بچه ها من انتظار داشتم الان ناشناس پر از پیام باشه ولی دیدم فقط یکی دوتا بود
مگه پارت نمیخوای؟ 😉
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
سلام مرسی تو خوبی؟ خوشبختم جغد عزیز😂✨ قربونت برم❤️🥺 خوشبختم گلسا جانم🫂🤍 بله نازی ☺️
برای کسایی که نمیدونن بگم که من نازی هستم ادمین چنل(Ahangi_life)دوست زینبم🤍✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰
مونا
با صدای ناله حامد از خواب بیدار شدم دیدم خوابه ولی داره هذیون میگه و لباسش خیس از عرقه، پس دوباره داره خواب میبینه، سعی کردم بیدارش کنم.
مونا؛ "حامد...حامددد...حامدددد"
حامد با ترس از خواب پرید.
مونا؛ "خوبی؟"
نفس عمیقی کشید.
حامد؛ " اره"
مونا؛ "بازم خوابه تصادف رو دیدی؟ "
حامد؛ "اره"
مونا؛ "خب بهش فکر نکن، چرا داری خودتو اذیت میکنی؟ "
حامد؛ "مونا باور کن من اصلا نمیخوام که بهش فکر کنم خودش منو ول نمیکنه "
مونا؛ "خیله خب، آب بیارم برات؟ "
حامد؛ "نه نمیخواد مرسی، ببخشید بیدارت کردم شب بخیر"
مونا؛ "شب بخیر"
حامد
صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و آروم رفتم دست و صورتم رو شستم و یکم صبحونه خوردم، آماده شدم و رفتم بیمارستان، رسیدم و وارد بیمارستان شدم و به همه سلام کردم و رفتن تو اتاقم نشستم پشت میز، چند دقیقه بعد یکی در اتاق رو زد.
حامد؛ "بله بفرمایید"
در باز شد با دیدن فردی که اومد تو اتاق خنده نشست رو لبم.
مجید؛ "آقا حامدِ من چطوره؟ "
دلم واسه این مدل حرف زدنش تنگ شده بود.
حامد؛ "خوبم، تو چطوری بیا بشین"
مجید؛ "منم خوبم، چرا الان اومدی؟ تو که باید ساعت ۱۰ میومدی! "
حامد؛ "دوست داشتم ببینمت، ناراحتی برم"
خندید.
مجید؛ "این چه حرفیه داداش اتفاقا منم دوست داشتم ببینمت، میگم حامد..."
حامد؛ "جانم؟ "
مجید؛ "یادته بخاطر قهرمون به راد گفتی ساعت کاریمون رو یجوری بزاره همو نبینیم؟ "
حامد؛ "اره"
مجید؛ "الان بیا برو بگو عوضشون کنه"
حامد؛ "چرا من بگم، خب خودت بگو"
مجید؛ "به هر حال تو دست راستشی حرفه تو رو بیشتر قبول داره تا من، میدونی که از من زیاد خوشش نمیاد"
حامد؛ "غلط کرد"
مجید؛ "من اینو نگفتم که بخوای عصبی بشی گفتم برو بگو تایم کاریمون رو عوض کنه"
حامد؛ "باشه"
مجید؛ "همین الان برو "
حامد؛ "مجید بیخیال دیگه باشه "
مجید؛ "حامددددد پاشوووو "
پاشدم و از اتاق رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق راد، در زدم و با بفرماییدی که گفت و با خنده وارد اتاق شدم.
حامد؛ "سلام آقای راد خسته نباشید"
آرش؛ "به سلام اقای حاتمی چه زود اومدی"
حامد؛ "اره میخواستم یه چیزی بهت بگم"
آرش؛ "میشنوم"
نشستم رو صندلی.
حامد؛ "ببین آرش همونطور که میدونی من یکم با مجید مشکل داشتم و واسه همینم گفتم تایم کاریمو عوض کنی، اما الان که مشکلمون حل شده میخوام تایم کاریمو برگردونی به حالت اول که با مجید باشم.
آرش
با شنیدن این حرفش گوشام داغ کرد اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم، یعنی چی اخه ؟ یعنی دوباره اون عوضی با حامد...وای نه نه نههههه نباید بزار اینجوری بشه.
