستید بخونید، توی جلد ۳۹ کتاب بحارالانوار این قصه و قصهی چند جن دیگه که خدمت پیامبر(ص) رسیدن اومده.
ولی بهنظر من داستان بچهی ابلیس که شیعه میشه و شهید هم میشه، از همش عجیبتر، هشدارآمیزتر و پرعبرتتره:)
در سورهی نجم، آیات ۴۷تا۴۹ ما میبینیم که خداوند میفرماد بوجود آوردن جهان دیگر بر عهده خودشه! و او ما رو توانگر میکنه؛
یهو میفرمان که و او ربِّ شعراست!
آیا یهویی خدا از ستاره حرف میزنه؟ قبلش که به نظر نمیاد! داره از جهان دیگر و سرمایه و... صحبت میکنه.
اما خب برای پاسخ، اول بریم ببینیم این شعرا چیه!
شعرا در واقع ستارهی شعرای یمانیه. یه ستاره که در ناحیه یمن ظهور میکرده و بخاطر همین به این نام معروف شده. بسیار درخشان و پرنوره و در آسمون راحت پیدا میشه؛
اما نکته اینجاست که این ستاره، قبلاً پرستیده میشد!
احتمالاً تو کتاب تاریخ مدرسه، از تمدن آشور خوندین! آشوریها فقط یه قوم وحشی و تجاوزگر نبودن، اونا امکانات بسیار قویای هم داشتن و جالب اینکه اونا هم جنپرست بودن:)
آشوربانیپال، یکی از مهمترین پادشاهانِ آشوره که با خداش اینطور صحبت میکنه:
«حرف بزن تا خدایان یاریات کنند
داوری کن و وحی خویش را نازل فرما
دستهای ملتمسم را بگیر و تضرعم را بشنو
افسون را از من دور کن و خطایم را نادیده بگیر» از کتاب تاریخ جادوگری؛ ایرج گلسرخی
اینجا، این پادشاه داره از شعرای یمانی میخواد که جادویی که روی اونه و باعث بدشانسیش شده رو برطرف کنه🤝
ستارهی شعرای یمانی اسامی دیگه هم داره! در فرهنگهای دیگه به اسامی دیگه اومده:
در اروپا؛ سیریوس!
در ایران؛ تیشتر یا تیر!
در مصر؛ تحوت!
این ستاره با این اسامی در این فرهنگها، به عنوان نمادی از یک ایزد پرستیده میشده!
آیا اونا خود ستاره رو میپرسیدن؟ خیر!
بلکه اونا شعرای یمانی رو نمادی از یک خدا میدونستن که در واقع، یک جن پلید بود!
حالا دونه دونه اینارو بررسی میکنیم.
تیشتر یا تیر، خدای باران در ایران باستانه. اونا اونو بصورت یه ایزد میپرستیدن. زمانی که زرتشت اومد اینا از بین رفت و زرتشتیا همون خدای یگانه رو میپرستیدن، اما با مرور زمان دوباره ستاره پرستی رو وارد آیین زرتشتی کردن.
در ایران، اوضاع بهتر بود اما در مصر نه!
الههی ستارهی شعرای یمانی در مصر، تحوت بود!
خدای خرد
خدای باران!(مثل تیر یا تیشتر)
خدای جادو
خدای اختراعات
و خدایی که در دنیای دیگر، مردگان رو قضاوت میکنه!