صبح ساعت ۷ بیدار شدم تا کارا هیئت رو انجام بدم و نامههارو بنویسم بعدشم یه ذره گیتار تمرین کردم ، تاکید میکنم یه ذره🤝
ساعت ۹/۳۰ حرکت کردم یه خیابون رو رفتم یادم افتاد عطر نزدم و برگشتم خونه دوباره :)
و خیلی جالبه که اولین نفر رسیدم برای جلسه.
اگه افراد رومخی تو جلسه حضور نداشتن ، جلسه قشنگتر میشد.
که البته گفت بعد از این مراسمات دیگه نیست و الحمدلله 🤲🏻
ساعت ۱۲/۳۰ ؛ ۱۱ تا خیابونو دوییدم تا برسم باشگاه و مثل چی گشنه بودم چرا ؟ چون هیچوقت مثل ادم صبحونه نمیخورم.
بعد از والیبال قرار شد که با مسئول هیئتمون بریم بوکس ، توی ده دقیقه ۷ تا خیابون طویلو دوییدم.
وقتی رسیدم مسئول هیئتمون گفت عه من از اونجا رد شدم میگفتی میومدم دنبالت
و من از فشار میخندیدم و میگفت اشکال نداره پیاده روی شد دیگه :)))
رسیدیم گوشه باشگاه وایساده بودم و تو
دید نبودم
مربیمون : عه پس یگانه نیومد ؟ جاش
خالی میمونه
من از اونور : من اینجامم کل راهو دوییدم
پام درد میکنه
مربی : ما خادم آماده با قدرت بدنی بالا
میخواییم همین فرمونو برو یگانه :))))))
تو جلسه هم که بودیم باهاش دست دادم برگشت گفت از دست دادنت خیلی خوشم میاد همینجوری بزرگ شو[😭🤣]
بعدش تمرین شروع شد و شمارش با من بود و تمریناتو ۱۰ تا بیشتر میشمردم
مربی : آفرین خوشم اومد همینه😉