آرش؛ "ببین حامد جان همچین چیزی شدنی نیست اون موقع هم چون دیدم حالت بده قبول کردم ولی الان واقعا نمیشه"
حامد؛ "یعنی یه راهی نداره که من و مجید تایم کاریمون تو یه ساعت باشه؟ "
آرش؛ "نه متاسفم "
حامد؛ "باشه دمت گرم، فعلا"
حامد رفت و درم بست، ناراحت شد؟ اخه چرا؟ چقدر نحسی تو مجید چرا الان باید بیای؟ درست وقتی که رفاقت من و حامد داشت شکل میگرفت؟ لعنت بهت.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۱
مجید
منتظر موندم تا حامد بیاد، خیلی وقت بود نیومده بودم تو اتاقش، رفتم پشت میزش نشستم و در یکی از کشو های میزش رو باز کردم وسایل معاینه و یه سری برگه بود، کشو رو بستم و کشوی دومی رو باز کردم دیدم یه عکس داخلشه که برعکس شده ، از کشو درش اوردم، دیدم عکس دونفره خودم و خودشه یهو در باز شد و حامد اومد داخل.
حامد؛ "فضول شدیااا"
از جام بلند شدم و رفتم رو به روش وایسادم و قاب عکس رو گرفتم جلوش.
حامد؛ "عه دیدیش؟ این عکسمون رو خیلی دوست داشتم واسه همین قابش گرفتم گذاشتم تو کشو"
مجید؛ "چرا تو کشو؟ "
حامد؛ "دیگه به هر حال قهر بودیم ولی گه گاهی نگاش میکردم"
مجید؛ "خب تو که دل قهر کردن رو نداری چرا قهر کردی؟"
حامد؛ "دیگه اونش بن خودم مربوطه"
مجید؛ "چی شد؟ "
حامد؛ "قبول نکرد"
مجید؛ "چرااا؟ "
حامد؛ "نمیدونم، گفت نمیشه اون دفع هم چون من اصرار کردم قبول کرد"
مجید؛ "انقدر دلت میخواست نبینیم؟ "
حامد؛ "عههه مجید بیخیال"
مجید؛ "خب الان من چیکار کنم؟ "
حامد؛ "فکر کن هنوز قهریم"
مجید؛ "نمیتونم حامد"
حامد؛ "کاریه که شده منم دوست داشتم با هم باشیم"
مجید؛ "حامد من بدون تو نمیتونم"
حامد؛ "مگه بچه ای بعدشم این سه سال چطور تونستی؟ پس الانم میتونی"
مجید؛ "اون سه سال فرق داشت الان من میخوام که همیشه تا آخر عمر پیشم باشی"
حامد؛ "هستم داداش هستم، ولی اینجا نمیتونم ببخشید تقصیر من شد اگه همون موقع تایم کاری رو عوض نمیکردم اینجوری نمیشد"
رفتم سمت در و در رو باز کردم که حامد دستمو گرفت.
حامد؛ " مجید، حواسم بهت هست"
لبخند کمرنگی زدم و رفتم.
مهتاب
در خونه رو باز کردم و وارم خونه شدم.
مهتاب؛ "بابااااا من اومدممم"
احمد؛ "سلامم"
مهتاب؛ "ببین برات چیا خریدم "
خریدها رو گذاشتم رو اپن آشپز خونه.
مهتاب؛ "بهتری بابا؟ "
احمد؛ "اره بابا چیزی نیست که یه سرما خوردگیه"
مهتاب؛ "قرص برات بیارم؟ "
احمد؛ "من به قرص و دارو و اینا اعتقاد ندارم نمیخواد بیاری"
مهتاب؛ "خب اینجوری خوب نمیشین که"
احمد؛ "خوب میشم تو نگران نباش، ناهار چی درست میکنی؟ "
مهتاب؛ "حالا کو تا ناهار، چی دوست داری؟ "
احمد؛ "فسنجون"
مهتاب؛ "چشمم"
نازی
ساعت ۸ بود که آماده شدم برم دانشگاه، اون روز قرار بود ایمان من و آیناز رو ببره دانشگاه.
مونا؛ "نازی بدو دیگه ایمان اومد"
نازی؛ "اومدم اومدم"
از مامان خداحافظی کردم و رفتم بیرون و سوار شدم، آیناز و ایمان جلو بودن منم پشت، سلام کردیم.
ایمان؛ "برو پشت بشین نازی بیاد جلو"
آیناز؛ "برو بابا، خوبه من بزرگترمااا"
نازی؛ "کلا بیست و هشت روز بزرگتری، نمیخواد من راحتم "
حرکت کردیم و رسیدیم و پیاده شدیم، ایمان شیشه رو داد پایین.
ایمان؛ "ساعت چند بیام دنبالتون؟ "
آیناز؛ "ساعت ۱۲"
ایمان؛ "خیله خب، مراقب خودتون باشید"
آیناز؛ "اوووو نه باباااا چه خوش اخلاق! "
نازی؛ "ایمان که همیشه خوش اخلاق بوده"
آیناز؛ "واسه شما بلههه"
خندیدم.
ایمان؛ "خدافظ"
خدافظی کردیم و وارد دانشگاه شدیم.