«دویدم و در راه فکر کردم که چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟»
- سال بلوا.
به طرز عجیبی وقتی با آدمها راجب یه موضوعی حرف میزنم حالم بد میشه اما اگر همون موضوع رو تو دفترم بنویسم حالم بهتر میشه
نمیداند
بر این جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون
که ره گم میکند در خون
ازین پس، ماتم نان میکند بیداد
نمیداند
زمینی را که با خون آبیاری میکند
گندم نخواهد داد.
-فریدونمشیری
بعضی روزها خوب نیستند،اما نمیدانم چرا این بعضی روزها همه زندگی مرا فرا گرفته اند؟