eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
87 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
‼️ خبر مهم ‼️ فصل دوم رمان با نام " نبض زندگی " از یکم فروردین ماه در چنل قرار خواهد گرفت 🧸🤎 از دستش ندین 😉 رمان جدید نبض زندگی به قلم بهار 🖋 تنها در چنل زیر : @hamjid_story @hamjid_story @hamjid_story
https://eitaa.com/Ahangi_Life/1495 مرسی دورت بگردم 🫂🫀
داشتم پارت ۱۰ رو مینوشتم دیدم یه مردی تو تلویزیون درمورد تصادف داره حرف میزنه🙂😂
بچه ها من انتظار داشتم الان ناشناس پر از پیام باشه ولی دیدم فقط یکی دوتا بود مگه پارت نمیخوای؟ 😉
بلاخره خرچنگ رو دیدم🥲💚
اسم داداش سعید مجید بود😭✨
چرا لباسای سعید انقد قشنگ بودننن😭😭✨💚
سلام مرسی تو خوبی؟ خوشبختم جغد عزیز😂✨ قربونت برم❤️🥺 خوشبختم گلسا جانم🫂🤍 بله نازی ☺️
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
سلام مرسی تو خوبی؟ خوشبختم جغد عزیز😂✨ قربونت برم❤️🥺 خوشبختم گلسا جانم🫂🤍 بله نازی ☺️
برای کسایی که نمیدونن بگم که من نازی هستم ادمین چنل(Ahangi_life)دوست زینبم🤍✨
۱:میزارم😂✨ ۲:قربونت برم چشم 🥺🤍 ۳:الهییی ، ببخشید میدونم اذیت شدین چشم امشب سه تا میزارم🫂
مونا با صدای ناله حامد از خواب بیدار شدم دیدم خوابه ولی داره هذیون میگه و لباسش خیس از عرقه، پس دوباره داره خواب میبینه، سعی کردم بیدارش کنم. مونا؛ "حامد...حامددد...حامدددد" حامد با ترس از خواب پرید. مونا؛ "خوبی؟" نفس عمیقی کشید. حامد؛ " اره" مونا؛ "بازم خوابه تصادف رو دیدی؟ " حامد؛ "اره" مونا؛ "خب بهش فکر نکن، چرا داری خودتو اذیت میکنی؟ " حامد؛ "مونا باور کن من اصلا نمیخوام که بهش فکر کنم خودش منو ول نمیکنه " مونا؛ "خیله خب، آب بیارم برات؟ " حامد؛ "نه نمیخواد مرسی، ببخشید بیدارت کردم شب بخیر" مونا؛ "شب بخیر" حامد صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و آروم رفتم دست و صورتم رو شستم و یکم صبحونه خوردم، آماده شدم و رفتم بیمارستان، رسیدم و وارد بیمارستان شدم و به همه سلام کردم و رفتن تو اتاقم نشستم پشت میز، چند دقیقه بعد یکی در اتاق رو زد. حامد؛ "بله بفرمایید" در باز شد با دیدن فردی که اومد تو اتاق خنده نشست رو لبم. مجید؛ "آقا حامدِ من چطوره؟ " دلم واسه این مدل حرف زدنش تنگ شده بود. حامد؛ "خوبم، تو چطوری بیا بشین" مجید؛ "منم خوبم، چرا الان اومدی؟ تو که باید ساعت ۱۰ میومدی! " حامد؛ "دوست داشتم ببینمت، ناراحتی برم" خندید. مجید؛ "این چه حرفیه داداش اتفاقا منم دوست داشتم ببینمت، میگم حامد..." حامد؛ "جانم؟ " مجید؛ "یادته بخاطر قهرمون به راد گفتی ساعت کاریمون رو یجوری بزاره همو نبینیم؟ " حامد؛ "اره" مجید؛ "الان بیا برو بگو عوضشون کنه" حامد؛ "چرا من بگم، خب خودت بگو" مجید؛ "به هر حال تو دست راستشی حرفه تو رو بیشتر قبول داره تا من، میدونی که از من زیاد خوشش نمیاد" حامد؛ "غلط کرد" مجید؛ "من اینو نگفتم که بخوای عصبی بشی گفتم برو بگو تایم کاریمون رو عوض کنه" حامد؛ "باشه" مجید؛ "همین الان برو " حامد؛ "مجید بیخیال دیگه باشه " مجید؛ "حامددددد پاشوووو " پاشدم و از اتاق رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق راد، در زدم و با بفرماییدی که گفت و با خنده وارد اتاق شدم. حامد؛ "سلام آقای راد خسته نباشید" آرش؛ "به سلام اقای حاتمی چه زود اومدی" حامد؛ "اره میخواستم یه چیزی بهت بگم" آرش؛ "میشنوم" نشستم رو صندلی. حامد؛ "ببین آرش همونطور که میدونی من یکم با مجید مشکل داشتم و واسه همینم گفتم تایم کاریمو عوض کنی، اما الان که مشکلمون حل شده میخوام تایم کاریمو برگردونی به حالت اول که با مجید باشم. آرش با شنیدن این حرفش گوشام داغ کرد اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم، یعنی چی اخه ؟ یعنی دوباره اون عوضی با حامد...وای نه نه نههههه نباید بزار اینجوری بشه. آرش؛ "ببین حامد جان همچین چیزی شدنی نیست اون موقع هم چون دیدم حالت بده قبول کردم ولی الان واقعا نمیشه" حامد؛ "یعنی یه راهی نداره که من و مجید تایم کاریمون تو یه ساعت باشه؟ " آرش؛ "نه متاسفم " حامد؛ "باشه دمت گرم، فعلا" حامد رفت و درم بست، ناراحت شد؟ اخه چرا؟ چقدر نحسی تو مجید چرا الان باید بیای؟ درست وقتی که رفاقت من و حامد داشت شکل میگرفت؟ لعنت بهت.